|
مقالات جدید
بسم
الله الرحمن الرحیم
یا واهب العقل لک المحامد

آیت الله ابراهیم حسن زاده
عقل عملی در قلمرو سیاست و مدنیت
فهرست مطالب
چكيده 1
کلید واژه 1
معنای لغوی و اصطلاحی عقل و عقل عملی 1
تعریف فلسفی عقل 3
مراتب عقل عملی 6
آیا
قوه عقلی عملی غیر از قوه عقل نظری است؟ 7
آیا
عقل توانایی درک حسن و قبح را دارد؟ 9
آیا
عقل عملی در حوزه سیاست و مدنیت اجازه یافت؟ 12
مشروعیت امامت و خلافت 13
ثمره سیاسی و حقوقی این معرفت حکومتی 16
نتیجه 20
فهرست منابع و مآخذ 22
عقل عملی
چكيده:
چرا مسلمانان عقب مانده اند؟
چرا در بخش عظیم از جهان اسلام تحولی
دیده نمی شود؟
چرا نهضت های اسلامی در جامعه اهل سنت
شکست خورده است؟
و چرا عقل عملی در حیات اجتماعی و سیاسی
مسلمانان به کار گرفته نمی شود؟
کلید واژه:
عقل، عقل عملی، مدنیت، تدبیر، مشروعیت قدرت،
سیاست.
ضرورت بحث عقل عملی و معرفت واژه شناسی و حوزه
فعالیت آن بر عارف به مسایل سیاسی پوشیده نیست و
به همین دلیل پیش از آنکه، سوال ها جوابش دریافت
گردد. به اختصار به معنای عقل و عقل عملی پرداخته
ایم.
معنای لغوی و اصطلاحی عقل و عقل عملی
1 عقل:
در لغت به معنای امساک و نگاهداری، بند کردن و باز
استادن و منع چیزی است.
عقل البعیر بالعقال
و عقلت المرئه شعرها.
در
اصطلاح دو معنی مراد است:
اول:
قوه که بالفطره آماده قبول دانش است. همان چیزی
است که اگر در انسان نباشد تکلیف از او برداشته
می شود و در احادیث هم این معنای عقل، تمجید شده
است.
دوم-
عملی است که انسان بوسیله این قوه آن را کسب می
کند. این همان معنای است که قرآن کافران را به
خاطر نداشتن آن مذمت کرده است.
همان معنای اصطلاحی عقل، فارسی شده و مترادف خرد
معنی شده است.
فهمیدن، دریافت کردن، هوش، شعور ذاتی، فهم ، علم
ودانش در مقابل جهل است. خرد، ادراک، دریافت، فهم
، عقل و مشتقات آن : خردمند، عاقل، خداوند عقل، با
فهم، با ادراک، صاحب هوش
عقل
در مجموع در علوم اجتماعی و جامعه شناسی و روان
شناسی به سه معنای زیر به کار برده می شود:
1-
به معنای وقار، هیئت انسان، پس تعریف آن این می
شود: عقل انسان را در گفتار و حرکات و سکنات و
اختیار محدود می کند به معنای یک کلمه که به اسب
هوا و هوس لگام می زند.
2-
به احکام کسبی اطلاق می گردد که انسان اکتساب می
کند. پس بنابر این تعریف معنای آن، این است: عقل
عبارت است از مجموعه معانی ی که در ذهن گرد آمده و
همچون مقدماتی که اغراض و مصالح توسط آن ادراک می
گردد.
سوم: به معنای صحت فطرت اولیه درانسان است، پس
اینطور تعریف می شودکه: عقل قوه ای است که به
خوبی و بدی و نقص و کمال اشیا درک می شود.
تعریف فلسفی عقل
عقل:
جوهر بسیط است که حقایق اشیا را درک می کند (کندی،
رساله در حدود و رسوم اشیاء)
این
جوهر مرکب، قوه فساد. ناپذیر است، (ابن سینا،
اشارات) این جوهر ذاتا مجرد از ماده و در عقل
مقارن آن است، (تعریفات جرجانی) قول به جوهریت عقل
در بیشتر نوشته های فیلسوفان موجود است، فارابی می
گوید: قوه عاقله جوهر بسیط مقارن ماده است که بعد
از مرگ بدن باقی می ماند، جوهری یگانه که حقیقت
انسان است (عیون المسایل) ابن سینا هر جا از قوه
عاقله نام برده، عنوان جوهر را بدان اطلاق می کند
ولی جوهری که دور از ماده باشد، عقل می نامد، این
همان نفس ناطق که هر کس بالفظ «من» به آنان اشاره
می کند.
2- عقل:
، عقل قوه ای از نفس است که تصور معانی و ترکیب
قضایا و قیاس توسط آن حاصل می شود. فرق عقل و حس
این است که عقل می تواند صورت را از ماده و لواحق
آن انتزاع کند، اما حس به این کار توانایی ندارد.
بنابراین عقل قوه تجرید و انتزاع است که صورت
اشیاء را از ماده آنها جدا می کند.
معنای کلی از قبیل جوهر، عرض و علت، معلول، غایت
وسیله، خیر و شرو... را در می یابد .
معنای عقل عملی
عقل
عملی را فارابی می گوید
هی اللتی یعرف بها
ماشأنه ان یعمله الانسان بارادته. در
تعریف معلم ثانی، حوزه فعالیت عقل عملی در مقدورات
انسان می باشد، و از این رو عقل عملی خوانند، حکمت
عملی و آن دانستن مصالح حرکت های ارادی و افعال
اختیاری نوع انسان است، بر وجهی در نظام و احوال
معاش، میعاد انسان سود، می دهد که انسان را به
کمال برساند و به آن توجه کند این عقل عملی به
لحاظ متعلق و دایره فعالیت خود تقسیم می گردد:
1-
این کمال اختصاص به خود افراد دارد و از آن به
اخلاق یاد می شود.
2-
دیگران نیز شریک در آن منفعت کمال آفرین است واین
مشارکت در منزل اختصاص دارد و از آن به تدبیر
خانواده یاد می گردد.
3-
دیگران شریک در آن منفعت کمال آفرین می باشند ولی
مشارکت گسترده میان افراد در قلمرو وسیع از شهر تا
سراسر کشور در سایه یک سیستم مدیریتی بنام حکومت
می باشد و این را سیاست مدن خوانند.
متعلق عقل عملی امور جزئیه واقع می شود. با این
جهت فعل که شایسته است باید انجام داده شود و یا
فعلی شایسته است ترک شود؛ باید ترک گردد. ترک و
انجام فعلی بلحاظ مصلحت به احوال افراد و جامعه
لحاظ می شود، عقل عملی حسن و قبح امور ممکن راکه
از مقدورات انسان است، درک می کند و به انجام حکم
خود محتاج به بدن است. به همین دلیل مقدمات خود را
از عقل نظری می گیرد که در حقیقت عقل نظری موضوع
ساز عقل عملی است و عقل عملی بعد آن درک کلی بر
مصادیق آن تطبیق می دهد و به حسن و قبح آن حکم می
کند. مبادی عقل عملی، مشهورات مقبولات و مظنونات و
تجربیات ، عقل عملی برای درک کلی افعال اختیاری از
عقل نظری کمک می گیرد، سپس آن کلی را بر جزئیاتش
تطبیق می کند. هر چند درک عقل عملی کلی است ولی
انجام که انگیزه وجودی افعال در خارج تحقق یابد
جزیی است چیزی تا جزئی و دارای تشخص نشود در خارج
قابل تحقق نیست.
حکمت عملی عبارت است از علم به این که: افعال
اختیاری باشد، چگونگی آن از جهت خوب بودن و
بد بودن و چگونه باید و نبایداست. مسایل حکمت
عملی وظایف انسانی یعنی چنین فرض شده که انسان یک
سلسله وظایف دارد نه از ناحیه قانون اعم از قانون
الهی و یا بشری بلکه از ناحیه خرد محض انسانی! پس
کسانی که به حکمت عملی قائلند، معتقدند که انسان
یک سلسله تکالیف ووظایفی دارد، همان حکمت عملی
است. عقل و خرد می تواند آنها را درک و کشف نماید،
حکمت عملی از جنبه های مختلف محدود است.
1-
محدود به انسان است، شامل غیر انسان نمی شود.
2-
متعلق به افعال اختیاری بدنی است که شامل کارهای
غیر اختیاری و روحی و روانی نمی شود.
3-
مربوط به بایدها که مربوط به افعال اختیاری انسان،
چگونه باشد، و از این رو با نیروی عقل از دستگاه
اداری و نیروی اراده سر کار دارد، نه به خیال و
میل.
4-
حکمت علمی درباره همه ی بایدها بحث نمی کند، بلکه
درباره آن عده از بایدها بحث می کند که بایدهای
کلی و انسان مطلق است، نه بایدهای فردی و نسبی.
5-
دیگر اینکه قضایای عقل عملی واقعیت مستقل از
انطباق نظرگاه عقلا ندارند، بلکه امر اعتباری
هستند، تابع ادراک و اعتبار عقلا می باشد بر خلاف
قضایای عقل نظری، مانند کل از جزء بزرگتر است،
معادل خارجی دارد وتابع اعتبارات نیستند چه کسی
اعتبار بکند و یا نکند اینها در خارج وجود دارد.
در فضا یای عقل عملی، هر عاقلی حکم کند لازم نمی
باشد برای حکم کردن این نوع قضایا هماهنگی و
همراهی عقلا در نظر گیرد و حکم کند.
خلاصه ی کلام تعریف عقل عملی این می شود: عقل
عملی عبارت است از درک آن چیزی که باید انجام داده
شود و آن چیزی که باید ترک شود و نباید انجام داده
شود.
مراتب عقل عملی
عقل
عملی هم دارای مراتبی که از آن ها به تجلیه،
تخلیه، تحلیه و فنا تعبیر می کند:
1-
مرتبه ی تجلیه: عبارت از جلا و تهذیب ظاهر از روی
قوانین و احکام شرعی است.
2- مرتبه تخلیه: تهذیب و خالی کردن باطن است از
اخلاق زشت مانند بخل و حسد.
3- مرتبه تحلیه: آنست که چون بسبب پیروی از شرع
باطن از رذایل خالی گردد، به مدد عقل عملی نفس
انسانی به فضایل اخلاق باطنی از قبیل علم و حکمت و
شجاعت و سخاوت آراسته گردد.
4-
مرحله فنا: آنست که نفس انسانی به مدد عقل عملی
همه چیز را مستهلک و فانی در خداوند ببیند و آن
دارای مراحل محو، طمس، محق است محو توحید افعال،
طمس توحید صفات، محق توحید ذاتست.
این
مراتب نسبت به افراد جامعه ی بشری لحاظ شده است،
چون توجه مسلمانان به همان زمینه فکری توجه بیشتر
داشته اند و این تقسیم و کمال در خانواده ،جامعه ،
کشور نیز قابل تطبیق می باشد.
آیا قوه عقلی عملی غیر از قوه عقل نظری است؟
هرچند شیخ در شفا دو قوه برای عقل شمرده و به همان
اساس خواجه در اخلاق ناصری، علامه در کشف الفواید
و نراقی در معراج السعاده برای انسان دو قوه قایل
شده اند و ظاهر عبارات نشان می دهد قوه عقل عملی
غیر از قوه عقل نظری است. کمال انسان دو نوع است
از جهت آن که نفس ناطقه او را دو قوت است: یک
قوت علمی و دیگری قوت عملی، کمال قوت علمی آنست که
شوق به ارادت معارف و نیل به علوم باشد تا
بر مقتضای آن شوق اشراف به مراتب موجودات و اطلاع
بر حقایق آن به حسب توانای حاصل نماید. بعد
از آن شناخت مطلوب حقیقی و غرض کلی انتها جملگی
موجودات با او بود مشرف شود تا به عالم توحید بل
مقام اتحاد برسد، دل او ساکن و مطمئن گردد، غبار
حیرت و زنگ شک از چهره آینه خاطر او پاک شود و
حکمت نظری باسرها مشتمل بر تفصیل این نوع کمال
است.
اما
کمال قوت عملی آن است که قوی و افعال خویش مرتب
تنظیم نماید، چنان که با یکدیگر موافق و مطابق
شوند، بر یکدیگر غلبه نیابد پس تسالم اخلاق فرد
پسندیده گردد، بعد از آن به درجه اکمال غیر وآن
تدبیر امور منازل ، مدن باشد برسد، تا احوال به
اعتبار مشارکتند سامان دهد و همگان به سعادتی در
آن شریکند برسند این نوع کمال مطلوب در حکمت عملی
است.
حکما گفته اند برای نفس یک قوه نظری است که با آن
چیزی که در چارچوب افعال و اختیار ما نیست
ارزیابی می کند، عقل نظری به بدیهات حکم می کند،
مانند کل از جزء بزرگتر است، به حسن و قبح اشیاء
حکم نمی کند، برای نفس یک قوه عملی است، به آن
چیزی را که از افعال و اختیارات انسان است ارزیابی
می کند. عقل عملی گاهی مصالح نوع، گاه مصالح شخص
انسان را تدبیر می کند. اگر داعی بر مصلحت استوار
باشد، این چنین حکم برای عقل وجود دارد، اگر مصلحت
در حکم نباشد عقل چنین حکم نخواهد کرد.
در
مجموع از کتاب عقل عملی کانت بر می آید، ایشان قوه
عقل عملی را غیر از قوه عقل نظری پنداشته است و
این عبارات اشاره به این مطلب دارد. در فلسفه عملی
یعنی فلسفه ای که فقط به زمینه ای ایجاب اراده می
پردازد، اصولی که آدم برای خویش قرار می دهد،
قوانینی نیستند که آدمی ناگزیر تحت امر و تابع
آنها باشد؛زیرا در امور عملی عقلا و لزوماً با قوه
میل سرو کار دارد که سرشت مخصوص آن می تواند انواع
تعدیل ها در آن قاعده صورت بدهد، قاعده عملی
فرآورده ی عقل است. چون عقل عملی را کانت به میل و
قوه میل و خیال نسبت می دهد دچار اشتباه شده و
بزرگان ما در حقیقت تسامح در تعبیر نموده است و با
توجه به این که خواجه، خود بر اشارات ابن سینا
شرح نوشته،ابن سینا به مجرد و بسیط بودن عقل اصرار
دارد و آن را قابل تجزیه نمی داند و این تقسیم بر
اساس متعلق مدرکات عقل است و نفس تقسیم مقسم واحد
می خواهد، جامعی باشد تابه آن لحاظ تقسیم شود. پس
آن جامع، عقل و قوه مجرد می باشد، چون نیروی درک
کننده عقل است و مدرکات با هم فرق می کند. نه این
که انسان دو نوع عقل دارند و این امر در نزد
فلاسفه مسلم شمرده شده است.
حکمت عملی هیچ تفاوتی با حکمت نظری از حیث قوه
ندارد و اصلا از صفات علمی نفس به شمار نمی رود
بلکه بخشی از درک نظری بالاخره به عمل منتهی می
شود، حکمت عملی خوانند. یکی از مشخصه های حکمت
عملی این است که بالاخره منتهی به عمل می گردد،
درکی به عمل منتهی شود، دیگر حد وسط ندارد. چون
ادراکات هرچه بیشتر باشد، بهتر است و از این لحاظ
با حکمت نظری هیچ تفاوتی ندارد. انسان هر قدر علم
بیشتر به مقدورات خود پیدا کند، معلوم خود را بهتر
و روشن تر می یابد. حتی از نظر علم اخلاق هم مطلوب
تر است، زیرا قاطعیت در عمل افزایش می یابد.
خلاصه، تمام این اقسام و این اصطلاحات دیگر حکمت
از اتقان احکام ریشه می گیرد. عملی که در نهایت
احکام و اتقان باشد حکیمانه است حکمت از حکم و
اذعان به نسبت حکمیه در یک قضیه منطقی نیز بدست می
آید و این حکم به معنای علم تصدیقی است که در
مقابل علم تصوری قرار می گیرد .
آیا
عقل توانایی درک حسن و قبح را دارد؟
پیش
از بحث جایگاه این مطلب در نزد دانشمندان مسلمان
معانی حسن وقبح و انواع آن را توضیح دهیم تا
خواننده با بصیرت محل نزاع را تشخیص دهد، سپس به
داوری بنشیند .
حسن
و قبح به سه معنا استعمال می شود:
1-
گاهی حسن و قبح به افعالی ازفعل انسان اطلاق می
شود که از آن معنی کمال و نقص اراده می شود این
معنی از حسن و قبح از متعلقات افعال اختیاری انسان
است. مانند علم و تعلم، شجاعت، عدالت و انصاف ،حسن
هستند، جهل، بزدلی، بی انصافی، پلید و قبیح می
باشند.
2-
به معنای سازگاری و ملایمت با طبع و ناسازگاری
منافرت با طبع است. در این صورت وصف افعال و متعلق
افعال قرار می گیرد، چه از اعیان باشد، یا غیر
اعیان. هر چیزی انسان از آن لذت ببرد و ذوقش
بپسندد، حسن است. هر چیزی نفس انسان از او بدش آید
و آن را نپسندد، قبیح است. این معنا به
حسب افراد و تلقین و خصوصیت زمانی و مکانی فرق
می
کند ممکن است یک چیز در نزد کسی حسن و در نزد کس
دیگری قبیح باشد.
3- حسن و قبح عقلی عبارت از چیزی است که عقل آن
را درک می کند باید انجام داده شود و یا، باید ترک
شود. چون فاعل فعل حسن ممدوح واقع می شود مستحق
ثواب و پاداش است مردم او را ستایش می کند.
فاعل فعل قبیح مذموم واقع می شود و مستحق عقاب می
باشد. مردم او را سرزنش و توبیخ می کند این قسم
محل نزاع در نفی و اثبات می باشد و معنای اولی و
دومی مورد قبول جمیع علما دنیای اسلام است.
قسم سوم هم از نظر شدت و ضعف بر سه قسم تقسیم می
گردد:
1-
حسن و قبح ذاتی برخی افعال به نحو علت تامه است،
هیچگاه تغیر نمی کند مثل حسن عدل و قبح ظلم در هر
شرایط و از سوی هر کسی واقع شود، متصف به حسن و
قبح
می
گردد.
2-
حسن قبح ذاتی به نحو مقتضی است، اگر مانع نیاید
فعل حسن، حسن واقع می شود. فعل قبیح، قبیح صورت می
گیرد. هر یک مستحق ثواب و عقاب، مدح و ذم است. مثل
حسن راستگوی و قبح درغگوی. هر گاه بوسیله راستی
جان انسانی بی گناه به خطر می افتد آن راست، حسن
واقع نمی گردد، چون مانع دارد و هرگاه دروغی جان
انبیاء و علما صالح را نجات دهد،قبیح واقع نمی
شود، چون مانع دارد و عنوان نجات جان انبیاء و
علمای صالح بر آن منطبق و مصلحت نجات آن عنوان بر
مفسده کذب غلبه می کند و فعل حسن واقع
می
شود.
3-
افعالی فی نفسه نه اقتضا علیت و مفتضی حسن و قبح
است. هر گاه عنوان حسن بر آن منطبق شود، آن فعل
حسن واقع می شود. هرگاه عنوان قبیح بر آن منطبق
گردد آن فعل قبیح است.
در
دایره سوم بین دانشمندان مسلمان اختلاف واقع شده و
همین اختلاف زمینه ظهور
نحله ها و طراحی مکتب های شده است. اصولیون
متکلمان از شیعه و معتزله از اهل سنت قایل به حسن
وقبح ذاتی افعال است و عقل را توانا به درک آن می
دانند. ولی در مقابل اخباریون شیعه و اشاعره که
امروز عقاید اهل سنت به آموزه های ابوالحسن اشعری
در جهان اهل سنت فراگیر شده و منکر توانای عقل درک
حسن و قبح را شدند. اخباری های شیعه عقل را به
عنوان منبع ،از اجتهاد خارج کردند و فقط به مدرکات
ضروری و بدیهی که از طریق حواس می آید، اعتبار
داده اند، دیگر مدرکات عقلی را از بیخ رد نمودند.
چنانچه محقق استرآبادی دلیل راعقل یا ظنی پنداشته
و تمام اشکال و انواع مدرکات عقلی را رد کرده و به
اعتماد به قول معصوم(ع) با فهم خود حکم دو نوع
است.حکم خدا، حکم اهل جاهلیه کسی حکم خدا را خطا
کرده و حکم به احکام جاهلی نموده است. اخباری
شیعه منکر حسن قبح ذاتی افعال نشده اند لکن
توانایی عقل که قادر به درک حسن و قبح افعال را
انکارکرده اند. بر خلاف اخباری شیعه، اشاعره حسن و
قبح را برای افعال ذاتاً منکر شده و گفته: هیچ
حکمی برای عقل به حسن و قبح که فاعل آن استحقاق
مدح و ذم پیدا کند. در نزد خداوند وجود ندارد.
بر
خلاف اشاعره، معتزله به این امر قایل است، در نزد
اشاعره حسن به امر خدای سبحان و قبح به نهی
پروردگار تحقق می پذیرد، هیچ فعلی در ذات خود جهت
حسن و قبح ندارد. بلکه حسن و قبح عین امر پروردگار
می باشد. حتی اگر در موضوعی مفسده باشد شارع به آن
امر کند و تبدیل به مصلحت می شود، اگر در شیئ
مصلحت باشد، شارع از آن نهی کند تبدیل به مفسده می
گردد.
آیا عقل عملی در حوزه سیاست و مدنیت اجازه یافت؟
بعد
از رحلت ملکوتی خاتم پیامبران(ص) بحران جانشینی آن
حضرت به استدلال این که در قرآن نص خاص به نصب شخص
معین نازل نشده و صایت صریح که احتمال در آن نباشد
به نفع حضرت علی(ع) از سوی پیامبر به مسلمین ابلاغ
نشده است و با استدلال متناقض که جانشینی آن حضرت
باید قریشی باشد و شخص منتخب اختیاری با یقین این
که از قوم قریش باشد. برخی بزرگان صحابه در یک
مجلس برخی از بهترین صحابه حضور نداشتند با انتخاب
ابوبکر جانشینی آن حضرت را حل کردند، در مرور زمان
این شیوه از سوی متکلمان این جریان سیاسی که امروز
به نام اهل سنت شناخته می شوند. مبنای معرفتی برای
مشروعیت جانشینی و امامت و رهبری و حقوق او و حقوق
رعیت آنگونه طراحی کرده و قدرت سیاسی با پشتیبانی
فکری کلامی و فقهی اکثر مسلمانان را به همین راستا
هدایت کردند و عرصه را برای کسانی که مخالف این
روش بود و آنان که معتقد بودند موضوع جانشینی
پیامبر با نص علی(ع) نصب شده و سپس امامت و رهبری
به فرزاندنش امام حسن و حسین (ع) و سپس از امام
حسین به فرزندش علی العابدین تا امام زمان(عج)
منصوب است، تنگ کردند. به همان مبنای معرفتی
حتی خروج امام حسین(ع) بر یزید را نامشروع خواندند
و اطاعت از یزید را واجب و حتی پیروان جد او را
بنام دین به میدان جنگ با بهترین و عالم
ترین صحابه پیامبر نوه پیامبر و سید شباب اهل جنت
آوردند و افراد خانواده پیامبر را با بدترین شیوه
شهید کردند و زنان و اطفال شان را به اسارت گرفتند.
برای اینکه مشروعیت حکومت ها بر مبنای فکری آنان
حل شده بود و حتی معتزله از اهل سنت به عدالت امام
باور داشتند، نیز با رفتار سیاسی خشن و سخت گیری و
قتل و غارت آنان را نیز منقرض کردند و قدرت با
فلسفه کلامی با روح حکومت استبدادی مناسب بود بر
مسلمانان سیطره یافت.
مشروعیت امامت و خلافت
کسی
این جریان فکری را به یک معرفت سازمان یافته و
پذیرفته شده حکام و مردم عادی تبدیل نمود ابوالحسن
اشعری بود و این مکتب بنام اشاعره یاد می شود. با
توجه به وجوب امامت و زعامت مشروعیت آن را به سه
طریق استوار کرد:
1-
بیعت اهل حل و عقد که عبارت از علماء و رئوس اقوام
و سرشناسان جامعه که باحضور آنان مجلس حل و عقد
ممکن باشد و این مجلس مشروط به عدد خاصی نیست و
اتفاق کسانی در سایر بلاد می باشند ضرر به نظر حل
و عقد نمی رساند. حل وعقد به یک نفر از مردم از او
پیروی می کنند تحقق می یابد، همان بیعت در
مشروعیت بخشیدن خلیفه و امام کفایت می کند.
2-
امام در زمان خودش شورای خلافت تشکیل بدهد و این
شورا بمنزله جانشینی است مگر فردی از آنان معین
نشده باشد. آنان با هم با اتفاق و اختیاری یکی از
اعضای شورای خلافت انتخاب نمایند هرگاه خلیفه خود
را خلع کند، امر خلافت به ولی عهدش منتقل می گردد.
3-
غلبه و قهر موجب مشروعیت زمامدار است. هرگاه امام
فوت نماید و امامت را کسی که شرایط آن را داراست.
بدون بیعت و استخدام به زور بدست بیاورد و به
اجبار مردم را به اطاعت وادارند، خلافت
برای چنین فردی منعقد می شود. همچنان اگر امام
جاهل، فاسق باشد بنابر قول قوی برای او نیز خلافت
منعقد می گردد، چون او با کار خودش که حکومت را به
زور بدست آورده است فقط معصیت کرده است، اطاعت
خلیفه و سلطان ........ تامادامی که مخالفت حکم
شرع نکرده چه عادل و چه ستمگر واجب می باشد.
4-
نصب دو امام در یک زمان جایز نمی باشد. هرگاه کسی
حکومت به قهر و غلبه بدست آورد، سپس دیگری آمد،
حکومت او را با سر نیزه ساقط کرد و او شکست خورد
او خود به خود از خلافت عزل می شود، خلافت برای
فاتح منعقد می شود، کسی حق خلع زمامدار خلیفه را
ندارد و حتی اگر خلع کند، این خلع نافذ نمی باشد.
به همین اساس آمدی امامت را اینگونه معرفی می کند:
الامامه قال بعض الاصحاب انها عباره عن ئاسه فی
الدین و الدنیا عامهً
للشخص من الاشخاص و ینفض ذلک بالنبوه والحق ان
الامامه عباره عن الخلافه شخص من الاشخاص للرسول
فی اقامه قوانین الشرعیه و حفظ حوزه المله علی وجه
یجب اتباعه علی کافه امته.
دراین نظام فکری برای سلطان وظیفه وحقوقی را ثابت
کرده و آن حقوق حکومتی شخص پیامبر خداست، انسان
غیر معصوم را به جای معصوم گذاشتند و همان حقوق را
به اجماع و نص برای امام ثابت می دانند. اطاعت
مطلق از او واجب، خروج علیه او اعتراض انتقاد از
او حرام است و فقط مسلمین اگر سلطان با خلیفه اهل
نصیحت باشد به او اندرز بدهد، او غیر قابل عزل می
باشد، حکومت او دایمی و قدرت او به هیچ یک از
ابزار مدنی و معنوی مهار نشده است.
امام غزنوی متوفای 593 می گوید:
فصل طاعه الائمه
واجبه هی فرض عین من فروض الشرع لان الامام اذا لم
یکن مطاعا یودی ذلک، الی اخلال النظام الدین و
الدنیا من الفساد مالا یحصی و کذا طاعه سلاطین و
الامراء والولاه واجبه لقوله تعالی، اطیعوا الله و
اطیعوالرسول اولی الامر منکم الا فیما یامرون من
المعاصی فحنئذ لا اثم علی الآبی
فصل:لایحل الخروج علیهم و ان جارو و لا ینفرلون عن
الامامه و الولایه ان ظلموا او ارتکبوا کبیره و لا
ندعو علیهم اذا ظلموا بل & |