|
مقالات جدید
چند
شعر از آصف جوادی
فلسفه مضاف
فتوای فقیه راباطل می کند
کندوهای انباشته معابد بشکوه
درخلسه های خسته کشف وشهود خود
آروغ می زنند
پرچم های چرکین
درخمیازه های خسته شان
برای رهگذران سالخورده
دستی تکان نمی دهند
گدایان گورستان نیز
به
کسی خوش آمد نمی گویند
خورشید باذره بین
به
دنبال روزنه ای
درلایه ازون می گردد
* * *
به
کجای این سرگردانی
سر
بیاویزم
تاچون زنگوله شترواب امامزادگان بی کرامت را
برآشوبد
*******************************************************************************
نوروز
نوروز شد که بار دیگر سال نو شود
تقویم های خسته وبی حال نو شود
تقویم های خسته برایوان زندگی
درلا به لای این همه جنجال نو شود
***
نوروز هم ادامه دیروز مان بود
دیروز مان که کور وکر ولال نو شود
آیا
متاع کهنه فروشان شهر ما
با
شعر خواجه حافظ وبا فال نو شود
باهفت سین وماهی وبا آب وآینه
باورد یا محول و... ا لا حوال نو شود
گیرم که نو شود چه سودی برای ما
افسار وزین مرکب دجال نو شود
اقبال وبخت خفته ی ما نو نمی شود
تعویذ و ورد ومهره ی رمال نو شود
فروردین 86
*************************************************************
روسری
روسری ات را
پرچمی ساخته اند
بربام هوس شان
تا
باد های هرزه
بهای نجا بتت را
دریوزگی کنند
* * *
انجمن شاعران مرده
برجنازه نجابتت
شب
شعر برپا کرده اند
وهمچون شپش های تنبل
ازموهایت بالا می روند
تا
پرچم رسوایی شان را
بر
فرقت بکوبند
شعر
های سپیدت را
درصرافی روز نقد می کنند
موسیقی کناری ات را
می
ستایند
موسیقی درونی ات را
نسیه می دهند
غزل
هایت را به اتهام کلی بافی
به
اعمال شاقه محکوم می کنند
تا
ازسلول انفرادی
خود
را
برای قاچاقچیان بین المللی اعضای بدن
روایت کنند
*
* *
فروغ را با دروغ قافیه می کنند
درپشت دیوار اسیر می دانند
ودرفاصله عصیان
به
تولد دیگرش
ایمان ندارند
روسری ات را
دستمالی ساخته اند
برای ریه های مسلول شان
تاشعر خاکستری تف کنند.
۹/۱۰/۱۳۸۶
*************************
ریاضی
درس
ریاضی ما سخت است وناگوارا
آیا
کند معلم با ما کمی مدارا
درمذهب ریاضی جمع وتوان عزیزند
از
ناتوان نیاید جز صبر جز مدارا
بعضی معادلات اند دارای چندمجهول
تحلیل آن محال است معذور دارمارا
شاگرد های کوشا رفتند صنف بالا
تقسیم جمع وتفریق درکام شان گوارا
شاگرد های تنبل در دام کسرماندند
کسری که بسته چشم ودست ودهان مارا.
*****************
بی صاحب
دلم
گرفته ازاین روزگار بی صاحب
ازاین توالی اندوهبار بی صاحب
درون کلبه ی افلاطونی خود ماندم
کنار آتش تمثیل وغار بی صاحب
ستمکده شده ام مثل شام اردوگاه
تنیده دور تنم خاردار بی صاحب
چه
سود وقتی که بازوی خیبر افکن نیست
امید معجزه از ذوالفقار بی صاحب
روانه ام به سوی شهر ناکجا آباد
نشسته ام به درون قطار بی صاحب
دلم
خوش است به القاب سبزوسرخ وسفید
وکیل و حاجی و شیخ و زوار بی صاحب
دلم
خوش است به آینده ای که می آید
مسافر ازسفر قندهار بی صاحب.
را
.
www.namak.blogfa.com
تاریخ
نشرمطلب: يکشنبه 30 سرطان 1387 خورشيدی برابر با
20 جولای 2008 ميلادی/ آلمان
|