|
مقالات جدید

غ. سخی ارزگانی
گنجینه های از فرهنگ عامیانه مردم افغانستان
بخش پنجم
تا
اینجا جسته و گریخته نمونهء چندی از فرهنگ عامیانه
را با ضم گزینه های مختصر از کلام برخی از
سرایشگران شهیر که تا حدود متناسب بدان بوده در
خدمت علاقمندان گرانمایه قرار دادم و اینک در
ادامه آن مکث می گردد:
در
باب هر عمل یک عکس العمل:
در این
راستا هر آنچه را که یک انسان در روابط اجتماعی
خویش انجام می دهد به نتیجهء آن دیر و یا زود
متوسل می گردد. و یا اینکه گفته اند که: « جو کشت
کنی، جو و گندم کشت کنی، گندم می دروی.» ویا در
این ضرب المثل هزاره ای عطف توجه گردد:
«
جواب قلوخ سنگه»:
جواب کلوخ سنگ است؛ جواب بدی، بدی است. کسی که بدی
به کسی می کند، نباید انتظار نیکی از او داشته
باشد.
نظیری:
نیکی ر نیکی، بدی را سزا. نیکی کدی امیدوار باش،
بدی کدی خبردار باش.
ناصر خسرو:
انگشــت مکن رنجه به در کوفتـن کس تا کـس
نکنــد رنجـه به در کوفتــنت مشـــت
عیســی به رهی دیــد یکی کشـته فتـاده حیران
شـد و بگرفت به داندان سر انگشـت
گفتا که کرا کشتی که تا کشته شدی زار تا باز که
اورا بکشـد آن که تو را کشت( 1)
سعدی:
ترحــم بــر پلنــگ تیــز دنـــدان ستمکــاری
بـود بـر گـوسفــندان
نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به
جای نیک مردان
ناصر خسرو:
چو شمشیــر بــایــدت بــود ای بــرادر به جای
بدی بد به جای خوشی خوش
دو پهنیش چون آب نرم است و روشن دو پهلوش ناخوش
چون سوزنده آتش
صائب:
سر رشته میزان عدالت مده از دست زنهار که با هر
که گران است گران باش
سعدی:
بـــه جـــز کشتـــه خویشـتن نـدروی چـو
دشنـام گــویی دعـا نشـــنوی
نظامی:
چــو خســرو نامــه شیـریــن فـروخــوانــد از
آن شیرین سخن عاجز فرو ماند
به خود گفتا جواب است این نه جنگ است کـلوخ
انـداز را پـاداش سنگ است(2 )
سعدی:
سعدیا مـــرد نکونــام نمیـــرد هرگـــز مرده
آنست که نامش به نیکویی نبرند
و
یا این سرایشگر گوید:
به نرمی چو کاری توان برد پیش درشتی مجوییــد
ز انــدازه بیـــش
سر خصـــم گربشکــــند مشت تو شــــود
نیــــز آزرده انگشـــت تو
سعدی:
میازار موری که دانه کش است که جان دارد جان
شیرین خوش است ( 3)
شاعر:
چو بد کرد بد دیــــد از روزگار مکن بد که
نپسنـــدد آن کردکـار
هر آن تخم کین کارد آن بر دهد سرانجـــام
بربــــاد افســــر دهد
چنـــــین گفـــت آن موبد با خود که نیکی به
نیکان رسد بد به بـد( 4 )
فردوسی:
همه مهر جویید و افسون کنیـد ز تن آلت جنگ
بیرون کنید (5 )
حکیم نظامی:
چو بـــتوان راستــی را درج کـــردن دروغی را
چــه بایـــد خـــرچ کـــردن
ز کچ گویی سخــن را قـدر کم گشــت کسی کو
راستگو شد محتشم گشت (6 )
سعدی:
دو عاقل را نباشد کین و پیـــکار نه دانایی
ستــــیزد بــــا سبـــکار
اگر از هردو جانب جاهـلالننـــد واگـــر زنجیر
باشــــد بکسلانند
فردوسی:
تو بر راه مــن بر ستــــیزه مریــــز که من
خود یکی مایه ام در ستیــــز
شاعر:
این فرقه که امروز به پیش آمده اند در زیر لوای
دین و کیـــش آمده اند
با سبحه و سجــاده و ریش آمـده اند گرگند که در
لباس میش آمده اند ( 7)
شاعر:
با خود کج و با ما کج و با خلق خدا کج آخر
نشــوی راست بـــگو تا به کجا کج
در
همچو ضرب المثل و سروده های متناسب بدان دو نوع
پیام برجستگی خاص دارد:
یکی
اینکه: کنش زشت و منفی چه از راه گفتار و یا
کردار همواره بار پدیده ای منفی دیگری را با خود
حمل نموده و زشتی جدید را همراه دارد. یعنی کارکرد
منفی یک انسان، «محصول» منفی دیگری را در
قبال دارد و این محصول منفی به نوبه خود زاییده می
رود و ارزش های بشری را ویران کرده می رود که
پایان کارش به خداوند معلوم است. به هر صورت نتیجه
کارکرد منفی بالاخیره باعث ویرانی جامعه و ارزش
های مدنی می گردد که اوراق تاریخ از کارکردهای
منفی برخی از انسان ها و دولت ها فراوان می باشند.
عمل
منفی در هر پدیده که به وجود آید، ریشه های تکامل
و شکوفای آن پدیده را تدریجا می خشکاند تا کاملا
نابود گردد و یا اینکه اقلا آن را از رشد طبیعی
باز می دارد. مثلا عملکرد های طالبان و القاعده
از آغاز تا حال نه تنها به ضرر قاطع مردم و کشور
افغانستان بوده و می باشند، بل به ضرر ملت ها،
همسایگان و کشورهای جهانی نیز ثابت شده اند. اینها
به جز از تمدن ستیزی، ضدیت به دانش، کشتن، زن
ستیزی، ویرانی، تجاوز، سنگسار، سربریدن، غارت،
اختطاف، قاچاق، غلامی به اجانب و.... انسان ستیزی
به نفع شخصی خودها و حامیان شان هیچ چیزی مثبت
برای جامعه ما و جهان نداشته و ندارند.
آیا
زیربنای جهل، پدیده منفی را به زایش نمی گیرد؟ آیا
بازهم همین پدیده منفی به نوبه خود به جهلستان مدد
نمی رساند؟ اگر دانش در اختیار جاهلان قرار گیرد
آیا ارزش های مدنی بشری را به تلی از خاکدان مبدل
نمی کند؟ آیا امروز طالبان و القاعده از وسایل
مدنی مثل موتر با مواد انفجاری در عملیات انتحاری،
وسایل نظامی و... علیه مردمان کشور ما استفاده نمی
کنند؟
دوم
اینکه:
عمل نیک و مثبت گفتاری، نوشتاری، هنری، ورزشی،
تصویری و نظایر آن خواهی و یا نخواهی به دل ها چنگ
زده و میان زن و شوهر، خانواده، عیشره، طایفه،
قبیله، قوم، نژاد، دفتر، دانشگاه، خوابگاه،
پرورشگاه، کارگاه، ورزشگاه، دولت، ملت و... خلق
های جهان ایجاد محبت، همسویی، همکاری، دوستی و...
می نماید. یعنی عمل مثبت و مفید بازده مثبت دیگری
دارد. کارکرد نیک تدریجا «شریان های» اساسی
عوامل و ابزارهای پدیده های منفی را بی اعتبار و
بالاخیره به زوال می برد و زمینه های انسان دوستی،
تمدن پروری، آزادگی، دانش طلبی، محبت ورزی،
شکوهمندی جامعه، ترقیات مادی و نظایر آن را میان
انسان ها در سطح ملی و بین المللی هموار می سازد.
به قول این سرایشگران:
فردوسی:
نباشد همی نیــک و بد پایــــدار همان به که
نیکی بود یاد گـــار
اسدی:
بدی گرچه کردن توان با کسی چو نیکی کنی
بهـــتر آید بسی
سعدی:
نیکویی کن امسال چون ده تر است که سال دگــــر
دیـــگری کدخداست
سعدی:
تو نیکی می کن و در دجله انداز که ایزد در
بیابانت دهد بــاز ( 8)
علم
و تجربه در گذشته و حتا زندگانی روزمره نیز ثابت
می نماید که محبت عقلانی، محبت جدید را به زایش می
گیرد. مهر و محبت عمر انسان را دراز می سازند. یکی
از مهم ترین لذت ها در حیات انسان همان مهرورزی و
عشق خالصانه و عقلانی نسبت به انسان می باشد. محب
و دوستی آگاهانه نسبت به انسان احساس و تفکر نوینی
را میان انسان ها افزایش داده و مقام والای انسان
و انسانیت را بارور می سازند. انسان خواهی
خردمندانه، احساس بشر دوستی را گسترش می دهد تا
انسان و انسانیت محور تکامل، شکوفایی و غنای
معنویت برای بشریت قرار گیرد و تا آنگاه انسان
قادر به رسیدن به مقام خلیفه خدا در روی زمین
گردد. به این کلام سعدی که گوید:
رسد آدمی بجای که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه
حد است مقام آدمیت
آیا هنوز هم نمی پذیریم که مقام حقیقی و علمی
والای آدمیت بر پایه های عالی ترین تقوا، دانش،
خدمتگذاری به انسان، پرهیزگاری، بشردوستی، امانت
داری، عقلانیت ورزی، تکامل ارزش های مادی،
شکوهمندی گوهر اجتماعی جامعه و.... بالاترین معیار
غنای معنویت استوار است؟
در
بند ظلم و اسارت:
شاعر
تصویری از جنایات، استبداد، اسارت و نسل کشی های
که در قسمت کل مردم افغانستان به خصوص در مورد
مردم هزارستان در قلب افغانستان امروز و از آنهم
خاص در ارزگان توسط عبدالرحمن و دولت خونریزش صورت
گرفته ، به دست می دهد که ذیلا بدان عطف توجه
گردد:
محمد عزیزی:
بنـــام یاغی و باغی جـــهاد شـــد اعلام!! ز
اهل قبله کنیز و غـــلام شـــد لیــلام !!
ز قریه قریهء ما سیل خون روان گردیــد ضمیر خاک
پر از قامت جوان گردید ( 9)
هزاره
ها نه تنها اسارت و نظام بردگی از سوی دولت های
نژادپرست و جلاد وقت ، بل نسبت به سایر اقوام از
هرجهت مورد تعصابت قومی، مذهبی، بی عدالتی، قتل،
آوارگی و قتل عام قرار نگرفته و آیا در جریان همین
هفت سال اخیر به یک شکلی دیگری مورد حق تلفی،
تبعیض و... قرار نگرفته اند؟ تا زمانیکه
برابری، عدالت، ترقی ونظایر آن در مورد هر مسلمان
و غیر مسلمان افغانستان به طور مساوی و به صورت
عملی انجام نگردد؛ آیا هزاره ها و یا هر قوم و یا
هر فرد فقیر دیگر وطن ما از مصایب نجات خواهند
یافت؟
این
شاعر با آگاهی خویش که از اوراق تاریخ سیاه
اجتماعی- سیاسی قبیله گرایان ستمگر و انحصارگر در
افغانستان دارد از جمله چنین می گوید:
شاعر:
یک قرن و ظلم و وحشت هزاره ها کشیده زنــدان
جـــور و تهمــــت هزاره ها کشیده
زنده
یاد امنی که شاهد حاکمیت های خودکامه و ضد ملی عصر
حاکمیت میراثی آل یحیی در افغانستان بود از جمله
قتل، ظلم، خشم، تعصب و کینه توزی استبدایان وقت که
در مورد مردم شمالی، ولایات شمال، غرب، کابل و
هزارستان آنرا به یک کلام کوتاه این چنین ترسیم
نموده است:
امنی:
از ما به غیر مشت پری در قفس نماند صیاد را
هنوز چرا دل ز کین پر است
این
سروده استاد بیتاب بیانگر جوهر اسارت و استبداد
حاکمیت شاهان و حاکمان خاندان محمد زایی در مورد
آزادیخواهان تاجیک، هزاره، پشتون، اوزبیک، تورکمن،
عرب، بلوچ، قزلباش، بیات، قزاق، نورستانی، قرغیز،
تاتار، براهوی، ایماق، پشه یی، اهل هنود، عیسوی،
موسوی و سایر هموطنان کشور ما بوده که ذیلا با هم
به خوانش می گیریم:
به سختی در ســه چــال آرمــیدن به کنــج تنـگ
زندان در خزیــــــــدن
ز آب زندگـــانی دســت شســــتن امیــــد
عافــــــــیت از جــان بریـــدن
رهء سیــلاب از خاشــاک بســتن به مــو کــوه
گـــــــــرانی را کشـــیدن
حــرف را گوهر شهـــوار کردن به مــژگان
سنــــگ خـار را بریــــدن
به شستن بردن از زندگی سیاهی به فـــــرق سر
به لاش کـــوه دویـــدن
ز سختیهای چــرخ فتنـه اندیــش بـه زیـــر
آسیـــــــا سنـــگی خزیــــدن
نباشــد آنقـدر ها سخت و مشکل که خود را زیر
دست غیر دیدن (10)
محمد عزیزی:
افشاگری این شاعر وطن از ظلم، اسارت، خشونت و
تعصبات بی پایان حکام خودکامه و لجام گسیخته
افغانستان در مورد جامعه هزاره می باشد که شمه ای
از ان اینگونه ترسیم می گردد:
تو خواستی که هـــزاره اســــیر غم باشـد
شکسته قامــــت و در زیر بـــار خــم باشــــــد
تو خواستی که به پیش تو بارکـــــش ماند خراب و
خسته و خونـــین و خارکـــش مانــــد
تو خواستی کــه هزاره همـــان هزاره بود شکم
گرسنه و بد بخت و بی ستاره بود ( 11)
این
سروده بازتاب دهنده ای عصر حاکمیت استبدادی حزب
دموکراتیک خلق و اشغالگران شوروی را در افغانستان
می باشد که شاعر بدان اشاره می کند:
استاد خلیل الله خلیلی:
خدایـــا! ابتـــلای بندگـــان چــند بخــون
غلطیــدن پیــرو جـــوان چـــند
عقــاب ظلــم را بشکن پروبــال زدن کشـــتن
دریـــدن امتحان چند ( 12)
این
سروده بیانگر استبداد و اسارت از عصر حاکمیت دولت
اسلامی مجاهدین در کابل است:
آتــش گرفــته میهنم از حــرص و آز تو نفریـــن
به فـکر کوته و ریــش دراز تو
این
شعر پشتو یک بخش از ظلم های عبدالرحمن خانی و
دولتمداران وقت را بیان می دارد و به صورت خاص در
مورد مردم هزارستان و از آن هم خاص تر در ارزگان
صورت گرفته اند.
محمد ولی مندوزی:
په تیره زمانه کی دیکتاتور حاکم امیــــر و
په غــــــرور، ظلــــــم، استبـــداد کی
بینظیـــر و
د زجر، شکنجی په ورکولو کی اســــتاذ و په دی
کار کی ســـاری نــه و بیــــــخی شـــــاذ و
ده مخــــالف خلــــک زنــــدان تــــه اچول
پـــه سرونــــــو کـــی میخـــــونــــه
تــــــــــکول
ستـــرگی د ستــرگو له کاســونه را ایستلی د
انســـان غوشی په انســان بانــــــدی خورلــــی
د لشکریانویی په بی رحمی کی ساری نه و د
درباریانو په بی شرمی که ســــــــاری نــــه و
هــــری خـــواه آوازی وی د مرگــــونـــــو
شمیر د شهیــــدانو رسیدلــــــــــو به
زرگونــــــو
ویــــر، شــــوا خــــون، فــــریــــاد ژرا وه
هــری خواتـــــــــه تیشـــته ویــره د هر
چــــا وه
هر انســان هر لحظـــه محــکوم په مرگ و
منتـــــظر د زنـــدان د خـــپل زیــر
بــــــــرگ و
چور،چپاول، بی ناموسی د ورحی کــــار و وهل،
تکول، شکنجه کــــــول خو بی شمــــار و
خو ظلــم، استبداد تــل تر تـــله نه پاتـــیژی
پـه گوندو گیژی ژر تر ژره نسکوریژی ( 13)
اشاره
آقای ناظیمی به استبداد و جنایات گروه طالبان در
عصر تسلط امارت اسلامی در افغانستان می باشد.
لطیف ناظمی:
دوباره باغچـــه را دشــت کربــــلا کردنــد
بــــیا ز دســـــت گــــروه یزید گریـــه
کنـــــیم
ربوده انــد ز ما خـــنده را قبیــلهء جنــــگ
که در محرم و نوروز و عید گریه کنیم ( 14)
این
قسمت از کلام محمد عزیزی بیانگر آن بخشی از واقعیت
های عصر خونین عبدالرحمن و دولتش است که قبل از
همه بیش ترین جنایت و نسل کشی را در مورد هزاره
انجام داده اند:
محمد عزیزی:
تو آمــدی و به ما تحفـــه تیــــغ آوردی
هجــوم و غارت و دردو دریــــــغ آوردی
تو آمدی و وطن را پر از محـن کردی پر از تفنگ و
تبرزین و گـیوتن کــــــردی
تو آمـــدی و کمــین ها و کینـــه ها آمد گـــه
بریـــدن سرهـــا و سینـــه هـا آمـــــد
تو آمدی و فرامیــن غصــب امضـا شد و پای ما
دگر از هر چه دشت کوتا شـــــد
تو آمـــدی و به هـــر دره دار شـد برپا ز
کـــله های شهیـدان منار شد برپا ( 15)
سرشار روشنی:
زندگی در بنــدگی مرگسـت مرگ کاروان بـــندگی
بی ساز و بـــرگ
بندگان را بنده بــودن کافریـــــست با اسارت
ساختن بی داوریست ( 16)
این
شعر از عدم آزادی و جنایت از عصر حاکمیت کمونیست
ها و شوروی در افغانستان شکایت دارد.
فاروق یوسف زی:
نــه می دی پــه دا استقــــــــلال چـــی زه
بنـــدی یمــــه
اوسم په خپل کور کی خو په واک کی در پریدی
یمـــــه
نـــه حــــق در گفتــــار، نه د کردار، نه د
اظهار لـــــرم
خوله می ترل شــوی زه محبـــوس د آزادی یمــه (
17)
مخاطب
این سرایشگر بنیادگرایان و به خصوص طالبان می باشد
که با نوکرمنشی خویش به پاکستان بالاخیره
افغانستان را به حمام خون مبدل نمودند، تبارغیر از
خود را قتل عام کردند و هرچه تمدن دری زبانان و
تورکتباران و سایر اقوام غیر از خودها را به
خاکدان یکسان ساختند. و عملکرد طالبان تا حال
بزرگترین ضربه دین مبین اسلام، اقوام کشور و به
ویژه قوم پشتون نجیب ما وارد آورده اند. در این
کلام شیرین و نغز یوسف کهزاد عطف توجه نماییم که
به میهن فروشی، غارت، دزدی و جنایت طالبان در کشور
اشاره می کند :
یوسف کهزاد:
سراسر خـــاک را دزدان گرفتــند به زور تیـــغ
پاکستـــان گرفتنـــد
به یک مرمی خریدند زندگانی را ز مردم جـــان
شان آرزان گرفتند
لیلا صراحت روشنی:
با خنـــجر درد سینـــه چاکـــم کردی زندانی
شهـــر بـــند خاکـــم کـــردی
بیگانه ز تو، ز خود، ز هستی گشتم در آتــش
بیـخودی هلاکـم کردی (18)
هرچند
ظالم با تمام پلیدی ها، زشتی ها و بیدادگری خود می
رود و همچنان افراد، گروه ها و دولت های ستمگر با
هر گونه اعمال ضد ملی و ضد انسانی خود ها دیر و یا
زود سقوط می نمایند؛ اما نام های شان در تاریخ
باقی می ماند. به این کلام شاعر توجه نماییم:
شاعر:
پس از مــــرگ نفریــن بود بر کــسی کــز و
نـــام زشـــتی بمانـــد بســــی ( 19)
محمد عزیزی:
طالبان
که میراثدار اصیل عبدالرحمن خانی هستند که همان
سیاست ها عملکردهای ضد انسانی وی را در قسمت اقوام
غیر از خود و به ویژه بالای مردم هزاره روی دست
گرفتند که عزیزی یک گوشهء از جنایات ضد انسانی و
ضد اسلامی طالبان در افغانستان را در این منظومه
به تصویر کشده است:
نخست دست تو بر ماشهء تفنـــگ رســـــید ز صلح
کار تو اول به سنگ و جنــــگ کشــید
نخــست تیر تو بر قلــب ما نشــانه گرفــــت
خدنگ خشم تو در دل نشســــت و خانه گرفـت
نخست دســـت تو در خــون گرم ما تر شــد
حـــلال خـــون بـــرادر بـــــــران بــرادر
شـــد
تو رسم قتـــل و اسارت ز نو به پــــا کردی
رواج کهــــــــنهء غـــارت ز نـــو بــــنا کـردی
تو هدیه آتــــش و آهـــن به هموطـــن دادی و
گور جمعی بی غســــل و بی کفـــــــــن دادی
تو ســـیل های ز ساطــور را روان کــردی
حـــلال خـــون زن و مرد و کودکــــــان کردی
هر آنـــچه راه وطــــن را به روی ما بستی کمین
گرفـــته به زنجـــــیر و زجر بنشســــــتی
به پـــیروی ز پدرهای خود پـــدر کشـــــتی
خـــلاف عـــرف وطن پیر و راهــــبر کشـــتی
و کیـــــنه های کهـــــن را به یـــــاد آوردی
منــــــار و دارو رســـــن را به یـــــــاد
آوردی
همــــان پـــروژهء «پور پلار» از سر شــد
همــــان درامهء شمشـــــیر و دار از بر شــــــد
جهــــان زور و زر و ظـــلم همعنــان گردید به
یــک اراده و یـک دست و داستــان گردیــد
که تــا غرور «هزاره» بــخون کشــیده شود
درخـــت قامــــتش از بیــــخ و بن بریده شــود
....
شکســـت حرمـــت «بودا» بامیــان بر دوش شکوه
قامــت «بابای» آسمـــان بر دوش ( 20)
نادیه فضل:
میــــان خانـــــهء ویـــران شهر سوختــه ام
فتـــاده قامــــت پــــاکی به خـــون و
خاکـــستر
فغــان و ناله کــنان، کودک گرســـنه و زار
درون کلبه صدا میکنند: «چرا مادر؟» (21 )
کوهدامنی حاکمیت استبدادی طالبان را به دوره سنگ
تشبه و نام گذاری نموده که چنین می سراید:
ز اعمـــاق شب تاریــــــک دارم سخــــن با
تـــو، اگر بیـــــدار واری
خروســان سحر را سر بریدنــــد چنین بیداد را،
در یاد داری؟ ( 22)
در این
قسمت از شعر عزیزی مکثی اندکی بر ویرانی ها و
جنایات طالبان در مزارشریف به صورت کل و در مورد
هزاره ها به صورت خاص است که با هم می خوانیم:
محمد عزیزی:
چه خانه های گلینی که ریخت ویران گشـت چه قلب
های غمینی که سوخت بریان گشـت
چه کو& |