|
مقالات جدید

غ. سخی ارزگانی
گنجینه های از فرهنگ عامیانه مردم افغانستان
بخش ششم
نوای آزادی در
برابر استبداد و اسارت:
انسان
طبیعتا آزاد خلق شده و حق مسلم اوست که به روی
کرهء خاکی خدا بدون هرگونه دغدغه، حقارت، توهم، حق
تلفی، بی سرنوشتی، گرسنگی، خشونت، اسارت، کشتار
و... آزاد و صلح آمیز زیست نماید. سلب آزادی از یک
انسان، یا یک خانواده، یا یک قبیله، یا یک قوم، یا
یک نژاد، یا یک ملت، یا یک کشور توسط یک فرد، یا
یک جمع حزبی، یا یک کشورو یا چند مملکت باشد؛ از
جمله نقض حق طبیعی آنها می باشد. در جهان معاصر
نیز سلب آزادی از یک فرد و یا جمع به مثابه یکی
ازبارز ترین نقض حقوق بشر شمرده می شود که از
انگیزه ها و عوامل «ذبح طلوع» اندیشه و خرد
در جامعه می شود.
از بذل
تولد انسان بدین سو در روی زمین آزادی با انواع
گوناگون مری و نامری مطرح بوده و اکنون به صورت
عریان ، قانونی و عملی می باشد و حتا در بسا از
کشور آزادی تا حدود هستی خود را ثابت نموده است.
با هر اندازه که حیات انسان به سمت توحش و بدویت
نزدیک بوده با همان اندازه هم «خصوصیت»
آزادی به طور محدود و حتا نامری تشخیص می گردیده
است. برعکس که با هر مقدار که زندگانی انسان شامل
تولید، تاریخ، خرد، هنر، صلح، عشق و تمدن می شود
با همان مقدار آزادی «تعریف» جدید مدنی خود
را در حیات انسان و جامعه بازتاب می دهد. فلهذا،
ماهیئت و ظهور آزادی بستگی به میکانیزم نهادهای
مادی، اجتماعی و معنوی جوامع مختلف بشری از آغاز
تا حال داشته و دارد. یعنی با هر پیمانه ای که
هستی آفرنیش های سازنده انسانی در ابعاد مختلف
نظام اجتماعی جامعه عرض اندام نماید و معنویت در
رگ رگ انسان مسلط گردد با همان پیمانه انسان در
بستر «آزادی» و «آزادگی» گام خواهد
گذاشت.
به هر
صورت؛ آزادی جزء حیات انسان است، مال انسان است،
توسط انسان آفریده شده و عامل بازدارنده آن بازهم
همین خود انسان در روابط اجتماعی جامعه می باشد.
یعنی «زایشگر» آزادی خود انسان است، و
«حافظ» آزادی نیز همین انسان است و همچنان
«کشنده» آزادی هم شخص انسان در مناسبات
اجتماعی جامعه می باشد. وقتی که یک انسان
«دشمن» آزادی گردد؛ آنگاه به صورت مستقیم دشمن
خودش و سرخور انسانیتش است. انسان در دشمنی با
آزادی عامل «زایش تمدن ستیزان» و
« آبادی جهلستان ها» می گردد. این دیگر تمدن
ستیزان هستند که اگر قادر گردند نخله های نور
معرفت، خرد ، عقلانیت و مدنیت را تا عرش خدا می
خشکانند.
آیا
واجب نیست که برای زایشگر آزادی «رحمت»
انسان و خدا را فرستاد و بر کشنده آزادی «لعنت»
را نثار کرد؟ آیا انسان بدون تصاحب آزادی طبیعی
خود به حریم حقوق انسانی اش «تجاوز» صورت
نگرفته است؟ آیا تجاوز به حریم انسان، مقام
خدادادهء انسان نسبت به حیوان تنزیل نمی یابد؟
اینک
این کلام زیبای حضرت علی(ع) وگزینهء برخی از اشعار
سرایشگران طرازاول دانش و ادب را که در راستای
رستن آزادی از بند اسارت سروده اند در ضمن تبصره
های مؤجز تقدیم خوانندگان گرانقدر خود نموده و در
ضمن از خوانندگان گرانمایه خوش آرزومندم که از
کاستی های نابخشیدنی بنده در این زمینه نیز اغماض
نمایند:
حضرت
علی (ع) در مورد آزادی چنین فرموده است:
« بنده
و بردهء هیچ کس نباش که به درستی خداوند تو را
آزاد آفریده است.» ( 1)
سرشار روشنی:
شکوه
از بندگی و اسارت خود مطرح کردن آزادی برای انسان
و خوش بختی وی است که جوامع انسانی جهت نیل به
مقاصد شکوهمندی حیات مادی، اجتماعی و معنوی جامعه
بدان ضرورت دارند. شاعر در این زمینه چنین گوید:
زندگی در بندگی مرگست مرگ کاروان بنـــدگی بی
ساز و برگ
بندگان را بنــــده بودن کافریست با اسارت
ساخــتن بی داوریست
فاروق یوسف زی:
این
شعر در وقت حاکمیت حزب دموکراتیک خلق و اشغالگران
شوروی در افغانستان سروده شده و از نبود آزادی
مطبوعات شکایت دارد:
نه می دی په کــــــار دا استقــــلال چی زه
بنـــدی یمه
اوسم په خپل کشور کی خو په واک کی در پریدی یمه
نــــه حــــق د گفتــــار، نه د کـــردار، نه د
اظهار لرم
خــــوله می تری شــــوی زه محبــــــوس د آزادی
یمه
شعر
پشتو:
این
محتوای شعری بیانگر تشویق شخص و یا جمع مورد نظر
جهت کسب استقلال از استعمارگران انگلیسی به گمان
اغلب در حدود 150 سال قبل در کشور ما بوده است:
که پـــه میونـــد کی شهــــید نشــــــوی
خدایژو لالیه بی ننگی ته دی ساتیــــنه
تــــوتی تــــوتی پـــه تــــــــورو راشی د
بی ننگی احوال دی مه راحه مینه
( 2)
این
شیرین زن ارزگانی علم بردار 47 دختران و زنان جوان
که مورد تاخت و تاز حکام و نظامیان اشغالگر دولت
جلاد وقت بود با همه از همرزمان خویش تسلیم اسارت
نگردیدند. فریاد مقاومت قهرمانه ای شیرین ارزگانی
و سایر همجنسان ارزگانی اش علیه جنایت عمال دولتی
در عصر خونین عبدالرحمن خانی در ارزگان اینگونه در
تاریخ بازتاب یافته است
شیرین
ای اسوهء پیکار تاریخ شهــــید زنـــده و پر
بار تاریخ
تو چون تاج گل چهل دخترانی بـــود نــــام تو
دایـــم یاد تاریخ
نــــرفتی زیــــر بار ذلـت دون تـــو ای
آوازهء بـــــیدار تاریخ
چو دیدم تاریخ ارزگان مظلـوم شـــدم آگــاه
ازین اسرار تاریخ
خلیل الله خلیلی:
عشق و آزادی و ایمان شرف انسانــــست مرگ در
رهء شرف شآن جوانمردانسـت
وای از ان قومی که محروم از ایمان باشد دل بی
عشــــق نهانخانهء شیطان باشـــد
شعر:
این
شعر پشتون بیانگر خواست آزادی جامعه است:
حریـت او آزادی زمونژ آرمــــان دی که واره
دی زاره دی دایی آرمان دی
حسین توفیق:
مرحوم
روانشاد حسین توفیق که یکی از فرزندان بازماندگان
قربانی نسل کشی های عصر خونین عبدالرحمن خانی در
ارزگان بوده که در مورد آزادی می گوید:
حیات خــــود ز آزادی توان یافــــت ز آزادی
بنیـــادی تـــوان یافـــــــت
رهء تعمــیر دل ها جستــــجو کـــن! ازین
جـــاه ره به آزادی توان یافـت
لیلا صراحت روشنی:
ما باور صبح را به جان کاشـته ایم خون را
نفـــس سحـر نپنداشــته ایم
بر رغــم شـب سرد و سیــــــاء یلدا همرنگ
بهار پرچم افراشته ایم
( 3)
خلیل الله خلیلی:
عشق و آزادی و ایمان شـــرف انسانست مرگ در
راهء شرف شان جوانمردانست
وای از آن قوم که محروم از ایمان باشــد دل بی
عشــق نــهانخانهء شیطـــان باشـد
سرایشگر هزاره ای:
شعر
مقاومت و آزادی سهم مردم هزاره علیه متجاوزین
شوروی و دولت خلقی دست نشانده شان در افغانستان
بوده که مردم را به شکستن زنجیر اسارت و کسب
استقلال سیاسی کشور جهت تحقق عدالت اجتماعی،
برابری، ترقی، وحدت ملی و بالاخیره رسیدن به نظام
مردم سالاری دعوت می نماید:
ای قــــوم بلا دیده کــنون باش خبـردار تاریخ
تو شد زنده اندر صــــف پیـــکار
یک قرن و بلا دیدی و مایوسی کشیدی تهدید
شـــدی سوختی و همواره تپیــدی
دوران سیاه داده ترا وحشـــــت و آزار تاریخ
تو شد زنده هم در صف پیــــکار
آن مردمی محروم و ستدیده تو بـــودی بیچاره و
بیخانه و غم دیده تو بـــــودی
بیدار کن غــیرت هزاره گی یک بـــار تاریخ تو
شد زنـــده اندر صف پیـــکار
تخلیه کن از روسی خلقی وطنــــت را انداز تو
در گردن خائیــــن کمـــنت را
تا کی تویی در زنجیر بشکسته گرفتار تاریــخ
تو شد زنـــده اندر صف پیـکار
شاعر پشتو می گوید :
این
کلام بیانگر تصمیم تداوم مقاومت در برابر نا
هنجاری و مشکلات است که در واقع مقاومت و مبارزه
را ماندگار می سازند:
په ماته کشتی ناســت یم، پـــه مخ می توفـــانونه
په همدی لاریی بیایی که وم وم ، که نه وم نه وم
شعر
مقاومت ملی هزاره ای:
این
شعر حماسی در عصر مقاومت مردم علیه دولت کمونیستی
خلقی ها و اشغالگران شوروی سروده شده که بیانگر
نبرد عادلانه مردم علیه حاکمان وقت، استبداد ، جنگ
و متجاوزین می باشد:
ازی آغــــــیل ده زی آغیل نه موری پیــــش
دشــمو گردون کیل نه موری
پک مو خالق واری از سر خو تیری سر وعده خو دل
بی دل نه مـــــوری
دشمـــون قـــــوم تی تیـــــاغ موکونی ده گیر
بییه روی شیره داغ مو کونی
هر کس کج توخ کنه سون ملک آزره ته یی بیل کده
صد سوراخ موکـــونی
ارزه تـــرس از تفنـــــگ و تیر نداره ده غیرت
خو جوان و پیــــر نـــــداره
بنــــدل بنــــــدل سیال و غر مــــیزنه
درجـــن درجـــن ده دم شی کیر نداره
خلیل الله خلیلی:
این
سرایشگر برای آزادی آنقدر اهمیت قایل شده است که
بدون آزادی حتا کشور، مردم و دنیا را نیزبه هیچ می
گیرد و اینگونه داد سخن می زند:
چو آزادگی نیست کشور مـاد زن و مرد ما زنده
یکسر مباد
چو آزادگی نیســت دنیــا مباد ز فرش زمــین تا
ثریـــا مبـاد
کلام این شاعر:
اگر قیدی به عالم می پسنــــدی؟ به آزادیــت
بایــد پــای بنــــدی
قهار عاصی:
از دید
این شاعر حتا با شمشیر هم نمی راه آزادی را مسدود
نمود:
ازین جا به شمشیر نتـــوان گذشـــت ازین جا
توان نیست آســـان گذشــت
درین حیطه کوه و کمر سرکش است ده و دره زین
خاکــدان آرش اســـت
سخن
این شاعر:
نترسـم گرکشــندم بــر سر دار
وطنداری بودعشقـــم وطنــدار
بجان دشمنان برخیزم یکبـــار
فرارملک کنم ازملک ستمگار
خلیل الله خلیلی:
زنـــدگی در بــردگــی شرمندگیست معنـــی آزاد
بــــودن زنـــــدگیـست
عصاره
ای از سروده های فوق بیانگر خصوصیات استبداد و
اسارت در جامعه بوده و اینگونه افشای بیدادیگری و
اسارت در نظام اجتماعی جامعه است که نطفه های
آزادی را در میکانیزم استبداد مایه گذاری نموده و
بالاخیره تدریجا آزادی در کلیه مناسبات جامعه
فراگیر می شود. با گسترش آزادی است که زمینه های
مدنی سازی نهاهای جامعه خلق و توسعه پیدا می کنند.
رهایی آزادی از
بند استبداد و اسارت:
آیا
شناخت از جوهر اسارت و بیدادگری به شناسی از
ماهیئت و ارزش آزادی در رهایی از بند استبداد و
اسارت کمک نمی کند؟ آیا برهنه کردن پیکر درونی و
کشنده اسارت و بی عدالتی به معنای الهام آور و
تثبیت ارزش آفرینی عناصر آزادی در جهت فرازمندی و
شکوفایی حیات اجتماعی جامعه نیست؟
لذا،
قانونمندی تکامل عنصر زمان، خرد علمی و عقلانی حکم
می نمایند که باید نخله های فرهنگ آزادی را در بطن
فرهنگ اسارت و استبداد تدریجا و به صورت مسالمت
آمیز خلق نمود تا اسارت از درون خود آماج
«آبستن آزادی» طبیعی گردد. تولد آزادی از بطن
استبداد به معنای کم رنگ کردن، فرسوده نمودن
شالوده ها و مناسبات ستمگری و اسارت در جامعه نیز
خواهد بود. وقتی که می گویم تولد آزادی از بطن
استبداد تنها به معنای آن نیست که سلب قدرت سیاسی
از خود کامگان به مردم می باشد. بل اصلا هدف از
آبستن آزادی در زیر بنا و روبنای ساختار مادی،
اجتماعی و معنوی جامعه است که تغییرات بنیادی
تدریجا منجر به زایش و پویش مسالمت آمیز می گیرند.
آیا
انسان در هر شرایط از ساختار اجتماعی، سیاسی،
اقتصادی، فرهنگی، هنری، روانی، جغرافیوی خویش ولو
که به هر اندازه بدوی و یا مترقی باشد نظر به سطح
تکامل خود جامعه به تحصیل آزادی حقوقی جهت ترقی،
سعادت و شکوفایی اجتماعی جامعه از قید استبداد،
جهل و عقل ستیزی ضرورت ندارد؟
آزادی و استبداد از آسمان نازل نمی گردند و این دو
عنصر از جمله پدیده های زمینی بوده و می باشند که
ناشی از روابط و بافتار غیر عادلانه اجتماعی-
سیاسی، اقتصادی- فرهنگی و... جامعه می باشد.
آزادی و استبداد انگیزه ها و عوامل خویش را در
بستر فرهنگ جامعه دارند و هرکدام در حال تنازع و
غلبه بر یک دیگر است. اگر از یک جهت تمدن
ستیزان و جهل نگران آزادی را با تفسیر استبدادی از
دین تکفیر و مشعل داران آنرا به «چوبه دار»
بلند می کنند و از جهت دیگر استبداد را با
تفسیر دینی نیز «تقدیس» می نمایند. استبداد
در ساختارهای بدوی، قبیلوی، قومی، نژادی، طبقاتی،
فرهنگی وغیره در نقاب دین زیست نموده و لباس دین و
مذهب را به تن می نماید تا طبقات محکوم و توده های
تحت ستم را نیز به نفع تداوم حیات حاکمان ظالم،
عقل گریز، نظام فرسوده، تمدن ستیز و تطاولگران
بیگانه تحمیق نموده باشد.
با هر
پیمانه که اسارت و استبداد مورد شناسایی علمی و
عقلانی قرار گیرد و عوامل آن دقیقا برملا گردند
بدین معنا است که زمینه ها برای شناخت آزادی نیز
میسر شده و تدریجا بستر آزادی در بطن اسارت و
استبداد ایجاد گردیده و چوکات فعالیت عاملین و
بانیان جهل و اسارت را تنگ می سازد. یعنی اگر
نطفه های آزادی با زیربنای خرد و عقلانیت در متن
جامعه گسترش پیدا کند آن وقت است آزادی «جزء
شخصیت فکری» جامعه و مردم می گردد. پس جامعه
با شخصیت و جوهر تکاملی آزادی خود نه تنها باعث
شناسایی اصلی انگیزه و عوامل اسارت، استبداد، خرد
ستیزی و تمدن ستیزی می گردد، بل مهم ترین عامل
زوال آنها نیز خواهد شد.
با هر معیاری که شخصیت ها، احزاب، فرهنگیان و قلم
بدستان با فعالیت های مسؤلانه، آگاهانه، مدبرانه و
سازنده سیاسی- فرهنگی وغیره خودها از بطن زیر ساخت
و روساخت میکانیزم اسارات و استبداد شناخت علمی را
حاصل نمایند با همان معیار «فرهنگ آزادی» را در
تمام مناسبات و میکانیزم جامعه مایه گذاری و
تدریجا خلق می نمایند. آنگاه با تسلط فرهنگ تکاملی
آزادی در کلیه «شاه رگ های» اجتماعی، سیاسی،
اقتصادی، فرهنگی، روانی، هنری، جغرافیوی و...
جامعه است که مردم تدریجا شاهد دفن جنازه های
استبداد و اسارت در گورستان خواهند شد.
در
کشورهای عقب نگهداشته، استعمار زده و به ویژه
افغانستان متأسفانه که از جمله تکامل اجتماعی-
سیاسی وغیره نیز بستر طبیعی رشد خود را هرگز طی
نکرده و نمی کند. وقتی که استبداد با قوه ای قهریه
به کرسی مرام غیر حقوقی می رسد؛ آنگاه تا آن وقت
در مسند قدرت باقی می ماند تا با یک نیروی قهرآمیز
دیگری سر نگون گردد. این چنین تغییر قهر انگیز
منجمله در تاریخ افغانستان از یک دولت به دولت
دیگری ناشی از واقعیت های عینی میکانیزم ملکوک
الطوایفی و فرهنگ خشونت قبیلوی خرد گریز، بیدادگری
حاکمیت های طبقاتی، قبیلوی، قومی، فردی و خاندانی
در تمام مناسبات اجتماعی، مادی و معنوی جامعه بوده
که متأسفانه تا حال با اشکال مختلف ادامه دارد و
فرصت های تکامل و شکوفای های اقتصادی، سیاسی،
اجتماعی، محیطی، فرهنگی و... کشور ما را از دست
مردم به غل زنجیر کشیده ای ما به زور، توطئه،
سوگند به قرآنکریم و قتل عام ها ربوده اند.
از
آنجائیکه بافتار جامعه ما دارای ماهیئت فئودالی،
فرهنگ مسلط تنگ قبیلوی و تمدن ستیز بوده و حاکمیت
ها همواره
مبتنی بر اصل زور، تزویر، خیانت، خشم و خونریزی و
همچنان با حمایت بیگانگان به میان آمده و بار دیگر
با جنگ های خونین قبیلوی، برادران سلطنتی، فردی،
ایدولوژیکی و... به خاک نشسته است.
در
باور من مقصود از تغییر قهرآمیز قدرت سیاسی از یک
فرد، یا خاندان، یا سران قبیله و دولت مستبد به یک
جناح، یا شخص، دودمان و... خود کامهء قبیلوی و
قومی دیگری نبوده و نمی باشد؛ بل گرفتن قدرت سیاسی
از مستبدین بر سراقتدار توسط نیروهای مستقل ملی،
مدنی، متعهد، عدالتخواه و دموکراتیک که از پشتوانه
طبیعی و ارادهء مردم برخوردار باشند به میان آمده
که اندیشه آنها بر پایه داشته های سرایشگران،
نخبگان دلسوز ملی، نویسندگان منتقد و... مستقل
ملی- دموکراتیک مطرح می شدند. زیرا، در کشورهای
جهان سوم از جمله در افغانستان تغییر قدرت سیاسی
به صورت مسالمت آمیز، تدریجی، پارلمانی و مبارزات
سیاسی احزاب هرگز ممکن نبوده و نیست. به خاطر
که این چنین کشورها و به ویژه افغانستان از سابقه
آزادی، مبارزات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، رشد
اقتصادی، کثرتگرایی، شکل گیری قانونی احزاب و
عدالت حد اقل اجتماعی برخوردار نبوده و مردم
همواره در زیر بار ممتد استبدادهای قرون وسطایی
دولتمداران حاکم با حمایت استعمار تا حال بسر می
برند. خودکامگی و نظام های ضد ملی این چنین
کشورها از جمله در گذشته ها در کشور ما بدون
پشتوانه استعمارگران کهنه و نوین دیر دوام نکرده
اند. پس منتقدین و شاعران سازنده هم بناء بر شرایط
خاص عینی و ذهنی جامعه به خود حقوق می داده تا
سرنگونی دولت های میراثی خودکامه و شؤنیستی
افغانستان را به صورت «قهرآمیز» مطرح
نمایند که برخی از آنها اینگونه ندای آزادی را از
بند استبداد و اسارت بلند نموده و پیام قهرآمیز
سرنگونی دولت های استبدادی، فاشیستی و ایدولوژیکی
را صادر کردند:
پیام شاعر:
این
نوای برحق آزادگی است که سکوت را شکستانده و نور
را از طریق تحقق آزادی در برابر تاریکی جامهء عمل
می پوشاند:
در جنگ نور و ظلمت نـــتوان سکوت کـــردن
مطـــرب بگو بنالــد، شاعــــر بگو سراید!
( 4)
باقی قایل زاده:
این
شاعر آزادی را محصول یک کنش قهرآمیز فزیکی دانسته
و کسی که مغز مستبدین و زورآران را فرش زمین می
کند اورا این چنین ستایش می نماید:
نـــازم آن مشــــتی که فـــرق زورمــــندان
بشـــــکند
بشـــکند دســـتی که دل هــــــای غریبـــان
بشــــکند
شیــــشه بشکســــتن نباشـــد افتخــار سنـــــگ
سخت
سنگ اگر سخت است جای شیشه سندان بشکند
( 5)
کریم نزیهی:
کریم
نزیهی نه تنها از خودکامگی ظالم و بیدادگری های
دیگر شکایت می کند، بلکه مظلوم را به شکستن ریشه
ای ستمگری و ظلم اینگونه دعوت به نبرد و مبارزه
قهرآمیز می نماید تا بیناد بیدادگری و ستمگران
معدوم و تا بعد آزادی را حاصل کند:
تا کی از جورو ستم شکوه و فریـاد کنــــید
سعی برهـم زدن منشـــــاء بیــــداد کنـــــید
خانه مـان کرده تباه تا شـــود آباد خـــودش
خانــهء ظلــم و ستــم یکسره بربـــاد کنـــید
ای جوانـان، ستـم مرتجعین چــنـد کشــــید
تـا به کی رحم بر این دسته شــیاد
کنـــــیـد
دست مـا، دامن تـان باد جوانــــان وطـــن!
که از این ذلت و خواری همه آزاد کنید
( 6)
میرزاده عشقی:
میرزاده عشقی رهایی از قید استبداد را به صورت ذیل
تأکید می نماید:
ایزدا ! ایــــن مهـــد استبـــداد را ویـــران
نما گرچه در سراسرش یک گوشه ای آباد نیست
شاعر:
در
مناسبت اجتماعی جامعه که نور برآن حاکم گردید
آنگاه سعادت، سرفرازی، ترقی و شکوهمندی اجتماعی،
مادی و معنوی نصیب مردم می گردند. و اگر ظلمت چتر
شومش را بر مردم پهن نمود آن وقت است که سیه روزی،
جهل، فقر، عقبگرایی ونظایر آن در تمام روابط و
ساختار اجتماعی جامعه مسلط می گردند مانند عصر
حاکمیت سیه امارت اسلامی طالبان در افغانستان. در
نزد این سراینده فقط یکی از این دو گزینه مطرح
است و می گوید:
در جنگ نور و ظلمت باید یکی گزیــدن یا راه
نیکی رفتن یا ظلمت آفـــریدن
( 7)
فرخی یزدی:
فرخی
یزدی شاعر دیگری است که بستر شکستن و نابودی
استبداد را از راه قهرآمیز و با بکارگیری شمشیر
قابل حل می داند که چنین دستور می دهد:
در کف مردانــــگی شمشــــیر می بایــــد گرفـــت
حــق خود را از دهـــن شــیر می بــــایــد گــرفت
تـا کــــه استــبداد ســـر بــــر پـــای آزادی
نـــــهاد
دست خود را بر قبضهء شمشیر می باید گرفت
( 8)
ملک
اشعرا «محمد تقی بهار»:
در این
زمینه شاعر به خاطر نابودی آشیانهء خود، یا یک
فرد، یا یک جمع کوچک توسط دشمن و دشمنان دغدغه و
غصه ندارد؛ بل مسأله را فرا تر از حق تلفی یک
انسان و یک جمع نگریسته و دستور ویرانی ریشهء دشمن
را صادر می نماید تا عوامل ویرانگری، ظلم، جهل،
قتل و... در جامعه از اساس نابود گردند و مردم با
همپذیری، خوشبختی، سعادت، مهرورزی، عشق نسبت به
انسانیت و مسالمت آمیز در جوار همدیگر زیست
نمایند:
مــن نگویـم که مـرا از قفــس آزاد کنیــد
قفســـم برده ببـــاغی و دلــم شــاد کنــــید
آشیان من پر سوخته گر سوخت چه باک فــــکر
ویــران شـدن خانهء صیاد کنـــید
فصل گل می گــذرد هم نفسان بـهر خــدا
بنشــــــییـد بیــاغی و |