|
مقالات جدید

کاندید اکادمیسین پرو فیسر شاه علی اکبرشهرستانی
محمــــد ابراهیــــم خــــان گــــاو ســــوار
فرستنده: اکتر ثنا نیکپی از کانادا
xقسمت
اول:
دربارۀ او چند بار نوشته ام که در جراید بیرون
مرزی افغانستان بار ـ بار نشر شده است. بهتر است
بدانیم که چرا به نام «گاو سوار» شهره یافته است؟
در
ناحیۀ برگر شهرستان که در سمت شمال مشرق افتاده
است، مردی میزیست به نام «امیرداد».
ابراهیم کربلایی از ناحیۀ چرخ برگر که مردی سال
خورده مگر هوشیار بود، در تابستان سال 1333ش برایم
حکایه کرد و حکایه اش در فیتۀ تایپ ریکاردر کلاوس
فردیناند استاد دانشگاه آرهوس دانمارک ثبت گردید.
او گفت: امیر داد مردی دلاور بود، بر سر بازوان
گاو ایستاده میشد و هرقدر گاو میدوید او را فرو
انداخته نمیتوانست و گاه که به «غاف» می رفت که
آنوقت مقریک قطعه هزار نفری عساکر بود، گاو را زین
زده سوار میشد، ازان رو او را «گاوسوار» می
گفتند.
در
اثر در گیری با کوچیان ملا خیل کشته شد و پسرش
«موسی» جانشین او بحیث ارباب قوم اَخی
Akhiگزیده
شد. و از او سه پسر بجا مانده اند: ابراهیم، عرضی
حسین و سلطان.
ابراهیم ارباب، را ما بحیث ارباب برگر انتخاب کرده
بودیم که حالا او بندی و در زندان می باشد.» بعداً
همه اعضای خانواده او به نام «گاوسواران» یاد می
شدند. آنان خیلی شجاع بودند و هرگز از مرگ هراس
نداشتند و هر زمان که از برگر سوی اُلقوOlqo
می رفتند، در راه سنگی بود که از یک طرف هموار و
مسطح و از سوی دیگر چند گز مرتفع بود. آنان اسپ
های خود را از روی آن سنگ می جهانیدند. و آن سنگ
را مردم «سنگ گاو سوار» نام گذ شته بودند.
مردمان هزاره بطور عموم از زمان عبدالرحمن یک نوع
باژ را متقبل شده بودند که علاوه بر مالیه زمین،
مالیه حیوانات و مالیه حرفه یی جولا پولی، و
مالیه آسیا ب و طرق پولی بود، سالانه مقدار زیاد
روغن زرد را بنام «سرچربی بی بی» نیز می پرداختند.
در سال های قبل از 1318ش همه مردم جوانان را با
پرداخت پول اجیر کرده برای خدمت نظام می فرستادند.
که دو سال را در اردو بسر میبردند؛ از سال 1318ش
بلای پِشک یا قُرعۀ عسکری بر مردم نازل شد که هر
جوان بین بیست و دو تابیست و هشت در خدمت نظامی و
از سنین بیست و هشت تا چهل در امور کارهای
ساختمانی و غیره سپری میکردند.
در
جریان جنگ دوم جهانی (1939 ـ 1944) درافغانستان
واردات و صادرات امتعۀ و اموال بازرگانی محدود شد
و نرخها بلند رفت و دولت سردار محمد هاشم و وزیر
اقتصادش عبدالمجید زابلی دو موسسه بازرگانی را
بنام «دیپوهای تعاونی» و «کوپراتیف مامورین» تاسیس
کردند. ظاهراً دلیل آن بود که بایست ازین دو راه
به کارمندان دولت و مردم کمک کنند. این دو موسسه
انساج فابریکه پل خمری و بعضی اقلام وارده را از
خارج در بدل بهای معین به ماموران و مردم می
فروختند و برای استفاده جویان منابع پر در امد
بود، آنان تصمیم گرفتند که روغن را از مردم هزاره
خریداری کنند و در بدل هر سیر(هفت کیلو) مبلغ بیست
ودو افغانی تادیه نمایند. که نیم آن نقد و نیمی
دیگر نسج پل خمری باشد، مگر کار وارونه شد، همه
پول نقد و جنسی را «ارباب» می گرفت، چیزی را خود
می خورد و چیزی را به حاکم و دیگر ماموران ذیعلاقه
می داد و روغن را بر معیار پرداخت مالیه مواشی به
تفکیک کته پای(گاو و...) و ریزه پای (گوسفند و
بز) برمردم ریزش و حواله و جمع می کردند،
بدون آنکه حبه ودیناری برای مردم پرداخته شود.
مالیات حیوانات کلان همچون اسپ، خر، گاو، قاطر و
غیره دو چندان مالیات حیوانات خرد بود. اگر یک شخص
فرضا چهار افغانی مالیۀ یک خر را پرداخته بود. یک
چهارک (تقریبا دو کیلو) روغن بایست می پرداخت.
این دیون ناحق سال به سال بر مردم تراکم می کرد
و جان مردم را به لب رسانده بودند. تنها بار روغن
نبود بلکه حواله غله که انتقال و تحویل آن به
گدامهای دولت مردم را به ستوه آورده بود، و از این
تکالیف بسیاری از مردم ناگزیر بفروش زمین و جای و
جایداد خود می شدند. و از طرف دیگر چون بسیاری از
جوانان هزاره خلاف طبیعت محیط زیست خود که سرد سیر
است. برای گذشتاندن دوره عسکری جبرا به مناطق گرم
چون خوست، جلال آباد و فراه و بغلان فرستاده می
شدند که بسیارشان زنده باز نمی گشتند؛ ازان کوشش
می کردند با پرداخت پول گزاف به ارباب و حاکم و
میرزای احصائیه و محکمه، خود را مجلا کنند.
ادارات دیپو و کوپراتیف با ارسال مکاتیب پی در پی
برای حکام آنانرا تاکید میکردند تا روغن را برای
شان بفرستند. شخصی به نام عبدالجلیل خان که از
حضرات بود در سالهای 23 ـ1324 حاکم شهرستان گماشته
شده و مردم بر گر را چند بار ذریعه ژاندرم احضا
کرده و دیون را مطالبه کرده بود. چون یک انگشت دست
راستش فلج بود، او را مردم «قَنتَه» می گفتند.
بالاخره عبد الجلیل مردم را از برگر که تا مرکز
حکومت دو روزه راه بود جلب و احضار کرده، امر داد
تا همه شان را بالنوبه چوب بزنند.
امان الله کو توال که از مردم موسیی لهو گرد بود،
گفت: ابراهیم ارباب نزد من و مفتی محکمه آمد و
تقاضا کرد که نزد حاکم رفته و ازو خواهش کنیم که
اگر چوب میزند خیر است، اما پیرو مذهب ما را
دشنام ندهد. ما نزد حاکم رفیتم و از او تقاضا
کردیم که دیگر دشنام ندهد. مگر او بیش از پیش به
دشنام دادن پرداخت.
ابراهیم ارباب از قلعه خارج شد و بطرف خانه
خسر(پدر زن) خود رستم بیگ رفت. و ساعتی بعد آوازه
شد که بچه گاو سوار یاغی شده است. برادر حاکم که
به صوفی آغا مشهور بود و در همان ساعت رو بروی
قلعه حکومت در جلومنبر (تکیه خانه، حسینیه)
ایستاده بود بسویش چند فیر نمودند، مگر او فرار
کرد و خود را به حکومت رساند. ابراهیم ارباب با
عده یی از مردان مسلح آمده بر اسپ سوار سوی برگر
رفتند. و چند روز بعد لشکر آماده کرده برقلعه
حکومت یورش آوردند. ما دروازۀ قلعه را محکم و خاک
ریز کردیم او محکمه را که دربیرون قلعه بود تاراج
کرد و هیزم بسیار آوردند تا در وازۀ قلعه را آتش
بزنند، مگر اربابان دیگر عذر و زاری کرده او را از
آن کار باز داشتند.» مگر حالت متشنج شد و چندی بعد
حکمران دایزنگی سید عباس خان، ابرا هیم ارباب و
حاکم را به مرکزحکومت کلان در پنجاو احضار کرد.
ابراهیم ارباب چندگاهی در مرکز پنجاو ماند و او را
حکمران بحیث رئس بلدیه پنجاو گماشت و چندی بعد
رخصت داد که به خانه خود برود. مگر مناسباتش
باحاکم بر هم خورده بود و حاکم مکرر دربارۀ او به
مقامات بالا راپور میداد.
من (نویسنده) در ماه سنبله همان سال با استفاده از
ایام تعطیل لیسه عسکری (حربی شوونزی) روزی جهت
انجام کاری به مرکز حکومت درآُلقو رفتم؛ وقتی آنجا
رسیدم دیدم که عده زیاد مردان مسلح در جلو قلعه
دیده میشوند و اربابان سوسی چُوچَی، محمد عطا پسر
ولی محمد، عبدالرشید(مرشد کربلایی)، محمد جان
کربلایی از رباط، میریوسف بیگ از ورث و حسین علی
بیگ از میرامور، باهم جلسه میکنند و گاه درون قلعه
می روند و گاه بیرون می آیند. درون قلعه رفتم و
ماجری را از امان الله کوتوال، جویا شدم، گفت: بچه
گاو سوار یاغی شده و لشکر آورده است. اما کار به
مسالمت پایان پذیرفت. بالاخره در ماه عقرب حاکم
سوی کابل رهسپار گشت و محمد ابراهیم مامور مالیه
که از غزنی بود کفیل و سرپرست کار حکومت شد. او
مردی سبکسر و جلف بود و بسیار لاف و گزاف می گفت و
زیاد را پور می داد و حکومت را تخویف می کرد.
حکمران قوماندانی را که پغمانی بود با عده یی
ژاندرم به شهرستان فرستاد. ابراهیم بیش از پیش
ظنین و بدگمان شد و از تماس باحکومت احتراز می
کرد و عده یی از مجلائیان و عسکری دیدگان سابق را
به دور خود گرد می آورد. در اواخر زمستان لشکری را
فراهم کرده به حکومت هجوم برد و بعد از محاصره یک
برج قلعه را توسط کندن نقب زدن و جابجا کردن
باروت، منفجر ساخت و فرود آورد، ودر اثر آن سه تن
ژاندرم هلاک شدند و ابراهیم خان قلعه را متصرفه
گشته، مامور مالیه را گوشمالی داده و خزانه و گدام
دیپو را تاراج کرد و همه ماموران دولت را صحیح و
سالم و تحت الحفظ از شهرستان خارج کرد و اربابان
دیگر را محبوس کرد. آنگاه با لشکر کشی به تصرف قرأ
و قصبات پرداخت.
درمرکز تشویش پدید آمد و بالاخر اعضای خاندان
سلطنت یعنی سردارمحمد هاشم خان صدر اعظم، سپه
سالار شاه محمود خان وزیر حربیه،سردار محمد
داودخان قوماندان قوای مرکز و سردار محمد نعیم خان
معاون صدر اعظم ووزیرمعارف و کسان دیگر به حضور
محمد ظاهرشاه جلسه کرده درپی چاره جویی شدند.
مرحوم خواجه محمد نعیم خان که دران وقت قوماندان
امنیه کابل و منشی خصوصی صدر اعظم بود، چنین بیان
کرد :«هردو برادر پیشنهاد کردند که عساکر
سوق داده شود تا از سه طرف هجوم برده آنان را
چنان درس دهند که دیگر هرگز چنین جرأت نکنند.»
گفتم اگر اجازه دهید یک پیشنهاد دارم. شاه به من
اجازه داد: گفتم : چون اسمعیل خان مایار والی کابل
و مسوول ولایت است اگر نظر او هم خواسته شود بهتر
خواهد شد. نظرم مقبول افتاد و فوراً او را احضار
کردند و قضیه را از او استفسار کردند. والی گفت
اگر به من اجازه دهید، من این مساله را خودم حل
میکنم و نیازی به اینقدر تکلیف ندارد. هردو برادر
سرشان گران شد و دیگران پذیرفتند و آن را به عهده
والی گذاشتند. آنگاه والی دست به کار شد و همه
بزرگان و روحانیون مناطق هزاره را دعوت کرد؛ یک
برخ از آنان بهمراهی والی عازم پنجاو شدند و برخی
دیگر با عبدالله خان یاری رئیس و نادرعلی خان از
راه جاغوری و دایه عازم شهرستان گشتند. وقتیکه
والی پنجاو رسید، آیت الله سید محمد حسن رئیس یکه
اولنگی که روحانی بزرگ و نماینده مرحوم ایت الله
سید ابوالحسن اصفهانی رهبر تمام شیعیان جهان، در
هزاره جات بود، به تنهایی رهسپار شهرستان گشت و
ابراهیم خان گاو سوار را متقاعد ساخت که از راه
مسالمت پیش آید و نجات او را تعهد کرد. تا آن وقت
عبدالله خان و نادرعلی خان از راه اشکار آباد خود
را به برگرمحل اقامت گاوسواران رسانیدند. ابراهیم
خان با آنان براه افتاد، مگر عده زیاد سواران مسلح
او را همراهی میکردند. وقتیکه پنجاو رسیدند والی
از او گرم پذیرایی کرد.
همه روسای مردم هزاره را که شامل همه مناطق هزاره
نشین بود با ابراهیم خان کابل بردند و در «مکتب
حُکام» در ده افغانان که اکنون ریاست بلدیه کابل
(شاروالی) به جای آن بنا شده است، جا دادند. در
زمانیکه آنان کابل رسیدند یک تغییر مهم سیاسی به
عمل آمد و آن اینکه محمد هاشم خان از عهده
صدارت استعفی داد و بجای او سپه سالار شاه محمود
خان بحیث صدر اعظم به تشکیل کابینه موظف گردید.
این امر سبب شد که آنان مدت یک ماه مهمان دولت
باشند. بعد از یک ماه پادشاه محمد ظاهر شاه آنان
را جمعا بحضور پذیرفت و در همان جلسه اظهار داشت
که ابراهیم خان را عفو کرده است. ابراهیم ازان
سخن خیلی مسرور شد و گفت:«صاحب ! شِمُو
بسیار خوب آدم استید مگم امی سگای شمو مونه،
ده حال نمیله » یعنی صاحب ! شما آدم بسیار
خوب هستید مگر حاکمان شما ما را آزار میدهند.
گاو سوار اجازه یافت که به وطن و خانه خود باز
گردد. ازان به بعد او بصورت آرام زندگی می کرد اما
با حکومت و اربابی دایم سرو کار داشت. تا آنکه
در سال 1328ش در اثر ظلم حکومت شخصی دیگری
به نام «قُربو زوار» یاغی و به کوه بر شد. و
این بار محمد اسمعیل خان مایارا والی کابل بایک
کندک عسکر مسلح بار دیگر در ماه سنبله دایزنگی و
از راه دای کندی وارد شهرستان شد. قربان زوار را
میرحیدربیگ اشترلی و دیگر سر کردگان مردم دایکندی
گرفتار کرده به والی سپردند. اکثر بزرگان هزاره با
او همراه بودند. والی در مرکز شهرستان به مسابقه
نشان زدن پرداخت. ابراهیم خان و میر یوسف بیگ
قصداً هدف را نزدند و والی هرقدر که تیر نداخت،
تیرش به هدف اصابت نکرد و تنها تیر محمد عطا ارباب
برکر به هدف خورد و والی از آن بسیار ذهنا متأثرشد
و به ظاهر چیزی نگفت. بعد از دو روز استراحت والی
با همه همراهان سوی پنجاو رفتند و از آنجا کابل
این بار آنان را در مهمانخانه قبایل جا دادند و در
آنجا دیر ماندند و دیگران مرخص شدند که به اوطان
خود روند مگر برای ابراهیم خان گفته شد که در
کابل باشد و از آن جایی دیگر نرود.
چون او دانست که فعلا راه بازگشتش مسدود است،
دختری را از یکی از مردمان یکه اولنگ که در کابل
می زیستند از دواج کرد و خانه یی را در کنار جادۀ
میوند نزدیک سینمای پامیر به کرایه گرفت. خانه
اش مرجع امد و شد کسان شد، در حالیکه خودش زیر
مراقبت و نظارت پولیس بود. با بعضی از بزرگان
همچون علامه مرحوم سید اسمعیل بلخی و خواجه محمد
نعیم خان قوماندان و دیگران در تماس بود. و در
حلقه آنان داخل شد و جمعیتی بریاست آن دو تن
تصمیم گرفتند که سلطنت را سرنگون سازند و در
افغانستان یک حکومت مردمی تشکیل دهند. قرار
گذاشته بودند که در روز میله نوروز که در دامنه
سخی و علی آباد برگزار می شد، هرکدام یکی از اعضا
حکومت و کابینه را بکشند. صبحگاه نوروز سال1329
ابراهیم جان از خانه بر آمد و دریک گادی نشست و
گادیران را گفت طرف سخی برو، درهماندم دو تن آدم
ناشناس با لباسهای عادی در پهلویی او نشستند.
وقتیکه گادی نزدیگ پل شاه دو شمشیره رسید آن دو تن
به گادیران گفتند رو برو برو! ابراهیم خان گفت سخی
برو، باین گفت و گو بین ایشان زدو خورد واقع شد و
ابراهیم خان با تفنگچه انداخت کرد مگر مرمی به پای
یک راهرو خورد و آن دو تن که پولیس خفیه بودند با
گیرو دار ابراهیم خان را بسوی ولایت کابل بردند و
به زندان افگندند.
در بین جمعیت یکتن جاسوس وجود داشته که اورا
محمد اسلم شریفی معرفی کرده بود به نام گلجان
وردک که همه جریان را برای سپه سالار صدر اعظم
رسانده بود و آنان از اشتراک در مراسم خودداری
کرده بودند. در همان روز عده زیاد را گرفتار و
توقیف کرده بودند، مگر مرحوم علامه سید اسماعیل
بلخی را یک هفته بعد ازان گرفتار و زندنی کردند.
از
خاطربلخی مردم اهل تشیع مظاهره کردند، مگر اخطار
داده شد که دیگر به کارحکومت دخالت ننمایند.
آنان را سخت مقید کرده بودند. بنده مرحوم خواجه
محمد نعیم خان را در خانه ام مهمان کردم و دربارۀ
این قضیه و علت قیام شان سوالاتی نمودیم. دران سید
سعد الدین هاشمی را نیز دعوت کردم. هر د و سوالاتی
کردیم. آن مرحوم سوالات را با خود گرفت و گفت
جوابش را می نویسم. چون یک روز تمام با ما بود
چنبن تو ضیح داد: «یک روز سه تن ازکارمندان عالی
رتبه دولتی در زندان :معین مجتبی خان رئیس تفتیش
صدارت، بابه جان سریاور صدر اعظم و محمد آصف
قوماندان امنیۀ کابل؛ که از نزد ما استنطاق می
کردند تا چاشت از ما پرسش های کتبی می نمودند.
هنگام شب برای شان نان فوق العاده از هوتل کابل
آورده شد، ما را هم گفتند باما نان بخورید؛ من
تنها یک دانه سیب را گرفتم که بخورم، مگر آقای
بلخی ابا نمود و تقاضا کرد تا یک تخته ورق کاغذ
برایش بیاورند. کاغذ آوردند و در همان مدتیکه
آنان به خوردن مصروف بودند، آقا همه روی و ظهریک
تخته کاغذ را با شعر پر کرد. و جواب سوالهای
آنان را به شعر داد و نوشت که بلی ما
میخواستیم از بنیاد ظلم را بر اندازیم و بجای آن
یک حکومت مردمی بر قررا کنیم. و در همان دم یک
ورق استعلام یکتن از رفیقان ما محمد اسلم خان
شریفی را که جواب نوشته و معترف گردیده بود،
آوردند و به آقا دادند و آقا آنرا امضا کرده اعاده
نمود. گفتم آقا چرا به پای اعتراف او امضا کرده
تایید نمودید، گفت نباید رفیق خود را تکذیب کرد.
وقتیکه آنان شعر آقا را خواندند همه مبهوت ماندند
و دیگر از ما سوال نکردند. چندی گذشت و نتیجه
تحقیق و استنطاق و حکم محکمه را اعلام داشتند:
برای آقای بلخی و ابراهیم خان گاو سوار
حکم اعدام و برای دیگران حبس با مدتهای مختلف صادر
گردیده بود. و این حکم را باید پادشاه امضا می
کرد. مگر دران وقت یعنی زمستان سال 1328 شاه
فرانسه رفته و اقامتش در پاریس چند ماه به درازا
کشید تا هنگام بهار سال 1329 از فرانسه مراجعت
کرد. ولی حکم اعدام را هیچگاه امضا نکرد و آن
جمعیت مدت چهارده سال تا دوران حکومت دکتور محمد
یوسف(مرحوم) در زندان ماندند و در آنجا رنجهای
طاقت فرسا کشیدند.
ابراهیم خان را بعد از رهایی از زندان گاهی
میدیدم: روزی درجلو وزارت مالیه در هنگام تفریح
چاشت گردش میکردم که ابراهیم خان از «ارگ» آمد،
پرسیدم: خان کجا رفته بودی؟ گفت: نزد پادشاه رفته
بودم. گفتم خوب شد. چه پرسید. گفت از من پرسید که
رهبر تان که بود. گفت: من گفتم رهبر ما آقای بلخی
بود. گفتم چرا چنین اعتراف کردی؟ گفت رفقا غم مرا
نخوردند.
بعد از سالیان دراز در دهه دموکراسی برایش اجازه
داده شد که میتواند به وطن خود باز گردد. مگر
او تا آخر در همان «بالادوری» در نزدیک پل خمری
ماند و همانجا مرد و بخاک سپرده شد.
خدایش بیا مرزاد! اقدام او به بغی سبب نجات هزاران
تن بیچاره از پرداخت روغن ناحق شد. و دیگران بار
منفور از دوش مردم برداشته شد.
او مردی خون گرم بود و اندک سواد داشت و از شهرت
خوشش می آمد و همراهی او با آقای علامه بلخی. و
خواجه محمد نعیم خان، امکان احراز مقامی بزرگ را
برایش مهیا میکرد. در اینجا چند نکته را نا گفته
نباید گذاشت :
(ادامه
دارد)
15 / 12 /
2007 Germany
|