|
مقالات جدید
دولت آبادی
هدف گم کردن هزاره است ، کوچی وسیله !
اشاره:هجوم مسلحانه کوچی ها در بهسود، قتل و غارت
مردم هزاره به بهانه های مختلف تحت نام درگیری
کوچی ها با هزاره ها در نزدیکی پایتخت کشور آن هم
، پیش چشم هزاران نیروی به اصطلاح حافظ صلح و حامی
دموکراسی و مبارزه با تروریزم که از زمین وهوا
ساحه را زیر نظر دارند. این خود سوالی را در ذهن
هر صاحب خردی خلق می کند که هدف گردانندگان پشت
صحنه از این ماجراجویی چیست؟ در حالیکه هر کسی می
داند که این رویداد هر گونه تفسیر شود، ضعف و
ناتوانی حکومت در اداره کشور را به نمایش می
گذارد.
پس
باید سود کلان تری در پی داشته باشد که آقای کرزی
با خریدن این رسوایی و بد نامی بین سایر اقوام ،
چشم به آن دوخته است.
چرا
که همه می دانند که بدون همکاری دولت و نیرو های
ناتو و آیساف، کوچی ها قادر نخواهند بود که با آن
همه ساز وبرگ نظامی از پاکستان وارد افغانستان
شوند و از دروازه شرقی هزارستان ، وارد بهسود شده
، جنگ قومی را راه بیاندازند!
این قلم می کوشد به حد توان به این سوال پاسخ گوید
و برای روشن شدن مطلب ، بحث را با یک حکایت آغاز
می کنیم تا موضوع برای همگان قابل درک باشد:
" گویند حاکم تازه کاری در منطقه ای مقرر شد که
قاضی آن شهر، شکار چی ماهر ماهرویان بود. حاکم را
این موقعیت قاضی به حسرت واداشت ، هرچه خود تلاش
کرد صیدی به دام نیافتاد، به ناچار دست توسل به
دامن قاضی شهر برد واز او استمداد جست. خود نزد
قاضی شد و از وی پرسید که چه گونه است که ترا شکار
زیاد باشد و مارا هیچ بهره از آن نیست؟
قاضی گفت : ای بزرگمرد صاحب نام ! ترا نشاید که
در پی اینگونه کار ها شوی ، چون رسوایی به بار
آورد که هزینه آن آبرو باشد. حاکم که از حسادت می
سوخت ، گفت : حاضرم هر نوع رسوایی را به جان بخرم
راه را نشانم بده. قاضی گفت : باشد حال که اینقدر
پا فشاری داری، راز را برایت می گویم به شرط که
تحمل آن را داشته باشی . قاضی گفت: من ترا فردا
نیمه عریان با صورت سیاه شده بر الاغ برهنه ، چپه
سوار کرده، گرد شهر می گردانم و جارچی ها فریاد می
کشند که های مردم ! این حاکم بد کاره به حکم قاضی
عادل شهر! تشهیر شده است تا عبرتی باشد برای
دیگران که دنبال ماهرویان نباشند! به این شکل ترا
تمام بد کاره ها می شناسند و پس از آن خود سراغ
تو خواهند آمد! چون تا به حال همه فکر می کردند که
تو اهل این کار ها نیستی و بد کاران از تو می
ترسیدند و از آن پس نیک کاران از تو ترسیده کنار
روند و زمینه هر کار برایت فراهم شود ".
حال ، در ستم آباد افغانستان، حاکم آن - که
شعار دموکراسی سر داده بود و در ظاهر خواهان وحدت
ملی می نمود ! و مردم باور کرده بود که دوران سیاه
روزی رو به پایان است - چون حاکمان سلف ، عشق قوم
گرایی و عطش فاشیستی و برتریخواهی زبانی – قومی -
منطقوی و مذهبی او گل کرده و راه قهرمان شدن برای
قبیله را می پوید. از اینرو، برنامه ریزان پشت
صحنه سیاست این ستم آباد، اینگونه او را راهنمایی
کرده اند که اگر می خواهند جایگاه بلند بانی
افغانستان یعنی عبدالرحمن را در بین قوم افغان کسب
کند ، یگانه راه آن سرکوبی هزاره هاست که
راه دنیا و آخرت را به رویش می گشاید. راه دنیا از
آن جهت که علفچر وسیع برای رمه های کوچی پیدا می
شود و راه آخرت از آن جهت که شیعیان رافضی را کشتن
اجر و پاداش بهشت در پی دارد! چون برتری جویان
متحجر به ین باورند، اگر خوانندگان حوصله به خرج
دهند و تاریخ این ستم آباد را به دقت مطالعه کنند،
درمی یابند که حاکمان کابل تا وقتی مورد بی مهری
قبایل جنوبی و مشرقی قرار داشته اند که رابطه شان
با اقوام دیگر حسنه بوده ، لذا حاکمان برای بقای
حکومت خود نیاز به حمایت قبایل داشتند و دارند.
و همیشه نقاط ضعف خود را با ایجاد جنگ های
قومی و مذهبی پنهان کرده اند. این روش حکومت
داری میراث 250 ساله حاکمان این کشور محسوب می
گردد. اگر دور نرویم حد اقل در این صد سال اخیر
اینطور بوده وهست. هر حاکمی خواست ویا ناخواسته ،
از این راه نرفته ، با شکست مواجه شده است که
نمونه بارز آن عدول نسبی امان اله خان از این راه
و منفور شدن او در بین قبایل بود که خود بحث
جداگانه ای لازم دارد. با اینکه او نیز در اخیر به
راه گام نهاد ولی خیلی دیر شده بود ، چرا که
استعمار مهره اصلی خود نادرخان را یافته بودند.
اما عبد الرحمن بنیانگذار واقعی افغانستان،
زمانی مورد قبول وطنداران افغان قرار گرفت که جنگ
قومی را در هزارستان راه انداخت ، در حالیکه او
قبلا مثل حاکم فعلی با قبایل افغان
درگیر بود و جنگ های خونینی در جنوب وجنوب شرقی
کشور ادامه داشت ، ولی او برای کشاندن افغانها
وسایر اقوام به سوی خود، نیاز داشت که جنگ را
مذهبی بسازد. با اینکه او قصد داشت به
هزارستان در سال 1306 ه ق حمله کند ، این کار را
بعد از سرکوبی ترکستان روی دست گرفت. چون او
ترکستان را به همکاری هزاره ها و افغانها سرکوب
نمود و بعد نوبت هزاره ها رسید و با گرفتن فتوای
کفریت هزاره ها از سوی علمای دینی ، تمام
اقوام کشور را علیه هزاره ها بسیج کرد. چرا
که در افغانستان اقوام جایگاه خاصی دارد و در این
کشور ملت به شکل واقعی خود نظر به دلایل مختلف
تشکیل نشده است. هر قوم ملت جداگانه اند و همین
حالا نیز مشکل هزاره ها برای دیگران چندان اهمیت
ندارد ، در حالیکه ممکن است این مشکل فردا به سراغ
ازبک و پس فردا به سراغ تاجک بیاید، ولی فعلا آنها
تماشاچی اند. در عصر عبدالرحمن همینطور شد، اقوام
یکی توسط دیگری ، سرکوب شدند.
درست است که از آن زمان تا کنون بیش از 120 سال می
گذرد، دگرگونی های زیادی در وطن رخ داده است، مردم
تا حدودی آگاه شده اند ، دوره طالبان نشان داد که
مذهب بهانه ای بیش برای احراز قدرت نیست! چون ازبک
ها و تاجک ها نیز مثل هزاره ها قتل عام وغارت
شدند! ولی حوادث در این اواخر باز هم شبیه دوران
عبدالرحمن پیش می رود. صرف نظر از مسایل دیگر
اگربه برخورد های این دو سال اخیر حکومت توجه کنیم
، قدم به قدم سیاست عبدالرحمنی در حال
پیاده شدن است. جنرال دوستم رهبر قسمت عمده
ازبک ها به بهانه غایله اکبر بای ازبک نظر بند شده
، نیرو های او رو به اضمحلال می رود. لطیف پدرام
رهبر یک قسمت از تاجک ها به بهانه توهین به امان
اله خان کافر اعلام می گردد و برای سر او جایزه
تعیین می گردد. اسماعیل خان از هرات دور ساخته می
شود، مار شال فهیم به شیوه دیگر منزوی می گردد،
این در حالی است که بین هزاره ها از قبل اختلاف
ایجاد شده و یکی را علیه دیگر انداخته اند. اگر
علاقمندان موضوع یک بار سراج التواریخ جلد سوم اثر
مرحوم ملا فیض محمد کاتب هزاره پدر تاریغ افانستان
را مطالعه کنند، به خوبی در می یابند که روند
کنونی حوادث با تفاوت زمانی درست مثل دوره
عبدارحمن است. عبدالرحمن با دادن لقب سرداری به
برخی سران هزاره و حمایت رقبای ضعیف تر در برابر
خوانین قدرتمند هزاره توانیست در درون این جامعه
بسته ، یک دست و شکست نا پذیر رخنه کند و
به قول خودش قومی را که شاهان قدرتمند منطقه مثل
بابر شاه و نادر افشار نتوانسته بود سرکوب کند ،
درهم بکوبد! اگر باور ندارید به تاج التواریخ
که به نام عبدالرحمن نوشته شده ، مراجعه کنید.
عین گپی را که جناب آقای کرزی خطاب به طالبان گفت
و آرزو کرد که کاش طالبان سر بازان او می بودند.
عبدالرحمن خطاب به قوم درانی می گوید و آنها را
طعنه می دهد که اگر غیرت قومی می داشتند از هر دو
خانه یک نفر کمر بسته به کمک او به جنگ هزاره ها
می رفتند، هزاره ها از افغانستان نابود و سر زمین
شان به درانی ها می رسید. سند این مطلب را شما در
سراج التواریخ جلد سوم چاپ ایران صص737و738مطالعه
کنید. قصد داشتم که نقل قول ها را مستقیم بیارم تا
برای ناباوران عبرت ناگیر از تاریخ هم شاید مفید
باشد ، اما به خاطر طولانی شدن مقاله و با در نظر
داشت بی حوصله گی خوانندگان کنونی از انها صرف نظر
شد. حیف که کسی از تاریخ عبرت
نمی گیرد، در حالیکه تاریخ آیینه قد نمایی است که
نه تنها گذشته که آینده را نیز به نمایش می گذارد.
قضیه کوچی ها در افغانستان بخصوص در هزارستان یک
قضیه سیاسی برای گم کردن تدریجی هزاره ها به حساب
می آید ، عبدالرحمن این پدیده و این برنامه را
زمانی روی دست گرفت که هزارستان شکست خورده بود و
62درصد باشندگان این ساحه جغرافیایی قتل عام و
نابود شده بودند و بنا بر این بود که باقی مانده
ها به تدریج به اثر فشار کوچی ها و مالیات سنگین
نابود شوند. و تا وقتی زنده اند بار بکشند و هدف
اصلی گم کردن این قوم از دل افغانستان بود وهست.
منتهی یکی این طرح را علنی اجرا می کند مثل
گروه طالبان، نادر خان و عبدالرحمن و دیگران مثل
ظاهرشاه و حاکم فعلی غیر علنی ، ولی هدف یکی است.
در اینکه ، جناب آقای کرزی و برنامه ریزان پشت
صحنه سیاست افغانستان ، قصد دارند هزاره ها را گم
کرده ، مثل عبدالرحمن باشندگان ماورای خط دیورند
را در این ساحه جا دهند ، شکی نیست .
ولی تعدادی به این باورند که او از ابتدا این طرح
را نداشت ، ناکامی او در برابر طالبان و. رسوایی
او نزد حامیان، او را به این تصمیم رسانید. اما
تعداد دیگر به این باور اند که از آغاز هدف همین
بود، اگر اینطور نبود چرا در افغانستان سرشماری
نفوس صورت نمی گیرد. چون سرشماری نفوس خیلی از
واقعیت ها را روشن می سازد. چرا غیر از نواحی
جنوبی دیگر ساحات کشور مورد توجه قرار نمی گیرد؟
لذا آقای کرزی وحامیان او از اول خیال گمراه کردن
مردم را داشته اند! چه تحلیل اول درست باشد وچه
برداشت دوم؛ این سوال بی پاسخ می ماند، که
رهبران کنونی هزاره چه پاسخی برای تاریخ دارند؟
آیا این رهبران از سرنوشت محمد عظیم بیگ سه پای که
از عبدالرحمن لقب سرداری گرفت و قوای عبدالرحمن را
در سرکوبی مردم ارزگان یاری کرد، چیزی می دانند؟
آیا این رهبران از سر نوشت مردم بهسود و جاغوری که
در جنگ ارزگان همکار قوای عبدالرحمن بودند اطلاع
دارند؟ به استناد نوشته پدر تاریخ افغانسان که
مرحوم غبار هم نقل کرده ، در جنگ عبدالرحمن علیه
هزاره ها منطقه بسهود به خاطر اینکه ابتدا با
حکومت همکار بوده، کمترین تلفات را داشته است،
یعنی از 20 هزار خانه نزدیک به 14 هزارخانه نابود
شدند و صرف 6هزار وچند صد خانوار زنده مانده بود.
واقعیت این است که موضع گیری هر فرد و یا گروه
اجتماعی – سیاسی را دو فاکتور تعیین می کند: یکی
یافته ها و باور های فکری و دیگری منافع. اگر کسی
و یا گروهی خارج ازاین دو که هر کدام بخشهای
دارند، موضع می گیرند یا زیاد یاهم کم! بنا براین
سکوت رسانه های خبری را در برابر حوادث دلخراش
حمله کوچی ها به بهسود می توان بر این پایه تحلیل
کرد، ولی سکوت خود برخی سران هزاره وتعدادی از
رسانه های خبری این مردم را نمی توان توجیه کرد،
مگر اینکه باور کنیم که منافع اینها نیز غیر از
منافع مردم باشد که این خود با شعار ها همخوانی
ندارد. نگارنده قصد نداشت که بار دیگر قلم
بدست گرفته از درد مردم بگوید ، چون همان پیش بینی
ها وبال گردن شده، سکوت در گوشه عزلت را بهتر از
سنگ کم به یاد بقال دادن می دید. چون به این باور
رسیده بود که اگر بنوسیم هم به نفع رقیبان است و
اگر هم ننوسیم باز به نفع آنها خواهد بود. چون از
نوشته های ما مردم، دیگران سود برده اند . به
نقطه ضعف رهبران ما پی برده و راه استحمارمردم ما
را یافته اند. ما مردم کم بخت هستیم، مثل قوچ بره
در عزا و شادی قربانی می شویم. حکومت طالبانی
هم بلای جان ماست و حکومت به ظاهر دمکراسی در پی
حذف ما!
این را از آن جهت یاد آورشدیم که تعدادی از دوستان
به کنایه می گویند که این قلم در گوشه عافیت
خشکیده است و یک دوست سال گذشته در جریان حمله
کوچی ها در بسهود ، بسیار با احساسات از دور
ملامتم کرد که چرا سکوت کرده ام و چرا چیزی نمی
نویسم ؟ چرا مردم در خارج علیه کوچی ها تظاهرات
نمی کنند؟ گفت و گفت ، وقتی که کمی آرام شد، گفتم
کوچی ها دولتی اند یا اعضای طالبان اند ؟ گفت :
طالب است ، القاعده است! گفتم بسیار خوب نیروهای
ناتو را خبر کنید! آنها شعار می دهند که دنبال
طالب می گردند، گپ خود را پس گرفت و گفت: آنها را
دولت حمایت می کند، گفتم در این صورت به معاون
صاحب رییس جمهور، وزرای محترم هزاره ، والی صاحبان
هزارستان ، ولسوالان و نمایندگان محترم شورای ملی
بیگویید که سر بازان کوچی خود را از منطقه
بیرون کنند! اگر زور شان نمی رسند از مقام های خود
استعفا دهند تا مردم و دنیا باور کنند که آنها به
براستی درد مردمی دارند نه درد چوکی و پول! آن
دوست تلفن را قطع کرد، نمی دانم راضی شد یا نه.
این را به خاطر آن یاد آور شدم که قبل از اینکه
غایله کوچی ها به کشتار مردم هزاره بانجامد، سه
چهار سال قبل که تازه احتمال می رفت باز این فتنه
برپا شود ، کمسیون مشترک از مردم هزاره تشکیل شده
بود تا از جناب آقای کرزی بخواهند که کوچی ها را
راضی کند که به هزارستان نروند. اتفاقا در سال
1385 ش یکی از بزرگانی که عضو آن کمسیون بود و با
از نزدیک وارد قضایا، به ایران برگشته بود ، همه
به دیدار او شتافتیم. از جمله سوالات یکی همین
موضوع بود. او گفت : که هیات هزاره ها بهّ اقاِی
کرزی گفته اند که جناب شما به کوچی ها بگویید به
هزاره جات نروند! آقای کرزی در جواب می گوید : من
به کوچی ها می گویم شما به هزاره جات نروید، ولی
آنها می گویند "مونژ زو" ما گفتیم یک نر در بین
هیات نبود که به آقای کرزی می گفت: ما هم به مردم
هزاره می گوییم که اگر کوچی ها آمد و زراعت شما را
چراند ، جنگ نکنید، ولی مردم می گوبند که : اگر
باز اوغون کوچی اماند مو مزنی" آن بزرگ گفت : این
حرف به معنای جنگ است . گفتیم چطور کرزی می گوید
جنگ نیست شما گفتید جنگ میشه؟
واقعیت این است که آقای کرزی قبل از اینکه طرح
عبدالرحمن را در هزارستان به اجرا بگذارد، ابتدا
رهبران هزاره را سبک وسنگین نمود ، وقتی دریافت که
می تواند مثل عبدالرحمن آنها را به جان هم انداخته
طرح را عملی کند، دستور داد تا کوچی ها به
هزارستان حمله کنند.
خوب حالا چه باید کرد؟ محمد عظیم بیگ سه پای ،
خوانین بهسود و سران جاغوری هم وقتی حاکم گیزاب
دستگیر هزاره ها شد و دستورالعمل مخفی عبدالرحمن
فاش شد که به طرفداران خود دستور داده بود که
هزاره های طرفدار حکومت را نیز گرفتار ساخته نابود
کنند ، همه علیه حکومت قیام کردند . ولی این عمل
چهار زانوی بعد از ... بود . امید که این بار آن
طور نشود و باز یک قرن زمان لازم نباشد که به وضع
موجود برسیم. به باور این قلم تلاشهای فرهنگی و
تبلیغاتی به زبان فارسی خوب است ، ولی بیشتر مصرف
داخلی دارد. ما با این وسیله نمی توانیم با حریف
قدرتمند و کهنه کار میدان سیاست مقابله نماییم.
چون نوشته های ما را جز فارسی زبانان کسی نمی
خوانند. تنها کشور فارسی زبان هم ایران است که از
مردم ما خوش شان نمی آید، مردم دیگر دنیا گپ ما را
نمی فهمند..اگر ما یک صدم این فعالیت های
فرهنگی را که در طول سه دهه به زبان فارسی انجام
دادیم به یکی از زبان های زنده دنیا انجام می
دادیم ، به یقین وضع فرق می کرد.
گرچه نمی توان از همسویی استعمار با گروه خاص چشم
پوشی کرد و یا این واقعیت را نادیده گرفت که برخی
وطنداران ما در برآورده ساختن منافع بیگانه دست
بالایی دارند، دنیا هم صرف روی آنها حساب می کنند؛
ولی ما هم تا کنون نتوانسته ایم گپ خود را با
دیگران در میان بگذاریم و آن وقت قضاوت کنیم که
همه دنیا بد خواه مردم ما اند! اینجاست که
جهان را استعمار خورده ، ولی در وطن ما
مردم و استعمار را استحمار خورده است . پس
باید با پدیده استحمار به مبارزه برخاست. به قول
معروف باید در پی نان بود که خربوزه آب است. مطلب
را با چند شعر علامه بلخی به پایان می بریم:
پدران عقده بدل رفت که شاید به شتاب
نسل آینـــده ما عقــــده گشـــا برخیزنـد
مدد ای همت وتوفیق که این قافــله هم
همچو طفلان نو آموز به پــا برخیـزند
والسلام
دولت آبادی
6/8/2008
تاریخ
نشر مطلب: جمعه 18 اسد 1387 خورشيدی برابر با 8
اگست2008 ميلادی/ آلمان |