به  سایت  کاتب  هزاره  خوش  آمد ید


K A T E B   H A Z A R A

تماس با ما همکاران قلمی آرشیف زنان حقوق بشر اخبار مقالات جدید هدف صفحه اصلی
 


مقالات جدید
 

 

 

محمد عارف شريفي

حكومت از ديدگاه امام علي (ع) درنهج البلاغه

 قسمت اول : كليات

  معنى و مفهوم حكومت

 شايسته است هر كلمه و واژه‏اى كه عنوان بحث قرار مى‏گيرد در ابتدا تعريف شود و معنى حقيقى آن از ديگر معانى مجازى، تفكيك گردد. زيرا عدم شناخت از مفهوم دقيق يك كلمه ، موجب انحراف ذهنى گشته و پيامدى ناخوشايند خواهد داشت. چنانچه واژه‏ى حكومت در طول تاريخ برداشت‏هاى متفاوت و گاهى متضاد از آن شده است. بنابراين، لازم است در ابتدا واژه‏ى حكومت از نگاه ارباب لغت و اهل اصطلاح مورد بحث قرار گيرد.

 الف - مفهوم لغوى و اصطلاحى حكومت

 حكومت در لغت از ماده »حكم« به معنى منع است. حاكم بر مردم را حاكم گويند، چون ظالم را از ظلم منع مى‏كند »اصل الحكومة رد الرجل عن الظلم«(1)

 حكومت به معنى فرمان دادن، امر كردن، فرمانروايى، سلطنت پادشاهى، داورى و قضاوت كردن نيز آمده است.(2)

 امّا در علم سياست تعريف‏هاى مختلف از حكومت شده است. بعضى حكومت را به معنى دستگاه فرمانروا در كشور مى‏داند(3) كه بنابراين معنى حكومت مترادف با دولت است ؛ يا به جاى آن به كار برده مى‏شود.

 برخى گفته‏اند: حكومت هم به معنى عمل حكم راندن و هم به معنى مجموعه نهادهايى كه اجرا كننده‏ى احكام است، به كار مى‏رود. و كار ويژه‏هاى اصلى حكومت را وضع قوانين و اجراى آنها ذكر مى‏كنند.(4)

 در تعريف ديگرى آمده: »حكومت عبارت است از فرمانروايى يك شخص يا يك هيئت و يا هيئت‏هاى مختلف بر جامعه‏اى به منظور تنظيم و اصلاح امور اجتماعى و انتظام امر معاش آن جامعه.«(5)

 حضرت امام خمينى‏قدس سره در مورد حكومت مى‏فرمايد: »در اسلام حكومت، حكومت قانون است، حتى حكومت رسول اللَّه‏صلى الله عليه وآله وسلم و حكومت اميرالمؤمنين‏عليه السلام حكومت قانون است. يعنى قانون خدا آنها را تعيين كرده است، آنها به حكم قانون واجب الاطاعة هستند. پس حكم از آن قانون خدا است و قانون خدا حكومت مى‏كند.«(6)

 ب - تفاوت مفهوم حكومت و دولت

 حكومت و دولت در طول تاريخ سياسى بشر به معانى متعدد به كار رفته است و حكمرانان برداشتهاى مختلف از آن داشته‏اند كه در برخى از آنها اين دو واژه مترادف هم ‏اند و در برخى متفاوت با يكديگراند.

 دولت در اصطلاح امروزى‏اش، عبارت است از اجتماع انسانهايى كه در سرزمين خاصى ساكن هستند و داراى تشكل و حكومتى هستند كه بر آنها حكومت مى‏كنند. بر اساس اين تعريف، دولت داراى چهار ركن است قلمرو يا سرزمين، جمعيت يا ملت، حكومت »سه قوه« و حاكميت - عالى‏ترين اقتدار دولت - كه حكومت يكى از اركان چهارگانه آن است.(7)

 و در تعبير ديگرى در مورد تعريف دولت و تفاوت آن با حكومت آمده است:

 دولت عبارت است از ساخت قدرتى كه ملت براى دفاع از خود و سرزمين و برقرارى نظم و قانون در ميان خود، پديد مى‏آورد ؛ و حكومت به عنوان دستگاهى ديگرگونى‏پذير، در درون اين ساخت كمابيش پايدار، انجام كاركردهاى آن را به عهده دارد. بنابراين، در اين تشكل سه مفهوم دولت، ملت و كشور - سرزمين - سه عنصر پايدار و ثابت به حساب مى‏آيد و ديگرگونى نمى‏پذيرد. ولى نظام حكومت به مقتضاى ضرورتهاى اجتماعى و تاريخى ديگرگونى‏پذير است. چنانكه ممكن است نظام حكومت در درون يك دولت از سلطنت به جمهوريت و يا از استبداد به دموكراسى تبديل شود ولى آن سه عنصر ديگر هم چنان پايدارند«.(8)

 بنابراين تعريف، دو اصطلاح حكومت و دولت با هم فرق دارند و حكومت به عنوان يكى از عناصر زير مجموعه دولت انجام وظيفه مى‏كند و نقش اجرايى در دولت دارد. و به عبارتى، حكومت متشكل از مجموع دستگاه‏هاى ادراى، سياسى و نظامى است كه در رأس آن هيئتى به نام هيئت وزيران قرار دارد و كشور را طبق قانون‏هاى وضع شده، از جانب قوه‏ى قانونگذار اداره مى‏كند و در رأس هيئت وزيران، رئيس حكومت قرار دارد كه در بعضى نظام‏ها رئيس جمهور و در برخى ديگر نخست وزير است. بنابراين حكومت برابر با هيئت وزيران است كه معمولاً به نام شخص رئيس حكومت ياد مى‏شود لذا تغييرپذير است، در حالى كه دولت پايدار و ثابت است.

 امّا اگر دولت را قدرت سياسى سازمان يافته‏اى بدانيم كه امر و نهى مى‏كند در اين صورت دولت مترادف با حكومت خواهد بود، طبق اين تعريف دولت به مفهوم هيئت حاكمه‏اى است كه مجموعه‏اى از سازمان‏ها و نهادهاى قدرت را شامل مى‏شود. و اين معنى و مفهوم از حكومت و دولت مورد نظر است كه سه جنبه متمايز و در عين حال مرتبط به هم دارد:

 الف - حكومت و دولت داراى اقتدار است و امر و نهى مى‏كند، اين آمريت و اقتدار دو ويژگى جدانشدنى همه حكومت‏ها و دولت‏ها است.

 ب - حكومت اعمال قدرت مى‏كند ؛ يعنى وظايفى را به عهده مى‏گيرد و در سطح جامعه و در برابر حكومت هاى ديگر، داراى كاركرد است.

 ج - حكومت داراى سازمان و ساختار است؛ يعنى اُرگان‏ها و نهادهايى براى اعمال حاكميت خويش دارد. بنابراين حكومت قدرتى سياسى است كه امر و نهى مى‏كند، سياست گذارى و اجرا را به عهده دارد.(9)

 بهر حال، حكومت را به هر معنى و مفهومى بگيريم، اين يك واقعيت است كه نوع رفتار و عمل حكمرانان و زمامداران با مردم، به شدّت متأثر از نوع برداشت آنها از حكومت است. و هر نوع دريافتى از حكومت داشته باشند به تناسب آن عمل مى‏كنند ؛ اگر حكومت را به مفهوم سلطه، تجبّر و خودكامگى بدانند، حاكم با مردم رفتارهاى سلطه گرانه، مستبدانه و خودكامانه خواهد داشت. و اگر از حكومت مديريت، هدايت و خدمت به مردم را بفهمند، در اين صورت نوع رفتارش با مردم فرق مى‏كند و ديگر مردم را وسيله بدست آوردن اميال نفسانى خويش نمى‏داند، بلكه با آنها رفتار مديريتى و هدايت گرى خواهد داشت و خود را در قبال مردم شخص خادم و مسئول قلمداد مى‏كند.

 امّا تاريخ بشر پيوسته شاهد حكمرانان خودكامه و مستبد بوده و ظلم، جور و استبداد آنان را به خود ديده است و اين نيست مگر به خاطر دريافت نادرست آنها از مفهوم حكومت. بسيارى از حاكمان سابق، حكومت را به مفهوم تسلط بر جان، مال و ناموس مردم و اختيار اعمال قدرت بهر نحو ممكن دانسته و بر اين اساس هرگونه كه مى‏خواستند عمل مى‏كردند. مردم در چنين تشكيلات مستبدانه هيچ گونه نقشى در حكومت و مديريت و سرنوشت خويش نداشته بلكه اجازه سخن گفتن و انتقاد كردن نيز به آنها داده نمى‏شده است. و حتى اختيار خود و اموال‏شان را هم نداشته‏اند.

 ج - مفهوم حكومت از نگاه امام على‏عليه السلام

 امّا حكومت در انديشه امام على‏عليه السلام جز به مفهوم مديريت، هدايت، محبّت و خدمت به مردم نيست. اين مفهوم از حكومت، به زيبايى تمام در سخن و عمل امام‏عليه السلام جلوه يافته است. امام خيلى تلاش نمود تا مفهوم بدى كه از حكومت در ذهن مردم بود از بين برده و مفهوم حقيقى و درست را از حكومت ترسيم نمايد. حضرت در نامه‏اى كه به يكى از استاندارانش )اشعث بن قيس( فرستاده چنين نوشته است:

 »وان عملك ليس لك بطعمة ولكنه فى عنقك امانة وانت مسترعى لمن فوقك. ليس لك ان تفتات فى رعية و لاتخاطر الّا بوثيقة وفى يديك مال من مال اللَّه عزّوجل و انت من خزّانه حتى تسلمه الى و لعلّى الّا اكون شرّ ولاتك لك، والسلام.«(10)

 »همانا پُست فرماندارى براى تو وسيله آب و نان نبوده بلكه امانتى در گردن تو است، بايد از فرمانده و امام خود اطاعت كنى، تو حق ندارى نسبت به رعيت استبداد ورزى، و بدون دستور به كار مهمى اقدام نمايى در دست تو اموالى از ثروت‏هاى خداى بزرگ و عزيز است و تو خزانه دار آنى تا به من بسپارى ؛ اميدوارم براى تو بدترين زمامدار نباشم، بادرود.«

 امير مؤمنان على‏عليه السلام در اين نامه آن برداشت غلط از مفهوم حكومت را زير پا مى‏گذارد و آن فهمى را از حكومت كه سال‏ها مهجور بوده است تبيين مى‏كند. امام على‏عليه السلام اين برداشت از زمامدارى را كه حكومت همچون طعمه‏اى در اختيار زمامدار و كارگزار باشد و هر چه بخواهد مى‏تواند عمل كند به شدّت نفى مى‏كند و بيان مى‏دارد كه حكومت و مسئوليت امانتى است در دست زمامدار كه بايد بخوبى از آن محافظت نمايد.

 در جاى ديگر از امام على‏عليه السلام روايت شده كه حضرتش فرمود:

 »ان السلطان لامين اللَّه فى الارض و مقيم العدل فى البلاد و العباد و وزعته فى الارض.«

 »همانا زمامدار، امين خداوند در زمين و برپا دارنده عدالت در جامعه و عامل جلوگيرى از فساد و گناه در ميان مردم است«(11)

 امام على‏عليه السلام بر فهم درست از مديريت و حكومت سخت تأكيد داشته و تمام سعى و تلاششان بر اين بود كه زمامداران و كارگزارانش با درك صحيح و درست از حكومت به وظايف خود عمل نمايند.

 امام‏عليه السلام در نامه‏اش به مالك اشتر چنين مى‏فرمايد:

 »ولا تقولن انى مؤمر آمر فاطاع فان ذلك ادغال فى القلب و منهكة للدين و تقرب من الغبن.«

 »به مردم نگو، به من فرمان دادند و من نيز فرمان مى‏دهم، پس بايد اطاعت شود كه اين گونه خود بزرگ بينى دل را فاسد و دين را پژمرده و موجب زوال نعمت‏ها است.«(12)

 فهم نادرست از حكومت پيامد بدى خواهد داشت هر زمامدارى كه از مديريت دركى خودكامه و سلطه گرانه داشته باشد، دچار غرور، سركشى و تكبّر مى‏شود و خود را مسلط بر ديگران مى‏بيند و خيال مى‏كند از او فرمان دادن است و از ديگران بى چون و چرا فرمان بردن، چنين حاكم و زمامدارى از مرتبه انسانى خارج و عقل و خرد خود را از دست مى‏دهد و در نتيجه خود و جامعه را به تباهى مى‏كشاند.

 امام‏عليه السلام به مالك اشتر هشدار مى‏دهد كه مبادا قدرت، پُست و مقام موجب عُجب، تكبّر و خودكامگى تو گردد.

 امام على‏عليه السلام در نهج البلاغه مى‏فرمايد:

 »واذا احدث لك ما انت فيه من سلطانك ابهة او مخيلة فانظر الى عظم ملك اللَّه فوقك و قدرته منك على ما لا تقدر عليه من نفسك فان ذلك يطامن من طماحك و يكفّ عنك من غربك و يفى‏ء اليك بما عزب عنك من عقلك.«

 »واگر با مقام و قدرتى كه دارى، دچار تكبّر و خود بزرگ بينى شدى به بزرگى حكومت پروردگار كه برتر از تو است بنگر، كه تو را از آن سركشى نجات مى‏دهد و تندروى تو را فرو مى‏نشاند و عقل و انديشه‏ات را به جايگاه اصلى باز مى‏گرداند.«(13)

 امام‏عليه السلام اينگونه به مالك سفارش مى‏كند كه به محض ظهور و پيدايش احساس نخوت و بزرگ بينى در خود، به قدرت خداوند و تسلط او در تمام موجودات جهانى بنگرد تا دريابد كه او هيچ قدرتى ندارد و ناتوان محض است. و اين سبب شود كه دست از كبر ونخوت بردارد.

 بنابراين در انديشه امام على‏عليه السلام حكومت به مفهوم سلطه گرى، قدرتمدارى و خودكامگى نيست بلكه امام‏عليه السلام حكومت را به معناى امانت دارى و خدمت به مردم و محبت به آنها مى‏داند. امام‏عليه السلام به مالك اشتر مى‏آموزد كه نسبت به مردم مهربان باشد و مبادا چونان حيوان درنده‏اى باشد كه خوردن آنان را غنيمت شمارد(14). امام على‏عليه السلام چنين دركى از حكومت داشت و حاكم را خدمتگزار و پاسدار حقوق و آزادى‏هاى مردم مى‏دانست و اين را بارها در گفتار و عملش پياده نموده است.

 پيشينه تاريخى حاكميت و زندگى اجتماعى

 انسان در ميان تمام جانداران موجودى است كه بايد بطور اجتماعى زندگى كند. و اين خواست فطرى و طبيعى انسان است.

 چنانچه تاريخ نشان مى‏دهد هر جا و هر زمانى بشر وجود داشته زندگى اجتماعى نيز بوده است، آثارى كه از زندگى قديمى‏ترين انسانها باقى مانده حاكى از اين مطلب است ؛ و همچنين قرآن كريم نيز از اين حقيقت خبر داده است آنجا كه مى‏فرمايد:

 »ايهاالناس انا خلقناكم من ذكر و انثى و جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا«

 »هان اى مردم ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم و شعبه شعبه و قبيله قبيله تان كرديم تا يكديگر را بشناسيد.«(15)

 و در آيه ديگر مى‏فرمايد:

 »نحن قسمنا بينهم معيشتهم فى الحيوة الدنيا ورفعنا بعضهم فوق بعض درجات ليتخذ بعضهم بعضاً سخريا«

 »مائيم كه معيشتشان را در بينشان تقسيم كرديم و بعضى را بدرجاتى مافوق بعضى ديگر قرار داديم، تا بعضى بعضى ديگر را مسخّر خود كنند.« (16)

 علامه طباطبايى ذيل آيه شريفه چنين مى‏فرمايد: »كثرت حوائج انسان در زندگى دنيا آن قدر زياد است كه فرد فرد انسانها نمى‏توانند همه آنها را در زندگى فردى خود برآورده نمايند. و مجبورند كه بطور اجتماعى زندگى كنند، و از اين رو است كه اوّلاً بعضى بعضى ديگر را به خدمت خود مى‏گيرند و از آنان استفاده مى‏نمايند. و ثانياً اساس زندگى را تعاون و معاضدت يكديگر قرار مى‏دهند.«(17)

 زندگى اجتماعى انسان بطور دفعى در آغاز پيدايش انسان به صورت تكامل يافته بوجود نيامده؛ بلكه مثل ساير خصوصيات روحى، ادراكى و جنبه‏هاى مختلف شايستگى‏هاى انسان، حركت تدريجى داشته و كم‏كم رشد و نمو پيدا كرده و تكامل يافته است.

 اوّلين اجتماع و گردهم‏آيى كه در بشر بوجود آمده، اجتماع منزلى و آن هم از راه ازدواج بوده، و عامل آن هم يك عامل كاملاً طبيعى است كه همان جهاز تناسلى زن و مرد است. و اين قوى‏ترين عاملى است كه بشر را به اجتماع خانوادگى وادار نموده، زيرا معلوم است كه اين دو دستگاه كه هر يك به دو جنس مخالف )زن و مرد( مربوط است به تنهايى و بدون ديگرى بكار نمى‏افتد، برخلاف ساير دستگاه‏ها و اعضاى بدن انسان كه به تنهايى نقش خود را ايفا مى‏كند و براى بكار افتادنش نيازى به انسان‏هاى ديگر ندارد و تنها جهاز تناسلى است كه بايد بين دو نفر از جنس مخالف مشتركاً بكار بيفتد.

 پس اوّلين اجتماع از منزل و آن هم توسط ازدواج بوجود آمده. امّا بعد از تشكيل اين اجتماع كوچك )خانواده( بشر براى برآوردن نيازهاى خود در خارج از منزل به انسانهاى ديگر احتياج پيدا مى‏كند و براى اينكه خواسته هايش را بوسيله آنها بدست آورد لابد به آنان مسلط شود و آنها را به خدمت گيرد، آنگاه اين امكان برايش است كه اراده خود را بر آن انسانها تحميل نموده و هر چه خواست، آنان انجام داده و اطاعت كنند.

 و در گذشت زمان، اين خصيصه بشرى )غريزه استخدام( رفته رفته تبديل شد به رياست در منزل، رياست در قبيله و رياست در امّت و جامعه.

 و اين هم طبيعى است كه در بين چند انسان و يا يك جامعه رياست نصيب كسى مى‏شود كه از ساير افراد قوى‏تر، شجاع‏تر و داراى مال فراوان و طرفداران بيشتر باشد و همچنين به فنون حكومت و سياست نسبت به ديگران آگاه‏تر بوده باشد.

 مشخصه اجتماع به تمام معنايش چه اجتماع خانوادگى و يا غير آن در ابتدا به انتخاب انسان نبوده. يعنى اين طور نبوده كه انسان در قدم اوّل به امتيازات و خوبى‏هاى زندگى اجتماعى پى برده باشد و بعد آن را از زندگى فردى ترجيح داده و برگزيده باشد، بلكه انسان بخاطر نيازها و ضروريات اوّليه زندگى، وادار به اين نوع از زندگى شده است. امّا پى بردن به خوبى‏هاى زندگى اجتماعى و اينكه چه نوع اجتماعى بهتر و به مصلحت جامعه است به تدريج و همراه با پيشرفت ساير خواص بشرى رشد نموده و به تكامل رسيده است.

 قرآن كريم خبر داده، اوّلين بار كه بشر متوجه منافع و امتيازات زندگى اجتماعى شد و بطور تفصيل به مصالح و خوبى‏هاى آن پى برد و در صدد حفظ آن برآمد، زمانى بود كه براى اوّلين بار پيغمبرى براى رهنمايى بشر مبعوث شد و خداوند با آن كتاب براى هدايت بشر فرستاد و بوسيله مقام نبوت بشر متوجه منافع و مصالح زندگى اجتماعى گرديد. اين مطلب از آيه شريفه زير استفاده مى‏شود:

 »كان الناس امة واحدة فبعث اللَّه النبين مبشرين ومنذرين وانزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا«(18)

 قرآن كريم خبر مى‏دهد كه انسان در قديم‏ترين عهد خود امتى واحد و ساده و بدون اختلاف بود، امّا بعد بخاطر غرائز منفعت‏طلبى شخصى، سودجويى و استخدام ديگران، در بين افراد بشر اختلاف بوجود آمد و به نزاع و مشاجره انجاميد. لذا خداوند از بين آنان رسولانى برگزيد و به آنها كتاب فرستاد تا به وسيله احكام الهى اختلاف‏ها را دفع و مردم را به راه راست هدايت نمايند و دوباره به وحدت اجتماعيشان برگردانند و اين وحدت را توسط قوانين الهى حفظ نمايند.

 اوّلين نبّىِ صاحب كتاب و شريعت حضرت نوح‏عليه السلام مى‏باشد كه از طرف خداوند مأمور شد تا مردم را دعوت به اجتماع و وحدت نمايد. و اين اجتماع و وحدت بين مردم را از طريق اقامه دين و اتحاد در دين واحد تحقق بخشد و همچنين انبياء بعد از حضرت نوح‏عليه السلام )حضرت ابراهيم، موسى و عيسى‏عليهم السلام( نيز از جانب خداوند در امر دين و متفرق نشدن از آن توصيه شده بودند.

 امّا پيامبر گرامى اسلام‏صلى الله عليه وآله، از همه انبياء پيشين بيشتر به امر اجتماع و حكومت اعتناد داشته و به آن اهميت مى‏دادند و مردم را دعوت مى‏كردند تا از آياتى كه خداوند جهت سعادت زندگى اجتماعى بشر نازل كرد، پيروى نمايند.

 مانند آيه شريفه: »واعتصموا بحبل اللَّه جميعا ولاتفرقوا«(19) و آيات ديگر كه مردم را به اجتماع، اتحاد و اتفاق دعوت مى‏كند.

 سيره پيامبر اسلام ثابت مى‏كند كه آن حضرت از نخستين دوره رسالتش در صدد تأسيس حكومت اسلام و ايجاد دولت بود. اين مطلب از بررسى منابع تاريخى و تجزيه و تحليل روى دادهايى كه در مكه و هم چنين بعد از ورود پيامبرصلى الله عليه وآله به مدينه رُخ داد بخوبى واضح و روشن مى‏شود. پيامبر به محض ورود به مدينه تشكيل حكومت داد و مانند يك حاكم و شخصيت سياسى تشكيلات دولتى را پى ريزى نموده. و براى حفظ نظام و موجوديت حكومت اسلامى، ارتش منظمى تشكيل دادند. فرمان‏هاى جنگ و صلح را صادر كرده با بعضى از گروهها عقد پيمان و معاهده بستند، برنامه‏هايى را براى رونق بخشيدن امور اقتصادى و اجتماعى تنظيم و براى هر شهرى والى تعيين نمودند و به اطراف مدينه فرستادند. سران كشورها و رؤساى قبايل را به دين اسلام دعوت نموده و يك مركز عمومى به نام مسجد ساختند كه كارهايى از قبيل، حل و فصل خصومات و اجراء حدود و هم چنين امور سياسى و اجتماعى در آن جا انجام مى‏شد. و خود پيامبر شخصاً به امر قضاوت مى‏پرداخته و بين مردم حكم مى‏كردند.

 بنابراين پيامبر اسلام‏صلى الله عليه وآله وسلم نخستين مؤسس و بنيانگذار حكومت اسلامى است. و با دست خود آن حضرت پايه‏هاى نظام سياسى و فكرى حكومت اسلامى گذاشته شد.

 و بعد از رحلت پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم حضرت على‏عليه السلام نمونه و الگوى خوبى از حكومت اسلامى را ارائه نمود كه در طول تاريخ براى همه حاكمان، زمامداران و حق خواهان جهان قابل پيروى و الگوگيرى است.

 ضرورت حاكم و حكومت در جامعه

 با مطرح شدن بحث حكومت، اوّلين سؤالى كه در ذهن انسان خلق مى‏شود اين است كه آيا اساساً وجود حاكم و حكومت ضرورى است؟ آيا مردم مى‏توانند بدون نظام حكومتى و بدون اجراى قانون توسط يك حاكم مقتدر به زندگى معقول و مناسبات انسانى و اجتماعى خويش ادامه دهند؟

 همان طورى كه در بحث قبل مطرح شد، انسان موجودى است. اجتماعى و اجتماعى بودن از فطريات او است و تاريخ بشر نيز حكايت دارد كه انسان هميشه در اجتماع و بصورت دسته جمعى زندگى مى‏كرده است. و عقل نيز حكم مى‏كند كه براى بشر اجتماع و تشكل يك امر ضرورى است ؛ چون قريب به محال است كه تك تك افراد بشر بتواند مستقلاً و بدون هيچ ارتباطى با ديگران به زندگى خود ادامه دهند، و از طرفى لازمه زندگى اجتماعى، تنازع و برخورد است كه منافع و خواست‏هاى افراد در جامعه در تضاد و برخورد مى‏باشد. به اين معنى كه وقتى بشر بخواهد در اجتماع زندگى كند، لابد باهم در ارتباطند و در زندگى روزمره و در بهره بردن از منابع طبيعى و خدادادى به كمك همديگر نياز دارند. و چه بسا كه در استفاده از منابع طبيعى و محصول كار و تلاش آنان، بين آنها برخورد و درگيرى صورت گيرد، و كسانى كه از قدرت بيشتر برخوردار است مى‏خواهد سهمى بيشترى داشته باشند، و براى تحقق خواسته شان از هر طريق ممكن، حتى قدرت و خشونت وارد مى‏شوند. در چنين وضعيتى اگر حاكم و دستگاه اجرايى مناسب وجود نداشته باشد، جامعه دچار هرج و مرج شده و در نتيجه به هلاكت و از بين رفتن افراد جامعه منجر مى‏شود.

 بنابراين زندگى اجتماعى، ملازم وجود حاكم مقتدر و نظم آفرين و قوانينى است كه مورد پيروى همگان باشد و همه افراد يك جامعه از آن تبعيت نمايند.( 20) زيرا رشد و بالندگى و پيشرفت يك جامعه بستگى دارد به امنيت و نظم اجتماعى و اجراى قانونى مورد پذيرش همه، توسط يك حاكم عادل و مقتدر.

 قرآن كريم نيز به ضرورى بودن وجود حاكم در جامعه اشاره دارد و اطاعت از آن را بر مردم واجب كرده، آنجا كه مى‏فرمايد: »ياايهاالذين آمنوا اطيعوا اللَّه واطيعوا الرسول و اولى الامر منكم«(21) نظر اكثر مفسران بر اين است كه مقصود از اولى الامر، حاكمان منصوب از جانب خداوند در روى زمين مى‏باشد كه قبل از زمان غيبت، امامان معصوم‏عليهم السلام و در زمان غيبت ولى فقيه حاكمان الهى هستند. و خداوند اطاعت از آنان را بر همه مردم واجب كرده است. و اگر وجود حاكم در جامعه ضرورت نداشته باشد، ديگر وجوب اطاعت از حاكم معنى ندارد. و هم چنين حديثى از پيامبر روايت شده كه حضرتش فرمود:

 »پس از رحلت من رهبرانى بر شما حكومت خواهند كرد، حاكمان نيكوكار با نيكى و حاكمان بدكردار با بدى، پس در هر آنچه موافق با حق است، از آنان اطاعت نمائيد. زيرا اگر كار نيك انجام دادند، به سود شما و آنان خواهد بود. و اگر كار بد انجام دادند به سود شما و به زيان آنان است.«(22)

 امام على‏عليه السلام در سخنانش لزوم يك حكومت مقتدر و امنيت آفرين را براى زندگى اجتماعى بشر بطور مكرّر بيان فرموده. از جمله سخن آن حضرت است در مورد شعار )لاحكم الا للَّه( كه از جانب عده‏اى مقدس مآبان كج انديش خوارج مطرح شد و بيانگر برداشت و دريافتى نادرست از دين بود، سخنان امام در اين مورد ديدگاه و نظر آن حضرت را در ضرورت و لازم بودن حكومت روشن مى‏سازد. مرحوم سيد رضى در نهج البلاغه آورده است كه وقتى امام سخنان خوارج را شنيد كه مى‏گفتند )لا حكم الا للَّه( حضرت در ردّ كلام آنان فرمود:

 »كلمة حق يراد بها باطل! نعم انه لا حكم الا للَّه، ولكن هؤلاء يقولون: لاامرة الا للَّه ؛ وانه لابد للناس من امير بر او فاجر يعمل فى امرته المؤمن، و يستمتع فيها الكافر و يبلغ اللَّه فيها الاجل و يجمع به الفى‏ء و يقاتل به العدو و تأمن به السبل و يؤخذ به للضعيف من القوى حتى يستريح بر و يستراح من فاجر(23)»

 سخن حقى است كه از آن اراده باطل مى‏شود، آرى نيست حكمى مگر از جانب خدا وليكن خوارج مى‏گويند: امارت و رئاست )در بين خلق( مخصوص خداوند است و حال آنكه ناچار براى مردم اميرى لازم است، خوا، نيكوكار يا بدكار باشد، مؤمن در امارت و حكومت او به طاعت مشغول است و كافر بهره خود را مى‏يابد. )همه با بودن امير از هرج و مرج و اضطراب و نگرانى آسوده‏اند( و خداوند در زمان او هر كه را به اجل مقدّر مى‏رساند و به توسط او ماليات جمع مى‏گردد و دشمن سركوب مى‏شود و راهها )از دزدها و ياغى‏ها( ايمن مى‏گردد و حق ضعيف و ناتوان از قوى و ستمكار گرفته مى‏شود، تا نيك