|
مقالات جدید
نگارش: يوسف عارفي
ماهيت وحي و سرشت زباني آن
اشاره
اهميت ويژه و تأثير همه جانبه و فزايندة قرآن در
جامعة اسلامي و اينكه بد فهمي آن مي تواند منشأ
اختلاف، نزاع و درگيري شود (چنانكه چنين شده است)
آن قدر واضح و روشن است كه ما را از توضيح دادن در
باب ضرورت فهم زبان قرآن بي نياز مي سازد. با اين
همه، به اشاره مي توان گفت كه هر مفسّر، براي
اينكه بهتر بتواند به مدلول كلام الهي دست يابد،
راز از رمزهاي آن بگشايد و مشكلات فهم و تحليلش را
تسهيل كند، ناگزير از اتخاذ نظريه اي در باب «زبان
قرآن» است.
از
اين رو، پرداختن به «زبان قرآن» به عنوان كليدي
ترين بحث، در فرايند فهم كلام الهي، بسيار مهم،
ضروري و مفيد است.
نوشته اي حاضر، كوشش ناچيز و مختصري در اين زمينه
است؛ و در سه محور ترتيب يافته است:
الف)
ماهيت وحي و سرشت زباني آن؛ در اين بخش به بررسي و
نقد ديدگاه هاي آنان كه قرآن را تماماً يا تنها از
جهت قالب بشري و محصول تلاش پيامبر (ص) مي داند؛
پرداخته ايم.
ب)
زبان قوم در قرآن؛ در اين محور تفسيرهاي مختلف كه
از زبان قوم شده است؛ بررسي گرديده و ديدگاه هاي
موسوم به «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن» و «تأثر از
فرهنگ زمانه» نقد و بررسي شده است.
ج)
ديدگاه ها در زبان قرآن؛ در اين قسمت چند ديدگاه
مهم و قابل طرح در زبان قرآن به بحث گرفته شده و
با توجه به ويژگيهاي زبان قرآن، ديدگاهي كه به نظر
واقع بينانه مي آمد، تعيين گرديده است.
1.
ماهيت وحي و سرشت زباني آن
بدون شك بيشترين توجه و اهتمام پژوهشگران و
انديشمندان مسلمان به قرآن و مباحث قرآني بوده است
و از منظرها و زاويه هاي مختلف به آن نگريسته و
تحليل و بررسي نموده اند. شاهد بر مدعا، حجم انبوه
آثاري است كه در اين زمينه و با اين مايه، امروزه
در دسترس قرار دارد. يكي از مباحثي كه در اين
اواخر توجه بسياري از پژوهشگران را جلب نموده است،
تحليل زبان قرآن است.
اولين مطلب در اين مبحث، مسئلة منشأ صدور الفاظ
قرآن و فرايند وحي نبوي است. اين مسئله اگر چند در
ميان مسلمانان، چندان غريب نيست و در گيرودار نزاع
اشاعره و معتزله بر سر قديم و حادث بودن قرآن، بحث
هاي از فرايند وحي و منشأ صدور الفاظ قرآن كريم
نيز مطرح گرديده است. اما در اين اواخر با به
بازار آمدن «قرائت هاي مدرن» و تحليل هاي متجددانه
از فرايند وحي نبوي، ابري از ابهام روي مسئله را
گرفته، نيازمند اين است كه از نو و با توجه به اين
قرائت ها، بررسي و ابهام زدائي شود.
وحي
در لغت به معناي اشاره سريع به نوشتار و رسالت،
اعلام به رمز و تعريض، اعلام به صورتي برهنه از
تركيب، اشاره با اعضا، الهام و كلام پنهان آمده و
پنهان، سريع و مرموز بودن از اركان وحي دانسته شده
است؛(1) اما دراصطلاح به ادراك خاص و تلقي معارفي
از غيب وحي گفته مي شود.(2)
به
هرروي، سؤالي كه بايد به آن پاسخ گفته شود اين
است: منشأ صدور الفاظ قرآن كيست؟ و چه كسي مي
تواند پديد آورندة متن قرآن باشد؟ آيا الفاظ و
محتوا، هر دو وحي و از جانب خداوند است؟ يا مطالب
و محتوا، الهي و الفاظ و عبارات بشري است؟ و يا
اصلاً قرآن تماماً بشري است؟
در
پاسخ به اين سؤال؛ پنج ديدگاه و نظر وجود دارد.
الف) قالب و محتوا، هر دو از خداوند است.
ب)
محتوا از خداوند و قالب از پيامبر(ص) است.
ج)
محتوا از خداوند و قالب و عبارات از جبرئيل است.
د)
قالب و محتوي هر دو از پيامبر(ص) است.
ه)
قالب و محتوا از ديگران است و پيامبر(ص) فقط نقش
دريافت و تظيم را داشته است.
در
يك بررسي اجمالي مي توان گفت، ديدگاه اول كه قرائت
رسمي و سنتي از فرايند و حي نبوي ناميده مي شود،
ريشه در اعتقاد مسلمانان داشته، متفق عليه تمام
نخله هاي مطرح در كلام اسلامي است؛ و همة مكتب هاي
كلامي از حنابله گرفته تا اشاعره و معتزله با آن
همه اختلاف هاي كه دارند در اين مسئله، اتفاق نظر
دارند و قالب و محتواي قرآن را وحي و نزول يافته
از سوي خداوند مي دانند.
اما
ديدگاه دوم وسوم را آقاي «زركشي» در كتاب
«البرهان» نقل نموده و از ديدگاه هاي نادر و كم
طرفداري است كه از يك يا دو نفر بيشتر، گرويده
ندارد. (3)
و
ديدگاه چهارم و پنجم، نگاهي كاملاً غربي و
ناسازگار با انديشه و تفكر اسلامي است. با اين
تفاوت كه چهارمي از آرائي غربيان در مورد «كتب
مقدس» گرفته شده، نو پديد و بدون هيچ گونه سابقة
در ميان مسلمانان است و نوعي قرائت متجددانه از
فرايند وحي نبوي به حساب مي آيد. گرچند امروزه
دراثرانتشار ترجمة آراي غربيان و تحت تأثير آن
آراء، طرفداراني را در ميانِ «روشنفكران ديني»
براي خود دست و پا كرده و جنجال ها و بگو مگوهاي
را در محافل و مراكز علمي مسلمانان، موجب شده است.
ولي نگاه پنجم فرضيه اي است كه از سوي اسلام
شناسان،- به تعبير بهتر اسلام ستيزان- غربي مطرح
شده است. به عنوان نمونه؛ شخصي به نام «لوكسن برگ»
در يك نوشتة مفصل تلاش نموده وحيانيت و حتي عربي
بودن الفاظ قرآن را زير سؤال ببرد و با استنادات
بي پايه اي چنين بگويد كه جان ماية قرآن از كتاب
مقدس مسيحيان گرفته شده و پيامبر مسلمانان آن را
از مسيحيان زمان خود گرفته و اين گونه تنظيم كرده
است. (4)
اين
نوشته فقط به ديدگاه چهارم و دوم مي پردازد؛ منتها
بيشتر به تبيين و بررسي چهارمي كه با قرائت
متجددانة خود الفاظ و محتواي قرآن را بشري و از
پيامبر(ص) خوانده است و كمي به نگاه دوم، كه تنها
الفاظ و عبارات را از آنِ پيامبر(ص) ديده است.
و
چون پاسخ به ديدگاه چهارم از يك جهت جواب ديدگاه
دوم نيز محسوب مي¬شود؛ لذا از طرح جداگانه¬ي آن،
به جهت اختصار خودداري گرديد؛ زيرا اثبات وحي بودن
الفاظ قرآن، به معناي بطلان اين ديدگاه نيز است.
تحليل و بررسي ديدگاه چهارم
اين
ديدگاه وحي را تجربة ديني پيامبر(ص) و باطن او را
منشأ آن مي داند «مقوم شخصيت و نبوت انبياء و تنها
سرمايه ي آنها همان وحي يا به اصطلاح امروز تجربة
ديني است.» (5)
بر
پاية اين ديدگاه، وحي از جانب خدا نازل نمي شود
بلكه از درون پيامبر مي جوشد و سر بر مي آورد و او
حالات و دريافت هاي باطني خود را در قالب الفاظ و
كلمات ارائه مي دهد. از اين رو، وحي يك امر
نفساني و تابع شخصيت پيامبر(ص) است و درون او منشأ
وحي مي باشد نه ظرف پذيراي آن.
«پيامبر(ص) نيز كه همة سرمايه اش شخصيتش بود، اين
شخصيت، محل و موجد و قابل و فاعل تجارب ديني و وحي
بود. و بسطي كه در شخصيت او مي افتاد، به بسط
تجربه و (بالعكس) منتهي مي شد و لذا وحي تابع او
بود، نه او تابع وحي». (6)
صاحب همين سخنان در طي يك مصاحبه، با نقل مباحثة
خود با شخصي كه از او با عنوان «يكي از دوستان
بسيار عزيزم» ياد مي كند، صريحاً ما ورائي و قدسي
بودن وحي را نفي مي كند و مي گويد: «يادم هست كه
به ايشان عرض كردم كه شما مي گوئيد كه پيامبر اين
سخنان را خودش نگفته و خودش نيافريده و از وجود او
نجوشيده بلكه ملكي از بيرون به او القاء كرده، من
مي توانم از شما بپرسم كه آن ملك آن سخنان را از
كجا آورده؟ يك ملك ديگري به آن ملك گفته؟ يا اينكه
او خودش يافته؟... شما در مورد يك ملك جايز مي
دانيد كه خودش آن حرف را يافته باشد يا خدا
مستقيماً ـ حالا به نحوي كه ما نمي دانيم ـ با او
سخن گفته باشد، چون اگر يك ملك ديگري به او گفته،
تسلسل محال لازم مي آيد؛ لاجرم يك جاي بايد ملك
خودش اين را فهميده و بگويد خدا آمد. آن وقت
پيامبري كه همه او را برتر از ملائك مي دانند؛
معتقد نيستيم كه خودش مي تواند اين را يافته
باشد.» (7)
بر
اساس اين ديدگاه، پيامبر(ص) تجربة روحي و باطني
خود را در دستگاه مفهومي ي عربي و متناسب با آن
شرايط تاريخي، جغرافياي، اجتماعي و فرهنگي و در
پوشش تصورات، عادات، سنن و مفاهيم مألوف و محسوس
اعراب در آن دوره، بيان و تعبير كرده است. «اينكه
قرآن نشان از حوران سياه چشم (نه زنان چشم آبي) در
بهشت مي دهد و اينكه آنان را در خيمه هاي ساكن مي
بينند (حور مقصورات في الخيام) و اينكه به ناظران
توصيه مي كند كه به شتر و خلقت آن بنگرند (افلا
ينظرون إلي الإبل كيف خلقت) و اينكه از ميوه هاي
گرم سيري مورد شناخت اعراب سخن مي گويد و اينكه از
تقويم قمري استفاده مي كند (ماه رمضان براي روزه،
ذي الحجه براي حج و ماههاي حرام براي تحريم جنگ
و...) همه نشان مي دهد كه چگونه رنگ و بوي و ذوق و
ظرافت و خُلق و خشونت و رسم و عادت و محيط و معيشت
عربي، هستة مركزي انديشة اسلامي را چون قشري ستبر
فرا گرفته است.» (8)
با
نگاه اين چنين به وحي است كه به «بسط تجربة نبوي»
و امكان ادامة تجربة پيامبرانه، فتوي مي دهند و آن
را يك امر ضروري مي خوانند. (9)
اين
طرز تلقي از وحي، پيامدها و نتايج بسيار دارد كه
از مهم ترين آنها عدم وحيانيت قرآن، نفي خاتميت،
عدم شموليت اسلام ونفي جاودانگي قرآن و دين اسلام
است.
خاستگاه پيدايش اين ديدگاه
بدون ترديد، نگاه اين چنيني به وحي و قرآن، ابتكار
روشنفكران ديني ما نيست. به نظر مي آيد كه تفسير
انديشمندان غربي از وحي و ديدگاه شان در مورد كتاب
هاي مقدس تورات و انجيل، از جانب ايشان به شكل
مغالطه آميز تعميم يافته، وحي قرآني نيز چنين
توجيه و تحليل گرديده است. از اين رو شايسته است
كه به خاستگاه اين نظريه توجه نموده، علل گرايش به
آن را برسيم.
دين
پژوهان غربي بر اساس تحقيقات جديد در زمينة دين
پژوهشي و مباحث «نقد تاريخي كتاب مقدس» معتقدند كه
كتب مقدس بشري است و از شرايط تاريخي، جغرافياي،
اجتماعي و فرهنگي زمان تأليف شان رنگ گرفته و زاده
شده است. روش نقد تاريخي مبتني بر يك جهان بيني
است كه از سه اصل مهم شكل گرفته است.
1.
اصل
مقايسه و مشابهت
بر
مبناي اين اصل تنها حوادثي كه از وجود مشابه بر
خوردار است، امكان وقوع دارند. مقصود از ممكن
الوقوع اين است كه مشابه آن در عالم خارج واقع شده
باشد، نه امكان عقلي صرف. بنا بر اين حادثه اي
ممكن الوقوع است كه انسانها حوادث همانند براي آن
بشناسند.
2.
اصل
رابطة عليت در ميان حواث جهان
طبق
اين اصل تمام حوادث جهان با يكديگر ارتباط
ناگسستني دارند. وقوع يك حادثه در حوادث ديگر،
تغييراتي به وجود مي آورد؛ چنانكه حذف يك حادثه در
حوادث ديگر تأثير مي گذارد. از اين رو، اگر كسي
وقوع حادثه اي را ادعا كند كه هيچ گونه ربط عيني و
خارجي با حوادث ديگر نداشته است، ادعاي وي قابل
قبول نيست. زيرا وقوع هر حادثه اي به معناي وقوع
حوادث ديگري است كه اگر آن حوادث واقع نشوند آن
حادثه هم واقع نمي شود.
3.
اصل
نظام بسته و خود كفاي اين جهان
بر
پاية اين اصل، نظام اين جهان يك نظام بسته و
خودكفا است و عاملي از خارج اين جهان به صورت مكمل
و رخنه پوش در اين جهان عمل نمي كند. هر حادثه اي
كه در اين جهان اتفاق مي افتد با حوادث ديگر خود
اين جهان قابل تبيين و تفسير است و نمي توان وقوع
حادثه اي را ادعا كرد كه واقعاً با حوادث اين جهان
قابل تفسير نباشد تا آن را به عامل يا عواملي خارج
از اين جهان مستند نمود. (10)
بنا
بر اين، و مطابق اين اصول، كتاب مقدس يك سند
تاريخي است و از شرايط اجتماعي، فرهنگي، جغرافياي
و تاريخي زمان تأليفش متولد شده است و نمي تواند
وحي باشد و اصلاً وحي بودن الفاظ و محتواي آن معني
ندارد. زيرا حوادث تاريخي معلول يكديگر و قابل
مقايسه با همديگر است. دخالت عامل غير تاريخي براي
وقوع حادثه اي پذيرفتني نيست و چون القاء به وسيلة
روح القدس و نزول او بر پيامبر جهت رساندن وحي،
مداخلة عامل غير تاريخي در اين جهان و بريده شدن
سلسله هاي علل و ايجاد حفره در حوادث است؛ قابل
قبول نيست چنانكه ادعاي كتاب مقدس در مورد معجزات
كه پديده هاي غير عادي است، درست نيست زيرا پديدة
غير عادي و بي قانوني وجود ندارد. همين طور ورود
خداوند در تاريخ براي نجات انسان عاري از واقعيت
است زيرا هيچ چيز از خارج اين مجموعه به دليل بسته
و خودكفا بودنش، نمي تواند وارد اين مجموعه شده
دخالتي نمايد. بدين ترتيب، پذيرش اصول نقد تاريخي
سه پيامد مهم در اعتقادات مسيحيت داشته است.
الف) وحي نبودن كتاب مقدس
ب)
واقعيت نداشتن ورود خداوند در عالم تاريخ براي
نجات انسان
د)
درست نبودن معناي سنتي معجزه
از
اين رو كوشش متكلمان مسيحي امروزه بر اين است كه
معناي از وحي، معجزه و ظهور خداوند براي نجات
انسان ارائه دهد كه سازگار با اين اصـول باشـد.(11)
آيا
اصول نقد تاريخي صحيح و قابل قبول است؟
اين
اصول پذيرفتني نيست. زيرا؛ اصل اول كه فقط وقوع
حادثه اي داراي مشابه را ممكن مي دانست صحيح نيست
زيرا، وجود و عدم پديده ها در گرو شرايط و علل
تحقق خودشان است و وجود مشابه هيچ دخالتي در وجود
و عدم پديده ها ندارد و آنچه كه در جهان مادي شرط
تحقق پديده ها است وجود فاعل و قابلي است كه
فاعليت و قابليت شان تام و كامل باشد و تحقق فاعل
و قابل با اين وصف به معناي تحقق علت تامه و پديد
آمدن ضروري معلول است.(12) خواه معلول بهره مند از
مشابه باشد و يا منحصر به فرد باشد از اين رو،
وجود پديدة منحصر به فرد، كاملاً معقول و پذيرفتني
است.
اصل
دوم كه ميان حوادث جهان قائل به عليت وارتباط نا
گسستني بود، مبتني بر رويكرد ماترياليستي و تجربه
گرايي است كه موجودات را منحصر به موجودات مادي و
معرفت را منحصر به معرفت حسي مي داند. ولي در جاي
خود به اثبات رسيده است كه موجودات منحصر به
موجودات مادي، معرفت، تنها معرفت حسي(13) و علت
پديد آمدن يك موجود، فقط علل مادي نيست(14) و لذا
دانشمندان مسلمان وحي را به عنوان يك معجزه و تمام
معجزات را، پديده هاي بدون علت نمي دانند گرچه علت
مادي ندارد.
اصل
سوم كه جهان را يك نظام بسته و خود كفا مي دانست و
دخالت عامل خارجي را مردود مي شمرد نيز درست نيست
زيرا در اين اصل موجودات مجرد و تأثيرات آنها در
عرض موجودات مادي و تأثيرات شان فرض شده است و لذا
گفته اند كه وقتي يك پديده و حادثه اي بر اساس
شرايط و علل مادي قابل توجيه باشد نمي توانيم آن
را به موجودات مجرد كه خارج از اين جهان است،
مستند سازيم. در حال كه موجودات مجرد علت و جود
موجودات مادي است و در طول آنها قرار دارند ولذا
وقوع يك پديدة مادي، علاوه بر اينكه مستند به يك
موجود مادي است، منتسب به موجود مجرد نيز هست و
موجودات مجرد، در دل هر پديدة مادي حضور داشته و
محيط بر آن است و لذا در طول موجودات مادي است، از
اين رو، اگر يك پديده به وسيلة يك موجود مادي قابل
توجيه و تبيين باشد مي تواند مستند به موجود مجرد
باشد.
تأكيد و پافشاري طرفداران اين ديدگاه بر تاريخي
بودن قرآن، نشان از اين دارد كه تحت تأثير فزايندة
اصول نقد تاريخي و مسلم پنداشتن آنها به اين
پندار، در وحي قراني رسيده است.
نكتة كه لازم به تذكر است اين است كه منظور ايشان
از تاريخي بودن قرآن اين نيست كه قرآن در يك قطعة
زماني معين، در قالب زبان بشري كه متناسب با زمان،
مكان و شرايط فرهنگي و اجتماعي شكل مي گيرد، از
سوي خداوند بر پيامبر(ص) نازل شده است. بلكه
مرادشان زميني و بشري بودن قرآن است. چون معتقدند
كه قرآن زائيدة تجربة پيامبر(ص)است كه تجربة
انساني است و در پاسخ به اوضاع و شرايط عيني جامعه
و در تناسب با بازيگري مردم، رخ داده است.(15)
با همين شناخت از پيامبر(ص) و برداشت از وحي است
كه مي گويد: اگر پيامبر(ص) عمري بيشتري مي كرد،
قرآن فربه تر مي شد و يا اگر با شرايط و احوال
ديگري روبرو مي شد، قرآن به نحو ديگري شكل مي گرفت
وبا ديني به گونه اي ديگر، رو برو بوديم.(16) زيرا
پيامبر(ص) انسان است و انسان تجربه اش محدود به
زمان و مكان است، نمي تواند تجربة متناسب با همة
احوال و شرايط، در تمام زمان ها و مكانها داشته
باشد.
به
هر روي، چنانكه گفته شد اين اصول حد اقل در بارة
وحي، معجزه و دخالت عوامل غير مادي در امور مادي
پذيرفتني نيست. البته اين بدين معنا نيست كه تورات
و انجيل موجود، وحي و كلام الهي است و يا عقيدة
مسيحيت به دخالت خدا و ظهور او در قالب عيسي، براي
نجات انسان صحيح است. ولي بايد توجه داشت كه الهي
نبودن اينها، ربطي به قرآن ندارد ونمي توان از
بشري بودن تورات و انجيل بشري بودن، قرآن را نتيجه
گرفت و وحي را به تجربه ديني تفسير كرد و تجارب
خصوصي و شخصي پيامبر(ص) را عين وحي دانسته آن را
واقعيت نفساني به شمار آورد، نه يك امر قدسي و
آگاهي فرا بشري، زيرا اين تفسير تنها در فضاي فكري
كلام مسيحي كه وحي را قائم به تجارب شخصي حضرت
عيسي مي داند، معني مي يابد نه در چهارچوب و اقعيت
قرآني كه وحي را امر قدسي و القاء پيام الهي در
قالب زبان عربي مي داند.(17) و درون پيامبر را در
پذيرش وحي منفعل(18) و او را تابع وحي ميخواند.
(19)
توجيه و¬حي با تجربة ديني
كساني كه وحي را به تجربة ديني تفسير كرده اند
داراي كلام منسجم و واحدي نيست و توجيه هاي مختلف
و متفاوتي را به دست داده اند از جمله:
الف) وحي عبارت است از آگاه شدن به وابستگي مطلق
كه در دورن انسان است و رابطة انسان و خدا را بايد
در همين وابستگي جستجو كرد. خداوند، خود را از
درون آدمي به او نشان مي دهد. پس وحي همان انكشاف
نفس است كه در تجربة ديني رخ مي دهد.(20)
ب)
خداوند وحي فرستاده، ولي نه با املاي يك كاتب
معصوم، بلكه با حضور خويش در حيات مسيح و ساير
پيامبران بني اسرائيل. در اين صورت، كتاب مقدس وحي
مستقيم نيست، بلكه گواهي انسان بر بازتاب وحي در
آيينة احوال و تجارب بشري است. (21)
ج)
وحي واقعة تاريخي به مثابة «فعل خداوند» است به
اين معني كه خداوند از راه تأثير گذاشتن در تاريخ
به قلمرو تجربة بشري وارد مي گردد. (22)
امروزه ديدگاه غالب و مسلط در ميان مسيحيان
پروتستان، اين است كه وحي، مجموعة از حقايق در
بارة خداوند نيست بلكه خداوند از راه تأثير گذاشتن
در تاريخ به قلمرو تجربة بشري وارد مي گردد. مطابق
اين ديدگاه و دريافت، كتاب مقدس، كتابي است كه
توسط موجودات بشري همچون روايات افعال خداوند در
تاريخ به نگارش در آمده است و بيانگر شرايط فرهنگي
متنوعي است كه در درون آنها تحرير يافته است. (23)
از
آنچه كه تا كنون گفته آمد خصوصاً گمانه زني ها در
توجيه وحي با تجربة ديني چند نكته به دست مي آيد:
1.
به
زعم كساني كه وحي را تجربة ديني مي دانند اولاً
وحي، ارسال پيام الهي به بشر و دريافت يك سلسله
معارف و حقايق از خدا نيست بلكه مكشوف شدن خود
خداوند در زندگي انسان و ورود او در تجربة بشري
است و ثانياً وحي «سرشت زباني» ندارد بلكه از نوع
فعل و انكشاف خداوند يا فعل او و يك تجربة ديني
است از اين رو كتاب مقدس را حاصل تجربة ديني
نويسندگان آن مي دانند و وحي را با رفتن رسولان
الهي پايان يافته نمي پندارند.
2.
انگارة تجربة ديني، يك «تدبير حفاظتي» است كه به
منظور بيرون رفت از تنگناهاي كه در نتيجة تناقضات
دروني كتاب مقدس و ناسازگاري تعاليم مسيحيت با عقل
و دستاوردهاي علمي و عقلي به وجود آمده بود، ارائه
شده است و فلسفة ظهور آن، توجيه همين تناقضات و
تعارض ها است. و لذا در هر جاي كه يك دستاورد علمي
يا عقلي با موضوع اعتقادي ناسازگار مي افتد و يا
تناقضي از تناقضات دروني كتاب مقدس رخ مي نمايد،
سرو كلة تجربة ديني براي فرار پيدا مي شود. تفسير
وحي، به تجربة ديني نيز در هيمن راستا و براي
بيرون رفت از بن بست تعارض و رويارويي اعتقاد به
وحي، با اصول نقد تاريخي است؛ زيرا بر اساس اين
تفسير، وحي، ديگر به معناي نزول روح القدس براي
القاء پيام الهي نيست تا با اصل اول و دوم متعارض
گردد.
3.
آنچه كه در «بسط تجربة نبوي» مطرح شده است، دقيقاً
ديدگاه انديشه وران مسيحي در مورد وحي و يك تعميم
نابجا و مغالطه آميز، بدون توجّه به خواستگاه آن
نظريه و در واقع وحي منزل پنداشتن گمانه زنيهاي
آنان و انكار وحي منزل است.
وحي قرآني از منظر قرآن
از نظر قرآن، متن و محتواي قرآن هردو، الهي است و
از جانب خداوند نازل شده است. و در اين ميان نقش
پيامبر(ص)، جز وساطت در ابلاغ كامل اين متن و
محتوا نيست.
طيف گستردة از آيات قرآن، دال بر اين مطلب است. در
اين نوشتار به برخي اين آيات در ذيل عناويني
اشاره مي شود:
1ـ
آيات تحدي
آيات تحدي، آن آياتي است كه منكران الهي بودن قرآن
را به مبارزه مي خواند و به آنان مي گويد كه اگر
قرآن- آنگونه كه شما مي پنداريد- بشري است بايد
شما نيز بتوانيد چنين چيزي، دست كم يك سوره مثل آن
را بياوريد و در ذيل آيات، عدم تواناي آنان بلكه
بشر را به اين كار، گوشزد نموده و غير بشري بودن
خود را اثبات مي كند:
«بگو:
اگر انسانها و پريان(جن و انس) اتفاق كنند كه
همانند اين قرآن را بياورند، همانند آن را نخواهند
آورد هر چند يكديگر را(در اين كار) كمك كنند»
«آنها
ميگويند: او به دروغ اين(قرآن) را(به خدا) نسبت
داده(و ساختگي است)!» بگو: «اگر راست ميگوييد،
شما هم ده سوره ساختگي همانند اين قرآن بياوريد و
تمام كساني را كه ميتوانيد- غير از خدا-(براي اين
كار) دعوت كنيد! و اگر آنها دعوت شما را
نپذيرفتند، بدانيد(قرآن) تنها با علم الهي نازل
شده و هيچ معبودي جز او نيست! آيا با اين حال،
تسليم ميشويد؟»
«آيا
آنها ميگويند: او قرآن را بدروغ به خدا نسبت داده
است»؟! بگو: «اگر راست مي گوييد، يك سوره همانند
آن بياوريد و غير از خدا، هر كس را ميتوانيد(به
ياري) طلبيد»
«و
اگر در باره آنچه بر بنده خود [پيامبر] نازل
كردهايم شك و ترديد داريد،(دست كم) يك سوره
همانند آن بياوريد و گواهان خود را- غير خدا- براي
اين كار، فرا خوانيد اگر راست ميگوييد! پس اگر
چنين نكنيد- كه هرگز نخواهيد كرد- از آتشي بترسيد
كه هيزم آن، بدنهاي مردم(گنهكار) و سنگها [بتها]
است، و براي كافران، آماده شده است».
در
يكي از آيات تحدي، قرآن، سخن خدا دانسته شده است و
صريح در اين است كه قرآن، با همين الفاظ از جانب
خداوند به پيامبر(ص) القاء شده، و او الفاظ و
محتوا را با هم دريافت نموده است.
«يا
ميگويند: «قرآن را به خدا افترا بسته»، ولي آنان
ايمان ندارند، اگر راست ميگويند سخني همانند آن
بياورند».
|