|
مقالات جدید

نگارش: يوسف عارفي
ماهیت تحجر
و
نقش متحجران بر حکومتها از منظر نهج البلاغه
٭
مفهوم و ماهيت تحجر
٭
شاخصه هاي تحجر
٭
نقش متحجران برحكومتها
نقش متحجران برحكومتها در نهج البلاغه
به
نظر آمد كه قبل از پرداختن به نقش متحجران
برحكومتها، به شاخصههاي تحجر و مفهوم آن در نهج
البلاغه پرداخته شود و لذا بررسي اين دو مطلب با
اينكه خيلي گذرا و خلاصه است، طولاني به نظر
ميآيد؛ زيرا تصور ميشد كه اين دو بحث اساس و
پايهي بحث نقش متحجران است و بدون پرداختن به آن
دو، بحث از اين، نامفهوم و ناقص است.
شواهدي كه بايد در قسمت نقش متحجران، از نهج
البلاغه ميآمد، چون در قسمت شاخصهها آمده بود،
از تكرارش صرفنظر شد.
تأثيرات گوناگوني ديگري غير از آنچه كه آمد، وجود
دارد؛ ولي به دليل اين كه طولاني ميشد به ذكر
اشارهوار برخي از مهمترينشان اكتفا گرديد.
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ
مفهوم و ماهيت تحجر در نهج البلاغه
متحجران چه نقشي برحكومتها دارند؟ آيا در نهج
البلاغه سخني كه متضمن نقش متحجران برحكومتها
باشد، يافت ميشود؟ در صورت وجود چنين سخني، چه
ويژگيها و نشانههايي براي تحجر بيان شده است تا
بتوان بر اساس آن ويژگيها، تأثيرات متحجران
برحكومتها را برشمرد؟ تحجر چه مفهومي دارد و به
چه كساني متحجر اطلاق ميشود؟
در
اين نوشتار سعي شده است كه به اين سؤالها به
اندازهي وسع و به طور گذرا و اشارهوار پاسخ گفته
شود.
پيش
از همه، به آخرين سؤال ميپردازيم؛ زيرا از سويي،
ترتب منطقي بحث، مقتضي اين است و از سوي ديگر،
چنين مينمايد كه واژهي تحجر نياز به روشن اندازي
مفهومي دارد. «تحجر» از واژهي «حجر» به معناي سنگ
اشتقاق يافته است و در فارسي معادل سنگوارگي برايش
برگزيدهاند.
امروزه معمول اين است كه تحجر را همراه و مترادف
با مفاهيمي چون بستهذهني، تنگنظري، خشكمغزي،
قشريگري و... به كار ميبرند؛ اما آيا اين مفاهيم
واقعاً معادل واژهي تحجر هستند؟ واقعيت اين است
كه تعابير، (هر تعبيري كه باشد) در صورتي ميتواند
معادل و مرادف يك واژه قرار گيرد كه حالت تبيين و
توصيف از واقعيت آن واژه را داشته باشد و گزارشگر
وضعيتي باشد كه با آن واژه تعبير شده است. اين
مفاهيم و تعابير به دليل اين كه بيشتر جنبهي
حربهي سياسي، برچسب و ارزش داوري دارد تا جنبهي
توصيف و تبيين يك واقعيت و گزارشگري از يك وضعيت،
نميتواند به صورت قطعي معادل و مرادف تحجر باشد؛
از اينرو، آنگونه كه در نگاه اولي مفهوم تحجر
واضح و روشن به نظر ميآيد، واضح نيست و كمي تأمل
و دقت روشن ميسازد كه فهم تحجر و تمايز آن از
مفاهيم مشابه، چندان آسان نيست و روشنگري در باب
تحجر مبتني بر روشنسازي مسايل ذيل است:
1ـ
روشن نمودن تفاوت و نسبت تحجر با تعصب، جمود و
جزمگرايي. مرزبندي و تعيين نسبت ميان اين مفاهيم،
درك بهتر و عميقتر از مفهوم تحجر را به دست
ميدهد.
2ـ
تعيين متعلق و موصوف تحجر و اين كه انديشه متصف به
تحجر است يا انديشمند و يا روشن انديشيدن تا روشن
شود كه انديشه متحجر است يا فرد و يا روشانديشگي.
3ـ
اگر تحجر وصف انديشمند باشد، بايد مشخص شود كه
مقولهي روانشناختي است و يا امر معرفتي تا معين
شود كه انسانها متحجرند و يا چهارچوب معرفتي
آنان.
4ـ
مشخصسازي ملاك تحجر و اين كه از چه، ميتوان تحجر
را از غير او باز شناخت؛ روشن شدن مفهوم تحجر و
رسيدن به تعريف قابل قبول و يافتن شالودهي مناسب
براي بحث، در باب تحجر، منوط به دست دادن بحثهاي
روشن و درخور براي مسايل مذكور است كه هرچه گشتم
در جايي نيافتم و خود نيز حال، توان و فرصت كافي
براي پرداختن به آن مسايل را نداشتم.
روي
همرفته، چون مسايل مذكور بحث و بررسي درخور خود را
نيافته است و از سوي ديگر مفاهيمي رايج را
نميتوان به طور قطع و يقين مرادف و معادل تحجر
دانست.
تنها راه پيش رو اين است كه با استفاده از
شاخصههايي كه در سخنان امام7 براي تحجر آمده است
تعريفي از تحجر به دست آوريم و به قدر توان و
امكان، با استفاده از روشنايي سخنان ايشان به
روشنسازي مفهوم تحجر بپردازيم؛ از اينرو،
پارهاي از سخنان امام7 را كه به صورت روشن و صريح
به ذكر حالات و اوصاف متحجرانهي خوارج و
ابوموسياشعري و اعراب به عنوان نمادهاي متحجر
پرداخته است، برميرسيم و از آن، شاخصهها و
نشانههاي تحجر را به دست ميآوريم و در نهايت با
تعريفي از تحجر بر اساس آن شاخصهها، اشارهوار به
نقش متحجران برحكومتها ميپردازيم.
ويژگيها و شاخصههاي تحجر در نهج البلاغه
الف) انعطافناپذيري و سختگيري
نداشتن درك و فهم درست از واقعيت و نپذيرفتن
حقيقت، سر باز زدن از دليل و برهان طرف مقابل بدون
اين كه خود تكيهگاه قابل قبولي داشته باشد؛ افراط
در سختگيري و ايجاد جو وحشت و ترس، يكي از
شاخصههاي متحجر در خطبههاي 36، 127 و 177 دانسته
شده است:
«شمارا از آن ميترسانم كه مبادا صبح كنيد در حالي
كه جنازههاي شما در اطراف رود نهروان و زمينهاي
پست و بلند آن افتاده باشد، بدون اين كه برهان
روشن از پروردگار و حجت و دليل قاطعي داشته باشيد،
... من شما را از اين حكميت نهي كردم ولي با
سرسختي مخالفت كرديد، تا به دلخواه شما كشانده
شوم».[1]
«رأي جمعيت شما در صفين يكي شد كه دو مرد را به
داوري برگزينيد و از آن دو پيمان گرفتيم كه در
برابر قرآن تسليم باشند و از آن تجاوز نكنند، ...
اما آنها از قرآن روي گردان شدند، حق را آشكارا
ميديدند و ترك گفتند كه جور و ستم، خواستهي
دلشان و كجي و انحراف در روش فكريشان بود».[2]
«پدر مباد شما را! من شري به راه نينداخته و شما
را نسبت به سرنوشت شما نفريفته و چيزي را بر شما
مشتبه نساختهام؛ همانا رأي مردم شما بر اين قرار
گرفت كه دو نفر را براي داوري انتخاب كنند، ما هم
از آنها پيمان گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند؛
اما افسوس كه آنها عقل خويش را از دست دادند، حق
را ترك كردند در حالي كه آن را به خوبي ميديدند؛
چون ستمگري با هوا پرستي آنها سازگار بود، با ستم
همراه شدند».[3]
ب) بهره نگرفتن از خرد در بررسيها، تحليلها و
تصميمها
زندگي اين سويي انسان با سره و ناسره، درست و
نادرست، حق و با طل و... درهم آميخته است و براي
اينكه انسان در حضيض نادرستها و باطل سقوط نكند
و هماره حق و سره را برگزيند، به نيروي دروني خرد
تجهيز شده است تا در بررسي و تحليل مسايل، حوادث و
پديدهها، با بهرهگيري از او، به گزينش آنچه كه
درست است بپردازد. اما اگر عقل در زندگي به كار
گرفته نشود و در بررسي تحليلها و تصميمها نقش
مفيد نداشته باشد، انسان گرفتار تحجر شده است.
در خطبههاي 36، 127 ونامه 78 به اين شاخصه اشاره
شده است:
«شما اي بيخردان، اي ناكسان و بيپدران، من كه
اين فاجعه را به بار نياوردم و هرگز زيان شما را
نخواستم!»[4]
«همانا رأي مردم شما براين قرار گرفت كه دو نفر را
براي داوري انتخاب كنند، ما هم از آنها پيمان
گرفتيم كه از قرآن تجاوز نكنند، اما افسوس كه
آنها عقل خويش را از دست دادند، حق را ترك كردند
در حالي كه آن را به خوبي ميديدند».[5]
«همانا تيره روز كسي است كه از عقل و تجربهاي كه
نصيب او شده، محروم ماند و من از آن كسي كه به
باطل سخن گويد يا كاري را كه خدا اصلاح كرده برهم
زند بيزارم».[6]
ج) داوري سطحي و كليشهاي، مطلقگرايي و شكلگرايي
نديدن خوبيها، بزرگانگاشتن كوچكترين لغزش، لغزش
شمردن برخي كارها و برنامهها با اينكه لغزش نيست،
سطحينگري، كليشهانديشي، مطلقگرايي و همه را يك
كاسه كردن، از شاخصههاي مهم تحجر است و درخطبهي
127 و حكمت 262 به آن اشاره شده است:
«اگر چنين ميپنداريد كه من خطاكرده و گمراه
شدهام، پس چرا همهي امت محمد(ص) را به گمراهي من
گمراه ميدانيد؟ و خطاي مرا به حساب آنان
ميگذاريد؟ و آنان را براي خطاي من كافر
ميشماريد؟ شمشيرها را برگردن نهاده، كوركورانه
فرود ميآوريد و گناهكار و بيگناه را به هم مخلوط
كرده همه را يكي ميپنداريد؟... شما بدترين مردم
وآلت دست شيطان، وعامل گمراهي اين و آن
ميباشيد».[7]
گفتهاند كه حارث بن حوط نزد امام7 آمد و
گفت: «چنين پنداري كه من اصحاب جمل را
گمراه ميدانم؟ چنين نيست»؛ يعني نميشود اشخاص
بزرگ مانند طلحه و زبير وامالمؤمنين گمراه باشد.
امام7 در جواب گفت: «اي حارث! تو زيرپاي خود را
ديدي، اما به پيرامونت نگاه نكردي، پس سرگردان
شدي، تو حق را نشناختي تا بداني كه اصل حق چه
كساني ميباشند و با طل را نيز نشناختي تا باطل
گرايان را بداني».[8]
د) شخصيت زدگي
اين
خصوصيت از حكمت 262 كه در بالا نقل شد، به خوبي
استفاده ميشود؛ زيرا سابقهي خوب طلحه و زبير در
زمان پيامبر6 و شخصيت معروف آن دو، او را به شك
انداخته بود و نميتوانست باور كند كه اين دو
همراه امالمؤمنين با آن ظاهر آراستهي ديني و
چهرههاي فريبندهي مذهبي خود، گمراه باشند.
هـ) گذشتهگرايي و مخالفت با اصلاحات و نوآوري
براي به دست دادن اين شاخصه به آن دسته از سخنان
امام7 كه به بيان اوصاف و حالات مردم و فرهنگ
غالب، در زمان خود و پيش از اسلام پرداخته است،
مراجعه ميكنيم و با بيان موضع امام7 در برابر اين
فرهنگ و نماياندن واكنش عدهاي از نامداران و
پيروامونيانشان، به اين نتيجه ميرسيم كه ريشهي
خيلي از مخالفتها با امام7، گذشتهگرايي و مخالفت
با اصلاحات و برنامههاي اصلاحي ايشان بوده است.
حضرت، حالات مردم قبل از اسلام را چنين تصوير
ميكند:
«خدا، پيامبر اسلام6 را هنگامي مبعوث فرمود كه از
زمان بعثت پيامبران پيشين مدتها گذشته و ملتها
در خواب عميق فرو خفته بودند. فتنه جهان را
فراگرفته و اعمال زشت رواج يافته بود. آتش جنگ
همهجا زبانه ميكشيد و دنيا، بينور و پر از مكر
و فريب گشته بود ...».[9]
«خدا، پيامبر اسلام6را به هنگامي مبعوث نمود كه
مردم در حيرت و سرگرداني بودند، در فتنهها به سر
ميبردند، هوي و هوس بر آنها چيره شده و خود
بزرگبيني و تكبر، به لغزشهاي فراوانشان كشانده
بود و نادانيهاي جاهليت، پست و خوارشان كرده و در
امور زندگي حيران و سرگردان بودند و بلاي جهل و
ناداني دامنگيرشان بود».[10]
«هنگامي او را مبعوث فرمود كه مردم در گرداب جهالت
فرورفته بودند و در حيرت و سرگرداني به سر
ميبردند؛ هلاكت آنان را مهار كرده و به سوي خود
ميكشيد و گمراهي بر جان و دلشان قفل زده
بود».[11]
روزگار خود حضرت در سخنانش چنين ترسيم شده است:
«آگاه باشيد، تيره روزيها و آزمايشها، همانند
روزي كه خدا پيامبر شما را برانگيخت، به شما روي
آورده است»[12]
«اي مردم، امواج فتنهها را با كشتي نجات در هم
بشكنيد، و از راه اختلاف و پراكندگي بپرهيزيد و
تاجهاي فخر و برتريجويي را بر زمين نهيد».[13]
«اي
مردم، روزگاري كينه توز و پر از ناسپاسي و كفران
نعمتها صبح كردهايم، كه نيكوكار، بدكار به شمار
آيد، و ستمگر بر تجاوز و سركشي خود ميافزايد؛ نه
از آنچه ميدانيم بهره ميگيريم و نه از آنچه
نميدانيم ميپرسيم».[14]
«امروز در محيط و زمانهاي زندگي ميكنيم كه بيشتر
مردم حيله و نيرنگ را زيركي ميپندارند و افراد
جاهل آنان را اهل تدبير ميخوانند».[15]
دقت
و تأمل در اين دسته از سخنان حضرت، مبين ميسازد
كه شاخصههاي فرهنگي زمان ايشان همان شاخصههاي
زمان جاهليت است و تنها تفاوتي كه به نظر ميآيد،
تظاهر و تبارزشان در پوستهي دينداري است و چون
اين فرهنگ در تعارض با فرهنگ اسلامي بود و امام7
كسي نبود كه به خاطر حفظ حكومت خود به آن تن دهد،
از اين رو همانند پيامبر6 در صدد تغيير ريشهاي
و تحول اساسي در فرهنگ حاكم بر جامعه برآمد و در
روزهاي اول حكومت خود امتيازات جاهلي را ملغي
اعلان كرد و سياستهاي اصلاحي خود را كه عمل به
سنت پيامبر6 و كتاب خدا بود، به همگان
گوشزد نمود.[16]
از
همينجا مخالفتها و اعتراضات عدهاي كه منافعشان
رو به افول نهاده بود شروع شد و برنامههاي اصلاحي
حضرت به دليل غالبي و اكثري شدن فرهنگ جاهليت و
فراموش شدن سنت پيامبر6 و فرهنگ ديني، بدعت و
نوآوري محسوب شده و با مخالفت روبهرو گرديد؛ از
اين رو ميتوان ادعا كرد كه خيلي از مخالفتها با
ايشان ريشه در گذشتهگرايي مخالفان داشت، منتها
عدهاي به جهت اين كه آگاهي و يا درك صحيح از
فرهنگ ديني نداشتند، نميتوانستند از فرهنگ حاكم
دل بكنند و با هرگونه حركتي كه آن فرهنگ را تهديد
ميكرد مخالف بودند؛ اما برخي ديگر، چون اصلاحات
امام و جايگزين شدن فرهنگ ديني به جاي فرهنگ
جاهلي، منافعشان را نابود ميكرد، علم مخالفت بر
افراشتند و با تحريك جاهلان و ناآگاهان و به آشوب
كشيدن جامعه، در صدد تأمين و تضمين منافعشان
بودند.
روي
همرفته از مجموع سخنان حضرت در تشريح فرهنگ و
حالات مردم در جاهليت، زمان خودش و علل مخالفتها
با ايشان، ويژگي گذشتهگرايي و مخالفت با اصلاحات
و نوآوري براي تحجر استنباط ميشود.
و) عدم تحمل مخالفان، ستيزندگي و انتقاد ناپذيري
نپذيرفتن انتقاد، سرسختي، ستيز مفرط با مخالفت و
تحمل نكردن او از شاخصههاي ديگر تحجر است كه از
مجموع آنچه كه از امام7 نقل شد و خطبه 35 به دست
ميآيد:
«بدانيد كه نافرماني از دستور نصيحت كنندهي
مهربان دانا و باتجربه، مايهي حسرت و سرگرداني و
سرانجامش پشيماني است. من رأي و فرمان خود را نسبت
به حكميت به شما گفتم و نظر خالص خود را در اختيار
شما گذاردم؛ ولي شما همانند مخالفاني ستمكار و
پيمان شكناني نافرمان، از پذيرش آن سرباز زديد تا
آنجا كه نصيحت كننده در پند دادن به ترديد افتاد
و از پند دادن خود داري كرد».[17]
اين
مجموعه از شاخصهها به نظر من از نهج البلاغه قابل
استفاده است (شايد هم درست نباشد) و بر اساس اين
شاخصهها ميتوانيم مفهوم تحجر را اينگونه
جمعبندي نماييم كه:
تحجر در مقابل عقلانيت و نقادي است و به ايستادن
در يكجا و پافشاري بدون دليل يا با وجود
ضعف دليل بر يك عقيده يا فعل، بستن دريچهي ذهن
و فكر به روي سخن مخالف يا بي اعتنايي و جدي
نگرفتن آن اطلاق ميشود. و اگر كسي ميزان پايبندي
و دلبستگي خود به يك عقيده را متناسب با قوت
بينهها و شواهد تأييد كنندهي آن عقيده نسازد و
نتواند براي مدعاي خود دليل درخور ارائه دهد و يا
به ميزاني در بند و تابع شخصيتها، ايدئولوژي،
راهي باشد كه قدرت نقادي و عقلانيت را از او سلب
كرده باشد، دچار تحجر شده است.
بنابراين متحجر به كسي اطلاق ميشود كه اين
شاخصهها را دارد و در باب عقايد و افعال خود،
مطالبهي دليل نميكند و يا دليلش را با سنجش عقلي
نميسنجد.
نقش متحجران برحكومتها
مراد از نقش، در اين نوشته تأثيراتي است كه
ميتواند متحجران بر برنامهها و اعمال حكومتها
بگذارد و اگر نقش را به معناي جامعه شناختي آن،
يعني رفتاري كه از صاحب يك منزلت خاص انتظار
ميرود، بگيريم نيز منظور تأييد آن رفتار است.
به
هرحال، از آنچه در باب شاخصههاي تحجر گفته آمد،
به خوبي ميتوان تأثيرات متحجران برحكومتها را به
دست داد و به برخي از مهمترين اين تأثيرات اشاره
ميشود:
1ـ ايستادگي در برابر راهكارهاي جديد و اصلاحات
انسان و جامعهاي داراي رشد و تعالي و برخوردار از
زندگي با معني است كه هماره در مسير «شدن» و
صيرورت يافتن باشد و حكومت خوب آن است كه «شدن» و
صيرورت يافتن را براي جامعه، تسهيل كند و جامعه را
از آنجا كه هست با اصلاحات و برنامههاي مناسب
فراتر آورد و براي فراتر آمدن ناگزير است كه
جايگاه كنوني خود را ترك گويد و از برنامههايي كه
تاكنون خوب بوده است دست بر دارد و قوانين و
راهكارهاي كارآمدتري را انديشيده و به اجرا گذارد
و اين يعني نقض مدام برنامهها و قوانين. همينجا
نقطهي تقابل متحجران و حكومتها است.
2ـ ايجاد مانع در برابر برنامههاي حكومت
متحجران به جهت اين كه سنتها، قوانين و
برنامههاي گذشته را مناسب و برتر ميشمارند از
هرچه كه رنگ و بوي تجدد داشته باشد و گذشته را
تهديد كند وحشت دارند و بدون اين كه
برنامهها و راهكارهاي جديد را به بررسي و
تحليل عقلي بگذارد و از سنجش عقلي مدد جويد، به
شديدترين صورتهاي ممكن، با آن برخورد ميكنند و
با بزرگ نمودن كوچكترين اشتباه و لغزش و لغزش
شمردن برخي از اعمال، عوام را با خود همراه ساخته،
بلوا و آشوب به راه مياندازند و سعي دارند كه با
ايجاد موانع گوناگون و سنگ اندازي از اجرايي شدن
برنامهها و قوانين جديد جلوگيري كنند.
3ـ سرسختي و بيخردي در برابر فكر و عقيدهي مخالف
فكر و انديشه در جامعهاي رو به شكوفايي و بالندگي
دارد كه فرصت ابراز افكار و انديشههاي مختلف در
آن وجود داشته باشد. حكومتها ميتوانند با تصويب
قوانيني، اين فرصت را ايجاد كرده و به بالندگي و
شكوفايي افكار و انديشهها در جامعهشان مدد
رسانند؛
اما متحجران به دليل اين كه فكر، انديشه و خرد
خود را به تعطيلي كشاندهاند و از خرد و فكر بهره
نميگيرند يا بهرهاي ندارند، با سرسختي و
ستيزندگي تمام در مقابل فكر و عقيدهي مخالف
ميايستند و با استفاده از حربهي تكفير و
تفسيق، زمينهي ابراز افكار و عقايد مخالف را
ميگيرند و قوانيني را كه به صاحبان انديشهها و
افكار فرصت ابراز ميداد، كفر آميز دانسته، مردم
را عليه تصويبگران و مجريان ميشورانند و از اين
راه و حربههاي گوناگون،0 جلو آزاديهاي مشروع را
گرفته، به تضعيف حكومت دست مييازند.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
[1]- «فَأَنَا نَذِيرٌ لَكُمْ أَنْ تُصْبِحُوا
صَرْعَى بِأَثْنَاءِ هذَا النَّهَرِ،
وَبِأَهْضَامِهذَا الْغَائِط، عَلَى غَيْرِ
بَيِّنَة مِنْ رَبِّكُمْ، وَلاَ سُلْطَان مُبِين
مَعَكُمْ، قَدْ طَوَّحَتْ بِكُمُ الدَّارُ،
وَاحْتَبَلَكُمُ الْمِقْدَارُ، وَقَدْ كُنْتُ
نَهَيْتُكُمْ عَنْ هذِهِ الْحُكُومَةِ
فَأَبَيْتُمْ عَلَيَّ إِبَاءَ المخالفين، حَتَّى
صَرَفْتُ رَأْيِي إِلَىْ هَوَاكُمْ، وَأَنْتُمْ
مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ سُفَهَاءُ
الاَْحْلاَمِ، وَلَمْ آتِ ـ لاَ أَبَا لَكُمْ ـ
بُجْراً، وَلاَ أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً» [نهج
البلاغه، ترجمه دشتي، ص89]
[2]- «فأَجْمَعَ رَأْيُ مَلَئِكمْ عَلَى أَنِ
اخْتَارُوا رَجُلَيْنِ، فَأَخَذْنَا عَلَيْهِمَا
أَنْ يُجَعْجِعَا(2) عِنْدَ الْقُرْآنِ، ولاَ
يُجَاوِزَاهُ، وَتَكُونَ أَلْسِنَتُهُما مَعَهُ
وَقُلُوبُهُمَا تَبَعَهُ، فَتَاهَا عَنْهُ،
وَتَرَكَا الْحَقَّ وَهُمَا يُبْصِرَانِهِ،
وَكَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا، وَالاِْعْوِجَاجُ
دَأْبَهُمَا» [همان، ص339]
[3]- «لاَأَبَا لَكُمْ ـ بُجْراً، وَلاَ
خَتَلْتُكُمْ عَنْ أَمْرِكُمْ، وَلاَ لبَّسْتُهُ
عَلَيْكُمْ، إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ
عَلَى اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ، أَخَذْنَا
عَلَيْهِمَا أَلاَّ يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ،
فَتَاهَا عَنْهُ، وَتَرَكَا الْحَقَّ وَهُمَا
يُبْصِرَانِهِ، وَكَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا
فَمَضَيَا عَليْهِ، وَقَدْ سَبَقَ استِثْنَاؤُنَا
عَلَيْهِمَا ـ فِي الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ،
وَالصَّمْدِ لِلْحَقِّ ـ سُوءَ رَأْيِهِمَا،
وَجَوْرَ حُكْمِهِمَا» [همان، ص243]
[4]- «وَأَنْتُمْ مَعَاشِرُ أَخِفَّاءُ الْهَامِ
سُفَهَاءُ الاَْحْلاَمِ، وَلَمْ آتِ ـ لاَ أَبَا
لَكُمْ ـ بُجْراً، وَلاَ أَرَدْتُ لَكُمْ ضُرّاً»
[همان، ص91]
[5]- «إِنَّمَا اجْتَمَعَ رَأْيُ مَلَئِكُمْ عَلَى
اخْتِيَارِ رَجُلَيْنِ، أَخَذْنَا عَلَيْهِمَا
أَلاَّ يَتَعَدَّيَا الْقُرْآنَ، فَتَاهَا عَنْهُ،
وَتَرَكَا الْحَقَّ وَهُمَا يُبْصِرَانِهِ،
وَكَانَ الْجَوْرُ هَوَاهُمَا فَمَضَيَا عَليْهِ،
وَقَدْ سَبَقَ استِثْنَاؤُنَا عَلَيْهِمَا ـ فِي
الْحُكُومَةِ بِالْعَدْلِ، وَالصَّمْدِ لِلْحَقِّ
ـ سُوءَ رَأْيِهِمَا، وَجَوْرَ حُكْمِهِمَا»
[همان، ص243]
[6]- «فَإِنَّ الشَّقِيَّ مَنْ حُرِمَ نَفْعَ مَا
أُوتِيَ مِنَ الْعَقْلِ وَالتَّجْرِبَةِ، وَإِنِّي
لاََعْبَدُ أَنْ يَقُولَ قَائِلٌ بِبَاطِل،أَنْ
أُفْسِدَ أَمْراً قَدْ أَصْلَحَهُ اللهُ، فَدَعْ
مَا لاَ تَعْرِفُ، فَإِنَّ شِرَارَ النَّاسِ
طَائِرُونَ إِلَيْكَ بِأَقَاويِلِ السُّوءِ،»
[همان، ص619]
[7]- «فإنْ أَبَيْتُمْ إِلاَّ أَنْ تَزْعُمُوا
أَنِّي أَخْطَأْتُ وَضَلَلْتُ، فَلِمَ تُضَلِّلونُ
عَامَّةَ أُمَّةِ مُحَمَّد(صلى الله عليه
وآله)بِضَلاَلِي، وَتَأْخُذُونَهُمْ بِخَطَئِي،
وَتُكَفِّرُونَهُمْ بِذُنُوِبي! سُيُوفُكُمْ عَلَى
عَوَاتِقِكُمْ تَضَعُونَهَا مَوَاضِعَ البَراءةِ
وَالسُّقْمِ، وَتَخْلِطُونَ مَنْ أَذْنَبَ بِمَنْ
لَمْ يُذْنِبْ.
وَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنَّ رَسُولَ اللهِ(صلى الله
عليه وآله) رَجَمَ الزَّانِيَ [الْـمُحْصَنَ]
ثُمَّ صَلَّى عَلَيْهِ ثُمَّ وَرَّثَهُ أَهْلَهُ،
وَقَتَلَ الْقَاتِلَ وَوَرَّثَ مِيرَاثَهُ
أَهْلَهُ، وَقَطَعَ السَّارِقَ وَجَلَدَ
الزَّانِيَ غَيْرَ الُْمحْصَنِ ثُمَّ قَسَمَ
عَلَيْهِمَا مِنَ الْفَيْءِ وَنَكَحَا
الْمُسْلِمَاتِ; فَأَخَذَهُمْ رَسُولُ اللهِ(صلى
الله عليه وآله) بِذُنُوبِهمْ، وَأَقَامَ حَقَّ
اللهِ فِيهمْ، وَلَمْ يَمْنَعْهُمْ سَهْمَهُمْ
مِنَ الاِْسْلاَمِ، وَلَمْ يُخْرِجْ أَسْمَاءَهُمْ
مِنْ بَيْنِ أَهْلِهِ. ثُمَّ أَنْتُمْ شِرَارُ
النَّاسِ، وَمَنْ رَمَى بِهِ الشَّيْطَانُ
مَرَامِيَهُ، وَضَرَبَ بِهِ تِيهَهُ» [همان، ص241]
[8]- «وقيل: إنّ الحارث بن حَوْط أتاه(عليه
السلام) فقال: أتُراني أظنّ أصحابَ الجمل كانوا
على ضلالة؟ فقال(عليه السلام): يَا حَارِ، إِنَّكَ
نَظَرْتَ تَحْتَكَ وَلَمْ تَنْظُرْ فَوْقَكَ
فَحِرْت إِنَّكَ لَم تَعْرِفِ الْحَقَّ فَتَعْرِفَ
مَنْ أَبَاهُ، وَلَمْ تَعْرِفِ الْبَاطِلَ
فَتَعْرِفَ مَنْ أَتَاهُ» [همان، ص693]
[9]- «أَرْسَلَهُ عَلَى حِينِ فَتْرَة مِنَ
الرُّسُلِ، وَطُولِ هَجْعَة مِنَ الاُْمَمِ،
وَاعْتِزَام مِنَ الْفِتَنِ، وَانْتَشَار مِنَ
الاُْمُورِ، وَتَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ،
والدُّنْيَا كَاسِفَةُ النُّورِ، ظَاهِرَةُ
الْغُرُورِ، عَلَى حِينِ اصْفِرَار مِنْ
وَرَقِهَا، وَإِيَاس مِنْ ثَمَرِهَا، وَاغْوِرَار
مِنْ مَائِهَا، قَدْ دَرَسَتْ أعْلامُ الْهُدَى،
وَظَهَرَتْ أَعْلاَمُ الرِّدَى، فَهِيَ
مُتَجَهِّمَةٌ لاَِهْلِهَا، عَابِسَةٌ فِي وَجْهِ
طَالِبِهَا، ثَمَ |