|
مقالات جدید

محبوبه نوری
مــن اینـگونــه مــزاری را شنـاختـــم
بياد ندارم كه پدر پيش ما گريه كرده باشد، جز يك
بار و آن روزي بود كه پدر سياه پوشيده بود و چنان
گريه مي كرد كه شانه هايش چون درختي طوفان زده مي
لرزيد. برايم باور نكردني بود كه چرا پدر چنين
گريه مي كند؟! اين تنها موردي است كه گريه پدر را
به ياد دارم.
اما آن روزي كه پدر چنان سوگمندانه گريه مي كرد و
غريبانه مي گفت: آي پدر كجا رفتي؟ بعد از تو اين
قوم چه كند؟ من بسيار كوچك بودم، آنقدر كوچك كه
گريه پدر را درك نمي كردم. اما از همان ببعد بود
كه هر گاه كسي به خانه ي ما مي آمد، پدر مرا
بعنوان سرباز مزاري معرفي مي كرد و اين نام برايم
چنان شهره شده بود كه هر وقت كسي به خانه ي ما مي
آمد و از من مي پرسيد اسمت چيست؟ مي گفتم سرباز
مزاري. اين چنين بود كه نام مزاري در دل من نقش
بست و نام او بر زبانم جاري مي شد بدون آن كه
بدانم مزاري كيست.

از
همان وقت كودكي بود كه طلبه اي به خانه ما مي آمد
و نوشته هاي كوتاه به من مي داد و من آن را در
مجالس و محافل بزرگداشت بابه مزاري مي خواندم و
چنان شد كه من نام مزاري را با زبان كودكانه ام در
گذر زمان فرياد مي كردم.
من
كم كم بزرگ وبزرگتر مي شدم و مزاري هم برايم
آشناتر و دوست داشتني تر. هر قدر بزرگتر مي شدم به
همان ميزان مزاري در چشم و دل من بزرگتر و راز
آلود تر مي شد.
كم
كم با كتاب و قلم آشنا شدم وانشاء نويسي را تجربه
مي كردم وهر گاه از مدرسه به خانه مي آمدم و از
خواهرجان و پدر جان مي پرسيدم كه انشاء دارم چه
بنويسم؟ پدر بدون درنگ مي گفت: در باره بابه
مزاري بنويس. و من انشاءهاي كودكانه مي نوشتم
و پيش پدر و آن طلبه مي خواندم و تشويق ها مي شدم.
چنين بود كه من نام مزاري را از مسجد ها به راديو
ها بردم و بمناسبت هاي شهادت باباي قوم در راديو
ها دكلمه مي خواندم و حنجره من شد ني ناله ای بابه
مزاري.
پدر
خوب و خانواده ي خوب از بزرگ ترين نعمت هاي خدا
است و من خدا را بقدر طاقت و توان شاكرم كه به من
چنين پدر خوب و خواهر با فرهنگ داده است.
بله پدر چنان كه مرا «مادر، سرباز مزاري» صدا مي
كرد وعزيزم مي داشت، برايم كتاب مي خريد و مرا به
كتاب خواندن تشويق مي كرد چنان كه هرقدر كتاب
بيشتر مي خواندم به همان مقدار در چشم و دل پدر
عزيز مي شدم. اين روش پدر باعث شد كه من با كتاب و
كتابخواني آشناشوم.
وقتي عقلم به اندازه اي قد كشيد كه بتوانم مجموعه
سخنراني هاي بابه ي قوم، شهيد مزاري را بخوانم و
بفهم، پدر كتاب «احياي هويت» را به من داد. هر وقت
ورقي از كتاب «احيای هويت» را كه مي خواندم لايه
اي از هويتم چهره مي نمود و مزاري برايم آشناتر و
پرجاذبه تر مي شد و مرا شيداي خود مي كرد وعقل و
دل را اسير خويش مي ساخت و مرا پابه پاي خود مي
برد و در گوشم مي خواند:
«در
آينده اگر شما دست مخالفين را در بين تان راه
ندهيد و وحدت تان را حفظ كنيد و به حرف اين و آن
گوش نكنيد و پيرو علي و امام حسين باشيد كه مي
گويد: «حيات عقيده و جهاد است» هيچكس شما را شكست
داده نمي تواند. انشاالله كه در سياست آينده كسي
شما را حذف كرده نمي تواند و شما هستيد و جايگاه
خاص تان را در آينده داريد و من هيچ اين مسأله را
نفي نمي كنم كه اين دشمنان قسم خورده ي شما امكان
دارد باز با شما بجنگند ولي شما با پيمودن راه
علي و حسين از اين امتحان بيرون مي آييد و راه
سياسي و جايگاه سياسي تان را در آينده مي گيريد».
«ما
طرفدار جنگ نيستيم و جنگ طلب هم نيستيم. ما عاشق
قيافه ي هيچ كسي نيستيم؛ حقوق ملت خود را مي
خواهيم هر كس اين حقوق را براي ملت ما قائل شود،
ما دست او را مي فشاريم».
«حق
شما را مي خواهم و تعهد كردم كه در رابطه با حقوق
سياسي و مذهبي شما مردم هيچوقت وارد معامله نشوم و
خيانت نكنم. حالا هم اين حرف را بشما مي گويم و
تعهد مي سپارم كه با اين بيداري كه به شما مي
بينم، اميدوارم كه در آينده هيچ كس نتواند سر شما
معامله كند و حق شما را ضايع نمايد، جلو همچون
نفر را هم انشاءالله با بازوان پرتوان شما مي
گيرم!»
«به
شما مردم هم مي گويم آن وقت شما پيروزيد، سر دشمن
موفق هستيد كه در راه خدا حركت كنيد».
«حق
شما، حق سياسي شما، اين يك حق الهي است كه براي
شما داده اند. شما اگر از جمعي در مملكتي حق تان
را مي خواهيد، اين حق تان است. حق مسلم تان است و
خداوند حمايت تان مي كند و هيچوقت قدرت لايزال
الهي را فراموش نكنيد. غرور براي تان دست ندهد كه
خداوند تبارك و تعالي با همة لطفش، با همة رحمتش،
غرور بيجا را براي بندگانش قبول ندارد...»
«ما
سرزمين افغانستان را سرزمين مان مي دانيم. اين خاك
را براي آزاديش بيش از يك ميليون شهيد داديم، وجب
به وجب از اين ميهن را دفاع مي كنيم و بدين معني
نيست كه ما حق نداشته باشيم، ما سرنوشت خود را
تعيين نكنيم. اگر بي تفاوت باشيم، اتحاد خود را
حفظ نكنيم، مي توانند ما را 300 سال ديگر باز حذف
كنند، آنوقت براي «جوالي گري» باشيم!»
«خيال
خامي در سر دارند، امروز مردم قهرمان ما سبب تحولي
بزرگ شده اند. جهان را متحول ساخته اند. و بايد
اين مردم محروم حق زندگي كردن، حق تعيين سرنوشت
خود را داشته باشند و خواهند داشت. روي اين مسأله
مي ايستيم، پا فشاري مي كنيم...»
اين
چنين بود كه من از مزاري هويت انساني، شرافت
اسلامي، برادري برابري ملي و حقوق مدني خويش را
آموختم. از همه مهمتر وفا و صداقت بابه مزاري مرا
شيدا و دلبسته اش كرد صداقتي كه باخونش امضاء شد:
«اما
امروز چرا آمديم شما را در وقت روزه مزاحم شدم و
خواستم با شما صحبت بكنم، برای اينكه شايعه پخش
شده بود كه آقای حكمتيار نيروهای خود را كشيده،
تبليغات می كنند در بازار، در آنطرف، ايادی خود را
در اينجا فرستاده كه ما هم از بين شما فرار كرديم
و در بين شما نيستيم از اين جهت برای شما تشويش
پيش آمده بود، خواستم كه با شما صحبت بكنم و اين
تشويش را رفع بكنم. برای شما من اينجا می گويم كه،
من هيچ منافعی غير از منافع شما ندارم. اگر من می
خواستم روی منافع شخصی خود فكر می كردم، در اين دو
سال و هشت ما هم در كنار شما نمی نشستم. و اين را
هم براي شما اطمينان می دهم كه كمك و ياری از
خداست. به اميد شما و رحمت الهی. از خدا هيچ وقت
نخواستيم كه من بدون شما در جایی بروم، شما را در
معركه بگذارم و خودم جان خود را نجات بدهم، نه اين
را از خدا نخواستيم. خواستيم كه در كنار شما خونم
اينجا بريزد؛ در بين شما كشته شوم؛ و در خارج از
كنار شما هيچ زندگی برايم ارزشی ندارد».
اين
آخرين عهد پدر بود كه با مردم خود تجديد كرد و
همين كلام پدر با خون سرخش رنگين شد و بر پيشاني
خورشيد نقش بست تا براي هميشه در گذر گاه تاريخ
چراغ راه مان باشد.
این
مقال بنا بر خواهش محترمه خواهر محبوبه نوری از
سایت وزین نما( نهضمت مدنی افغانستان) گرفته شد.
تاریخ نشر مطلب:
دوشنبه 5 حمل 1387 خورشیدی برابر با 24 مارچ 2008
میلادی/ آلمان |