|
مقالات جدید

پاسخ آيت الله العظمي منتظري به پرسش هايي
پيرامون
نظریه " قرآن و وحی " آقاي دكتر عبــدالكريم
ســروش
بسم الله الرحمن الرحيم
فرستنده: اسد الله جعفری
با سلام و تحيت و اعتذار از تأخير جواب
(و انه لتنزيل رب العالمين ، نزل به الروح الامين
، علي قلبك لتكون من المنذرين ، بلسان عربي مبين
) (شعراء، 195-192).
اين جانب قصد نداشتم در اين بحث علمي وارد شوم ،
زيرا پاسخ به شبهات واجب كفائي است
و
بسياري از بزرگان انجام وظيفه كرده اند.
ولي چون موضوع بحث از ناحيه افرادي از داخل و
خارج مورد سؤال از اين جانب قرار گرفته است ،
مطالبي را به نحو اختصار يادآور ميشوم
.
تحليل
حقيقت وحي در ضمن دو نكته
در رابطه با مطالب مورد بحث هرچند مقصود جدي
دانشمند محترم جناب آقاي دكتر سروش به خوبي روشن
نيست ولي به طور كلي در باب وحي كه پايه اديان
الهي است ، هرگونه بياني كه از آن برداشت نادرستي
شود - گرچه چنان برداشتي مقصود صاحب آن بيان
نباشد - براي برداشت كننده لغزشي را فراهم ميآورد
كه يا به آن برداشت غلط معتقد ميشود
و آن را ميپذيرد
و يا او را به كفر و فسق و مانند آن متهم مينمايد;
و هر دو امري نامطلوب ميباشند.
پس بدين لحاظ پيرامون وحي مطالبي را يادآور ميشوم
كه شايد مراد گوينده محترم نيز همان مطالب يا
اصول كلي آن باشد. و قبل از اينكه به آيات قرآن
و احاديث در اين زمينه اشاره كنم ، يادآوري دو
نكته كه در تحليل معنا و حقيقت وحي مؤثر است ،
لازم به نظر ميرسد:
مراحل سه گانه نظام هستي
نكته اول - همان گونه كه در حكمت و فلسفه الهي
تبيين گرديده و ادله نقلي و ادراك و دريافت هاي
دروني ما هم بر آن گواه است
.
نظام هستي طبق يك تقسيم بندي كلي داراي سه مرحله
است
:
1 - مرحله موجودات محسوس و طبيعي كه داراي ماده و
احكام ماده ميباشند;
همچون اجسام كه داراي جرم و ماده و احكامي چون شكل
، بو، رنگ ، اندازه و... ميباشند
و با حواس پنجگانه ظاهري ما هم قابل ادراك و
احساس هستند. تمام اموري كه پيرامون خود ميبينيم
، لمس ميكنيم
و ميبوئيم
و... از اين قبيل به شمار ميآيند.
2 - مرحله موجودات خيالي و مثالي كه هرچند ماده
ندارند ولي داراي احكام شبيه به احكام ماده
هستند و با حس باطني مانند قوه حس مشترك ، خيال
و متخيله ادراك ميشوند;
همچون صورت ذهني اشياي جزئي كه از ما غائبند ولي
صورتي از آنها در خزينه خيال ما وجود دارد و با
قوه حس مشترك ما ادرا ك ميگردند،
مثل صورت شخص زيد يا بو يا مزه فلان غذائي كه
ديروز آن را ديده يا ميل كرده ايم يا اشيائي جزئي
كه در عالم خواب مشاهده ميكنيم
و آنها (اصطلاحا) داراي تجرد برزخي ميباشند.
آنچه در اين دو مرحله وجود دارد و ادراك ميشود
همگي اموري جزئي هستند.
3 - مرحله موجودات عقلي كه اموري كلي و محيط و
عاري از ماده و احكام ماده اند و تنها با قوه اي
باطني كه قوي تر از ديگر قواي ادراكي است - و به
نام هايي چون عقل ، قلب ، روح ، صدر، فؤاد و...
به لحاظها و اعتبارات گوناگون ناميده ميشود
- قابل ادراك ميباشند.
موجودات اين سه مرحله همان گونه كه خودشان مترتب
بر يكديگر و ذاتا داراي ترتيب عيني و خارجي
هستند ادراك آنها - كه به گونه اي با آنها اتحاد
و يگانگي دارد - نيز مترتب برهم و داراي چنان
ترتيبي است ; و به اصطلاح بين آنها تقدم و تأخر
ذاتي وجود دارد.
تجرد علوم و معارف بشري
نكته دوم - چون علوم و معارف به ويژه علوم و
معارفي كه مربوط به شناخت مبدأ و معاد و مبادي
عالي نظام هستي و منازل سير معنوي انسانند، اموري
مجرد از ماده اند، پيدايش آنها براي انسان از
طريق عبور انسان از دهليز و سقف عالم ماده و
طبيعت و ارتباط و اتصال با مراحل مافوق طبيعي ،
ممكن است ; و اين ارتباط در حقيقت نوعي تجريد
نفس از ماده و دور شدن از تعلقات مادي است ، كه
البته خود امري تشكيكي و به حسب نحوه پيدايش و
سبب آن شدت و ضعف مييابد;
و به طور كلي اين ارتباط و در نتيجه ادراك
متعاقب آن ، به دو طريق اساسي ممكن است
:
علوم
كسبي و علوم كشفي
الف -
گاهي انسان از روي اختيار و اراده و با انديشه و
تفكر و به دست آوردن اجزاء ذاتي يا عوارض و يا
علت يا دليل چيزي به آن پي ميبرد;
و اين روشي است كه اكثر انسانها در تحصيل علم و
ادراك دارند. البته در اين صورت گرچه انسان با
اراده و اختيار خود ميانديشد
و فكر ميكند
و در ذهن خود اجزاء و عوارض و مقدمات را پيدا و
با آنها تعريف كرده يا قياس تشكيل ميدهد
ولي فكر و انديشه ، علت تامه و ايجادي براي دسترسي
به مطلوب علمي نيست و تنها زمينه ساز و علت
اعدادي براي رسيدن به مطلوب است ; اما پيدا شدن
قهري علم و ادراك ، به سبب مبادي غيبي كاملا عاري
از ماده است و نهايتا به حق تعالي و عالم قدس كه
كلا منزه از ماده است مستند ميباشد;
همان طور كه حكيم سبزواري (ره ) در منظومه منطق
فرموده است
:
والحق ان فاض من القدس الصور
و انما اعداده من الفكر
تحقيق چنين اقتضاء ميكند
كه تفكر و انديشه هاي ما براي نتايج علمي نه سبب
توليدي و علت تامه و ايجادي است. چنان كه معتزليان
پنداشته اند، و نه اينكه آنها به طور كلي بي
تأثير براي پيدايش نتايج علمي بوده و تنها از باب
جريان عادت و تعاقب اتفاقي امور و سبب نمايي آنها
براي هم باشند. چنان كه اشعريان گمان داشته اند;
بلكه تأثير تفكر در حصول علم ، برزخي بين آن دو
چيزي است كه اين دو طائفه پنداشته اند كه ما از آن
برزخ ، به تأثير اعدادي و زمينه سازي تعبير ميكنيم
.
ب - و گاهي انسان از راه تفكر و انديشه و
كسب و به دست آوردن اجزاء و عوارض و يا علت يا
دليل چيزي به آن چيز پي نمي برد بلكه بي اختيار و
بدون اراده ، ادراك و علم به آن براي انسان پديد
ميآيد.
نظير كساني كه داراي قوه حداسه و نيروي ادراكي
قوي هستند و بدون اينكه بينديشند علت يا دليل
چيزي خود به خود برايشان آشكار ميشود.
اين راه از دستيابي به علوم و معارف را كه بدون
زحمت فكر و انديشه و از مواهب و عطاياي الهي است
نسبت به محل هائي كه قابليت دارند اصطلاحا كشف ،
به معناي عام آن كه شامل وحي و الهام هم ميگردد،
نام نهاده اند; و البته اسامي خاص متفاوتي هم
دارد كه به لحاظ درجات گوناگوني است كه اين روش و
راه دارد.
مبدأ غيبي افاضه علوم
در هر دو روش تفكر و كشف ، افاضه كننده حقيقي
علوم و معارف ، مبدأي غيبي و غير بشري است و در
واقع جوشش علوم از بيرون به درون است ; چنان كه
صدرالمتألهين (ره ) ميفرمايد:
"فتكليم الله عباده عبارة عن افاضة العلوم علي
نفوسهم بوجوه متفاوتة كالوحي والالهام والتعليم
بواسطة الرسل و المعلمين ." (الشواهد الربوبية ،
مشهد5، شاهد اول ، اشراق 6).
بايد توجه داشت كه هزار نكته باريكتر از مو
اينجاست . اينكه گفته ميشود
در هر دو روش ، تراوش علوم از بيرون به درون است
به معناي يكي بودن عطا كننده علم و دريافت كننده
آن و اتحاد فاعل و قابل آن در يك رتبه نيست ;
زيرا هرچند در اين عرصه فاعل و قابل به گونه اي
باهم متحد ميگردند.
ولي اين اتحاد همان به اصطلاح اتحاد حقيقت و رقيقت
، مطلق و مقيد، محيط و محاط و متن و حاشيه است ،
و اين دو به ملاك همين اتحاد احيانا بر هم حمل
ميشوند.
حمل آن دو بريكديگر حمل شايع و براساس اتحاد دو
امر همطراز در رتبه نيست ; و گرنه لازمه اينكه در
اينجا فاعل و قابل علم يكي بوده و همطراز باشند
اين است كه فاعل علم و اعطاء كننده آن كه واجد
علم است با قابل و دريافت كننده آن كه به خودي خود
فاقد آن ميباشد
يكي باشند، و اتحاد فاعل و قابل و يكي بودن آنها
در يك رتبه مستلزم اجتماع نقيضين است
.
تفاوت جوهري راه علوم كسبي و علوم كشفي
در
هر صورت ، فرق اساسي كه بين اين دو طريقه علمي
وجود دارد اين است كه
:
1 - در طريقه تفكر و انديشه ، سير و حركت در
مراحل و مراتب علمي از پايين به بالا است ، يعني
انسان طبق ترتيبي كه در نكته اول به آن اشاره شد
ابتدا با مواجهه با محسوسات ، ادراك حسي نسبت به
چيزي پيدا ميكند
و از ادراك حسي آن به ادراك خيالي اش و از آن به
ادراك عقلي آن راه مييابد
و از محسوس و جزئي به معقول و كلي ميرسد،
ولي در طريقه دوم امر برعكس است و انسان در آغاز
با عقل و قلب ، معناي غيبي موجود در عالم عقل و
بالا را با كشف معنوي ادراك ميكند
و در مرتبه بعد همان معنا را در مرتبه خيال خود
با كشف صوري ، به صورتي خيالي متناسب با آن معنا
مييابد
و مثلا در قالب شكل يا الفاظ و عبارات و صوتي
همانند اشكال ، الفاظ و عبارات و اصواتي كه در
عالم رؤيا ديده يا شنيده ميشوند
در ميآيد
و پس از آن به صورتي محسوس ، محقق و ادراك ميشوند.
2 - در طريقه تفكر و انديشه ، شخص متفكر و
انديشمند در هنگامه تفكر و انديشه در حجاب خود و
انديشه ئ خود غوطه ور است و از پس ابر تفكر
ومفاهيم ذهني خود و علوم حصولي كه دارد حقيقت را
جستجو ميكند;
و از اين رو علوم و معارف فكري خود را به خودش و
انديشه اش مستند ميكند
و ميگويد:
"من فكر ميكنم
و ميانديشم
و به اين نتيجه رسيده ام ." و طبعا خطا هم در
اين راه امكان مييابد;
چون فكر و مفاهيم ذهني غير از حقيقتي است كه در
پس آنها جستجو ميگردد.
از اين رو گاه آن مفاهيم با آن حقيقت مطابق در
ميآيد
و گاه مخالف . ولي در طريقه كشف ، حجابي بين شخص
مكاشف و بين حقيقت نمايان شده وجود ندارد و به
اصطلاح او با علم حضوري ، عين حقيقت را مييابد
و ادراك ميكند.
و قهرا اگر كشف حقيقتا كشف باشد نه تخيل و گمان
كشف ، خطا و لغزش در آن امكان ندارد; زيرا در كشف
، عين خارجي حقيقت در معرض ديد شخص مكاشف و در
حضور او قرار دارد نه صورت ذهني از آن ، و در
حقيقت خارجي ، خطا معنا ندارد.
3 - در طريقه تفكر و انديشه ، اراده و اختيار
انديشمند و متفكر پا درمياني دارد، و او با
خواست خود در طلب علت يا دليل مطلب و تشكيل نظم
بين معلومات خود براي رسيدن به مجهول علمي خود
است ; ولي در طريقه كشف ، اختيار و اراده عاطل و
باطلند و القاء علوم ، قهري و نمايان شدن عين
حقيقت براي مكاشف بدون اختيار و اراده اوست و او
را از پس پرده ، طوطي صفتش داشته اند و هرچه مرغ
ازل به او نماياند و گفت : بگو، او ميگويد.
به خاطر همين هم او يافته هاي خود را به مبدأ
غيبي كه حق تعالي يا امر پنهاني ديگري است
مستند ميسازد.
و چنانچه در طريقه كشف ، راه فكر و اراده و
اختيار باز گردد و در هر مرحله اي - حتي در مرحله
خيال و مثال - صورت بندي معناي عقلي و قالب گيري
آن در الفاظ و عبارات مخصوص مثالي و خيالي به
دست و اختيار و انديشه ورزي شخص مكاشف و صاحب
وحي و الهام باشد، اسناد آن دريافت با آن قالب
مخصوص به خداوند يا هر مبدأ غيبي ديگر و نتيجتا
خود را هيچ كاره ديدن در اين عرصه ، تناقض آشكار
است ; زيرا قوام راه كشف و شهود به نوعي از خود
بي خود شدن و فناي از خود و انديشه است و حقيقت
كشف شده بدون عصاي فكر و انديشه ، بي اختيار
تنزيل و انزال و از بالا به پايين فرو فرستاده ميشود،
اما در قالب ريزي و صورت بندي كردن اختياري پاي
تعملات فكري در كار است . و بديهي است از جايي
كه پاي فكر و انديشه باز گردد كشف و شهود و وحي و
الهام رخت برمي بندد و راه خطا هم براي آن باز ميشود
و كار به دست خود شخص متفكر ميافتد
و به او مستند ميباشد.
در اين باب برخي از اهل معرفت گفته اند:
"اذا كان الحق هو المكلم عبده في سره بارتفاع
الوسائط كان الفهم يستصحب كلامه فيكون عين
الكلام منه عين الفهم منك لا يتأخر; فان تأخر فليس
هو كلام الله ". (فتوحات مكية ، باب 366).
يعني بدون وقفه و انديشه و تأمل و تفكر هر آنچه
بر پيامبر(ص ) القاء گردد القاء آن همان ، و فهم
و درك آن هم همان ; هر دو عين يكديگرند و يك
حقيقت هستند، هرچند اين حقيقت به لحاظ نسبتش به
فاعل و حق تعالي نام آن "كلام الهي " و به لحاظ
نسبت آن به قابل و نفس نبوي نامش فهم و ادراك و
مانند آن است . و اگر بين فهم و ادراك و كلام الهي
جدايي افتد و پاي انديشه و فكر كه امري زماني
است باز گردد و فهم از كلام عقب بماند و پس از
آن باشد، ديگر آن كلام ، كلام الهي و وحي نيست
بلكه كلامي بشري ميباشد.
بالاخره در پيدايش علوم و معارف بين دو روش تفكر
و كشف ، تفاوتي بس عميق است كه يكي از وراي حجاب
فكر و مفاهيم است كه خود هرچند به صدد برآمدن
نوعي پرده برداري از چهره حقيقت است ولي در عين
حال از جهتي هم پرده افكني برآن و دورادور به
آتش حقيقت پي بردن و دستي بر آن داشتن است ; اما
ديگري از راه صيقلي كردن روح و جان و زدودن پرده
هاي مادي و بالاتر از آن از جلوي چشمان قلب است
تا حقيقت آن چنان كه هست به علم حضوري ، خود به
خود و بي اختيار و بدون تأمل و تعمل در آينه نفس
از آسمان غيب برتمام اندام انسان مستعد از فرق عقل
تا دامن خيال و ساق حس او بتابد; همان طور كه
مولوي در دفتر اول مثنوي ميگويد:
ور مثــــالي خــــواهي
از علم نهــــان
قصــــه گــــو از روميــــان و چينيان
چينيـــــان گفتــــند: "ما نقـــــاش تر"
روميان گفتــند:"ما را كــــر و فــــر"
گفت سلطان :امتحان خواهم دريـــــن
كز شماها كيست در دعوي گــــــزين
اهل چين و روم چون حاضــر شــدند
روميـــــان در علـــــم واقــف تر بدند
چينيـــــان گفتـــــند: يـــك خانه به مـا
خاص بسپاريــــد و يــــك آن شــــــما
بود دو خانــــه مقابــــل ، در بـــــه در
زان يــــكي چيـــني ســتد، رومي دگر
چينيان صد رنگ از شه خواستــــــند
پس خزيــــنه بـــــــاز كرد آن ارجمند
هر صـــــباحي از خزيـــــنه رنگ ها
چينيــــان را راتبــــه بــــود و عطـــا
روميـــان گفتند:نه نقــــش و نه رنگ
درخور آيد كــــار را جز دفع زنــگ
در فرو بستند و صيـــــقل ميزدنــــد
همچو گردون ساده و صافي شـــــدند
از دو صدرنگي به بيرنگي رهيســت
رنگ چون ابرست و بيرنگي مهيست
هرچه انــــدر ابر ضوء بينـــي و تاب
آن زاخــــــتردان و مـــــاه و آفتــــاب
چينيـــــان چون از عمل فارغ شـــدند
از پي شـــــادي دهلـــــها ميزدنــــــد
شـــــه در آمد ديـــــد آنجا نقشـــــــــها
ميربود
آن عقـــــل را و فهـــــــــم را
بــــعد از آن آمــــد به سوي روميــــان
پــــرده را بــــالا كشيدنـــــد از ميـــان
عكــــس آن تصويــــر و آن كردارهــا
زد بريــــن صــــافي شـــــــده ديوارها
هرچـــــه آنجــــا ديــــد اينجـــا به نمود
ديــــده را از ديــــــد خانـــــــه ميربود
شعــــاع
نامتنـــــاهي قدرت وحي كننده
خلاصه اين كه : همان نيرويي كه حقيقت و معناي
عقلي را با كشف معنوي بر مرتبه عقل پيامبراكرم
(ص ) فرو ميفرستد
و هويدا ميكند
همان آن را با كشف صوري تنزل و صورت داده و در
عالم
خيال و مثال و حس او هم فرو ميفرستد;
و چنان نيست كه آن نيرو كه تا مراتب زيرين هستي هم
حضور دارد تا فضاي عقل پيامبر(ص ) او را همراهي
كرده و از آن پس او را و مضمون وحي بي صورت را
رها كرده باشد تا به خاطر اينكه درك مضمون آن
معناي بلند عقلي كه در خور فهم مردم نيست براي
آنان قابل فهم گردد احتياج به صورت بخشي آن توسط
پيامبر(ص ) باشد. مگر آن مبدأ غيبي كه وحي ميكند
و معنا و مضمون را با كشف معنوي براي پيامبراكرم
(ص ) هويدا ميكند
عاجز از اين است كه آن معنا را تنزل داده و با كشف
صوري آن را در ظرف خيال پيامبر(ص ) هم فرو آورد
و آن را در آنجا به گونه اي ممثل كند كه در خور
فهم همگان گردد؟ مگر هنر و قدرت پيامبر(ص ) در اين
زمينه و در محدوده وحي بيشتر از مبدأ غيبي وحي
است ؟ مگر آن مبدأ از تصاوير و دانشي كه
پيامبر(ص ) دارد و فرهنگ مردمي كه وحي براي تكامل
آنان تحقق يافته ، ناآگاه است ؟ به ويژه با فرض
اينكه پيامبر، سابق بر آن امي و درس ناخوانده و
تعليم نايافته از ادبيات عربي و غير آن باشد.
فراتري
پيامبر(ص ) از جبرئيل در قوس صعود
البته اين امر منافاتي هم با اين ندارد كه
پيامبراكرم (ص ) به لحاظ ارتقاء و تكاملي كه در
قوس صعود پيدا كرده است در غير از محدوده و هنگامي
كه به او توسط ملك و جبرئيل وحي گردد مقامي
فراتر از جبرئيل داشته باشد به حدي كه جبرئيل هم
به او ميگويد:
"رو رو من حريف تو نيم " و "لو دنوت أنملة
لاحترقت ". زيرا اندام وجودي پيامبر(ص ) و شخص
مكاشف به لحاظ حالات گوناگوني كه برايش به وجود
ميآيد
قبض و بسط دارد. پس آن نيروي غيبي كه بر صدر و
ذيل نظام آفرينش احاطه دارد ميتواند
آن معناي عقلي را چنان ماهرانه در سطح فهم همگان
نزول دهد كه همان متن و مرتبه تنزل يافته آن هم
كه در دسترس مردم قرار ميگيرد
سكوي پرش تأويل و دسترسي به باطن و مضمون عميق
آن متن گردد و قوس صعود وحي از اين طريق براي
كسي كه مانند اولياي بزرگ الهي هنر تأويل و عبور
از آن را داشته باشند، طي گردد.
نقش فاعل وحي و نقش قابل آن
و به طور كلي هرچند شخص مكاشف از درختي كه خود
غرس نموده ميوه ميچيند
- همان طور كه برخي گفته اند: "فمن شجرة نفسه جني
ثمرة غرسه " (فصوص الحكم ، فص شيء) - ولي با نظر
به اطلاق حق تعالي و نامتناهي بودن هستي او و
تقييد و متناهي بودن نفس شخص مكاشف ، محوريت و
نقش اساسي كه هر مكاشف و مشاهد و صاحب وحي و
الهام در پذيرش و دريافت حقيقت دارد تنها محوريت
و نقش قابلي و پذيرنده است نه نقش فاعلي و
تأثيرگذار يا هر دو نقش در يك رتبه ، تا اينكه
لازم آيد اگر مثلا پيامبر(ص ) را "كاملا بشر"
دانستيم كتاب الهي او را هم بشري بدانيم و او در
صورت گري معنا و رنگ آميزي آن مؤثر بوده باشد يا
حالات نفساني او همانند خوشحالي يا بدحالي ،
معنا را متناسب با خود دگرگون كند; بلكه برعكس ،
آن معنا و صورت دريافتي در عالم عقل و خيال شخص
مكاشف و صاحب وحي و الهام است كه او را متناسب
با معنا و صورت ، مسرور يا غمگين مينمايد.
و اساسا حالات نفساني كه مشغله نفس هستند مانند
شادماني از چيزي يا غمگين بودن از آن كه - از
صفات ذات الاضافه و طرفيني هستند و حتما بايد
چيزي مورد توجه باشد كه نفس از آن شادمان يا
غمناك باشد و علاوه بر آن خودشان مشغله نفسي ميباشند
- با آن فنائي كه در حال كشف به خصوص كشف تام و
اتم نبوي بايد وجودداشته باشد چندان سازگاري
ندارد تا در نتيجه آن حالت بتواند در رنگ دادن به
حقيقت دريافت شده ، نقش ايفا نمايد; هرچند ممكن
است موضوع آن حقيقت كشف شده ، خصوص قضيه و چيزي
باشد كه قبل از حالت كشف و وحي ، ذهن و نفس را
به خود مشغول داشته يا نسبت به آن سرور يا اندوه
وجود داشته است
.
و به صرف اينكه وحي امري حادث باشد نمي توان گفت
كه : براساس اين قاعده كه "هر حادثي مسبوق به
ماده و مدت است " وحي هم بايد مسبوق به ماده و
مدت باشد و در نتيجه مطابق با شرايط موجود مادي كه
شخص گيرنده وحي دارد، رنگ و لعاب وحي هم همگون
شده و وحي اثر ميپذيرد;
زيرا وحي كننده خداي قديم و ازلي است و هرچند
تحقق و خارجيت آن علاوه بر وحي كننده متوقف بر
وجود گيرنده وحي است كه وجود او در نظام وجود
مسبوق به ماده و مدت يعني وجود آباء و اجداد
طاهرينش مي |