به  سایت  کاتب  هزاره  خوش  آمد ید


K A T E B   H A Z A R A

تماس با ما همکاران قلمی آرشیف زنان حقوق بشر اخبار مقالات جدید هدف صفحه اصلی
 


مقالات جدید
 

پاسخ آيت الله العظمي منتظري به پرسش هايي

 پيرامون نظریه " قرآن و وحی " آقاي دكتر عبــدالكريم ســروش

بسم الله الرحمن الرحيم

فرستنده: اسد الله جعفری

‏‏ ‏با سلام و تحيت و اعتذار از تأخير جواب

‏ ‏(و انه لتنزيل رب العالمين ، نزل به الروح الامين ، علي قلبك لتكون من‏ ‏المنذرين ، بلسان عربي مبين ) (شعراء، 195-192).

‏ ‏اين جانب قصد نداشتم در اين بحث علمي وارد شوم ، زيرا پاسخ به شبهات‏ ‏واجب كفائي است و بسياري از بزرگان انجام وظيفه كرده اند. ولي چون‏ ‏موضوع بحث از ناحيه افرادي از داخل و خارج مورد سؤال از اين جانب قرار‏ ‏گرفته است ، مطالبي را به نحو اختصار يادآور ميشوم .

‏ ‏ ‏تحليل حقيقت وحي در ضمن دو نكته

‏ ‏در رابطه با مطالب مورد بحث هرچند مقصود جدي دانشمند محترم جناب‏ ‏آقاي دكتر سروش به خوبي روشن نيست ولي به طور كلي در باب وحي كه‏ ‏پايه اديان الهي است ، هرگونه بياني كه از آن برداشت نادرستي شود - گرچه‏ ‏چنان برداشتي مقصود صاحب آن بيان نباشد - براي برداشت كننده لغزشي‏ ‏را فراهم ميآورد كه يا به آن برداشت غلط معتقد ميشود و آن را ميپذيرد و‏ ‏يا او را به كفر و فسق و مانند آن متهم مينمايد; و هر دو امري نامطلوب‏ ‏ميباشند. پس بدين لحاظ پيرامون وحي مطالبي را يادآور ميشوم كه شايد‏ ‏مراد گوينده محترم نيز همان مطالب يا اصول كلي آن باشد. و قبل از اينكه به‏ ‏آيات قرآن و احاديث در اين زمينه اشاره كنم ، يادآوري دو نكته كه در تحليل‏ ‏معنا و حقيقت وحي مؤثر است ، لازم به نظر ميرسد:

‏‏ ‏مراحل سه گانه نظام هستي

‏ ‏نكته اول - همان گونه كه در حكمت و فلسفه الهي تبيين گرديده و ادله نقلي و‏ ‏ادراك و دريافت هاي دروني ما هم بر آن گواه است . نظام هستي طبق يك‏ ‏تقسيم بندي كلي داراي سه مرحله است :

‏ ‏1 - مرحله موجودات محسوس و طبيعي كه داراي ماده و احكام ماده‏ ‏ميباشند; همچون اجسام كه داراي جرم و ماده و احكامي چون شكل ، بو،‏ ‏رنگ ، اندازه و... ميباشند و با حواس پنجگانه ظاهري ما هم قابل ادراك و‏ ‏احساس هستند. تمام اموري كه پيرامون خود ميبينيم ، لمس ميكنيم و‏ ‏ميبوئيم و... از اين قبيل به شمار ميآيند.

‏ ‏2 - مرحله موجودات خيالي و مثالي كه هرچند ماده ندارند ولي داراي‏ ‏احكام شبيه به احكام ماده هستند و با حس باطني مانند قوه حس مشترك ،‏ ‏خيال و متخيله ادراك ميشوند; همچون صورت ذهني اشياي جزئي كه از ما‏ ‏غائبند ولي صورتي از آنها در خزينه خيال ما وجود دارد و با قوه حس ‏ ‏مشترك ما ادرا ك ميگردند، مثل صورت شخص زيد يا بو يا مزه فلان غذائي‏ ‏كه ديروز آن را ديده يا ميل كرده ايم يا اشيائي جزئي كه در عالم خواب‏ ‏مشاهده ميكنيم و آنها (اصطلاحا) داراي تجرد برزخي ميباشند. آنچه در‏ ‏اين دو مرحله وجود دارد و ادراك ميشود همگي اموري جزئي هستند.

‏ ‏3 - مرحله موجودات عقلي كه اموري كلي و محيط و عاري از ماده و احكام‏ ‏ماده اند و تنها با قوه اي باطني كه قوي تر از ديگر قواي ادراكي است - و به‏ ‏نام هايي چون عقل ، قلب ، روح ، صدر، فؤاد و... به لحاظها و اعتبارات‏ ‏گوناگون ناميده ميشود - قابل ادراك ميباشند.

‏ ‏موجودات اين سه مرحله همان گونه كه خودشان مترتب بر يكديگر و ذاتا‏ ‏داراي ترتيب عيني و خارجي هستند ادراك آنها - كه به گونه اي با آنها اتحاد و‏ ‏يگانگي دارد - نيز مترتب برهم و داراي چنان ترتيبي است ; و به اصطلاح بين‏ ‏آنها تقدم و تأخر ذاتي وجود دارد.

‏‏ ‏تجرد علوم و معارف بشري

‏ ‏نكته دوم - چون علوم و معارف به ويژه علوم و معارفي كه مربوط به شناخت‏ ‏مبدأ و معاد و مبادي عالي نظام هستي و منازل سير معنوي انسانند، اموري‏ ‏مجرد از ماده اند، پيدايش آنها براي انسان از طريق عبور انسان از دهليز و‏ ‏سقف عالم ماده و طبيعت و ارتباط و اتصال با مراحل مافوق طبيعي ، ممكن‏ ‏است ; و اين ارتباط در حقيقت نوعي تجريد نفس از ماده و دور شدن از‏ ‏تعلقات مادي است ، كه البته خود امري تشكيكي و به حسب نحوه پيدايش‏ ‏و سبب آن شدت و ضعف مييابد; و به طور كلي اين ارتباط و در نتيجه‏ ‏ادراك متعاقب آن ، به دو طريق اساسي ممكن است :

‏ ‏‏ ‏علوم كسبي و علوم كشفي

‏ ‏الف - گاهي انسان از روي اختيار و اراده و با انديشه و تفكر و به دست آوردن‏ ‏اجزاء ذاتي يا عوارض و يا علت يا دليل چيزي به آن پي ميبرد; و اين روشي‏ ‏است كه اكثر انسانها در تحصيل علم و ادراك دارند. البته در اين صورت‏ ‏گرچه انسان با اراده و اختيار خود ميانديشد و فكر ميكند و در ذهن خود‏ ‏اجزاء و عوارض و مقدمات را پيدا و با آنها تعريف كرده يا قياس تشكيل‏ ‏ميدهد ولي فكر و انديشه ، علت تامه و ايجادي براي دسترسي به مطلوب‏ ‏علمي نيست و تنها زمينه ساز و علت اعدادي براي رسيدن به مطلوب است ;‏ ‏اما پيدا شدن قهري علم و ادراك ، به سبب مبادي غيبي كاملا عاري از ماده‏ ‏است و نهايتا به حق تعالي و عالم قدس كه كلا منزه از ماده است مستند‏ ‏ميباشد; همان طور كه حكيم سبزواري (ره ) در منظومه منطق فرموده‏ ‏است :

‏ ‏والحق ان فاض من القدس الصور

‏ ‏و انما اعداده من الفكر

‏ ‏تحقيق چنين اقتضاء ميكند كه تفكر و انديشه هاي ما براي نتايج علمي نه‏ ‏سبب توليدي و علت تامه و ايجادي است. چنان كه معتزليان پنداشته اند، و‏ ‏نه اينكه آنها به طور كلي بي تأثير براي پيدايش نتايج علمي بوده و تنها از باب‏ ‏جريان عادت و تعاقب اتفاقي امور و سبب نمايي آنها براي هم باشند‏. ‏چنان كه اشعريان گمان داشته اند; بلكه تأثير تفكر در حصول علم ، برزخي‏ ‏بين آن دو چيزي است كه اين دو طائفه پنداشته اند كه ما از آن برزخ ، به تأثير‏ ‏اعدادي و زمينه سازي تعبير ميكنيم .

‏ب - و گاهي انسان از راه تفكر و انديشه و كسب و به دست آوردن اجزاء و‏ ‏عوارض و يا علت يا دليل چيزي به آن چيز پي نمي برد بلكه بي اختيار و‏ ‏بدون اراده ، ادراك و علم به آن براي انسان پديد ميآيد. نظير كساني كه‏ ‏داراي قوه حداسه و نيروي ادراكي قوي هستند و بدون اينكه بينديشند علت‏ ‏يا دليل چيزي خود به خود برايشان آشكار ميشود. اين راه از دستيابي به‏ ‏علوم و معارف را كه بدون زحمت فكر و انديشه و از مواهب و عطاياي الهي‏ ‏است نسبت به محل هائي كه قابليت دارند اصطلاحا كشف ، به معناي عام آن‏ ‏كه شامل وحي و الهام هم ميگردد، نام نهاده اند; و البته اسامي خاص ‏ ‏متفاوتي هم دارد كه به لحاظ درجات گوناگوني است كه اين روش و راه‏ ‏دارد.

‏ ‏ ‏مبدأ غيبي افاضه علوم

‏ ‏در هر دو روش تفكر و كشف ، افاضه كننده حقيقي علوم و معارف ، مبدأي‏ ‏غيبي و غير بشري است و در واقع جوشش علوم از بيرون به درون است ;‏ ‏چنان كه صدرالمتألهين (ره ) ميفرمايد: "فتكليم الله عباده عبارة عن افاضة‏ ‏العلوم علي نفوسهم بوجوه متفاوتة كالوحي والالهام والتعليم بواسطة الرسل و‏ ‏المعلمين ." (الشواهد الربوبية ، مشهد5، شاهد اول ، اشراق 6).

‏ ‏بايد توجه داشت كه هزار نكته باريكتر از مو اينجاست . اينكه گفته ميشود‏ ‏در هر دو روش ، تراوش علوم از بيرون به درون است به معناي يكي بودن‏ ‏عطا كننده علم و دريافت كننده آن و اتحاد فاعل و قابل آن در يك رتبه‏ ‏نيست ; زيرا هرچند در اين عرصه فاعل و قابل به گونه اي باهم متحد‏ ‏ميگردند. ولي اين اتحاد همان به اصطلاح اتحاد حقيقت و رقيقت ، مطلق و‏ ‏مقيد، محيط و محاط و متن و حاشيه است ، و اين دو به ملاك همين اتحاد‏ ‏احيانا بر هم حمل ميشوند. حمل آن دو بريكديگر حمل شايع و براساس‏ ‏اتحاد دو امر همطراز در رتبه نيست ; و گرنه لازمه اينكه در اينجا فاعل و قابل‏ ‏علم يكي بوده و همطراز باشند اين است كه فاعل علم و اعطاء كننده آن كه‏ ‏واجد علم است با قابل و دريافت كننده آن كه به خودي خود فاقد آن‏ ‏ميباشد يكي باشند، و اتحاد فاعل و قابل و يكي بودن آنها در يك رتبه‏ ‏مستلزم اجتماع نقيضين است .

‏ ‏‏ ‏تفاوت جوهري راه علوم كسبي و علوم كشفي

‏ ‏در هر صورت ، فرق اساسي كه بين اين دو طريقه علمي وجود دارد اين است‏ ‏كه : ‏    

‏ ‏1 - در طريقه تفكر و انديشه ، سير و حركت در مراحل و مراتب علمي از‏ ‏پايين به بالا است ، يعني انسان طبق ترتيبي كه در نكته اول به آن اشاره شد‏ ‏ابتدا با مواجهه با محسوسات ، ادراك حسي نسبت به چيزي پيدا ميكند و از‏ ‏ادراك حسي آن به ادراك خيالي اش و از آن به ادراك عقلي آن راه مييابد و از‏ ‏محسوس و جزئي به معقول و كلي ميرسد، ولي در طريقه دوم امر برعكس‏ ‏است و انسان در آغاز با عقل و قلب ، معناي غيبي موجود در عالم عقل و بالا‏ ‏را با كشف معنوي ادراك ميكند و در مرتبه بعد همان معنا را در مرتبه خيال‏ ‏خود با كشف صوري ، به صورتي خيالي متناسب با آن معنا مييابد و مثلا در‏ ‏قالب شكل يا الفاظ و عبارات و صوتي همانند اشكال ، الفاظ و عبارات و‏ ‏اصواتي كه در عالم رؤيا ديده يا شنيده ميشوند در ميآيد و پس از آن به‏ ‏صورتي محسوس ، محقق و ادراك ميشوند.

‏ ‏‏ ‏2 - در طريقه تفكر و انديشه ، شخص متفكر و انديشمند در هنگامه تفكر و‏ ‏انديشه در حجاب خود و انديشه ئ خود غوطه ور است و از پس ابر تفكر‏ ‏ومفاهيم ذهني خود و علوم حصولي كه دارد حقيقت را جستجو ميكند; و از‏ ‏اين رو علوم و معارف فكري خود را به خودش و انديشه اش مستند ميكند و‏ ‏ميگويد: "من فكر ميكنم و ميانديشم و به اين نتيجه رسيده ام ." و طبعا خطا‏ ‏هم در اين راه امكان مييابد; چون فكر و مفاهيم ذهني غير از حقيقتي است‏ ‏كه در پس آنها جستجو ميگردد. از اين رو گاه آن مفاهيم با آن حقيقت مطابق‏ ‏در ميآيد و گاه مخالف . ولي در طريقه كشف ، حجابي بين شخص مكاشف و‏ ‏بين حقيقت نمايان شده وجود ندارد و به اصطلاح او با علم حضوري ، عين‏ ‏حقيقت را مييابد و ادراك ميكند. و قهرا اگر كشف حقيقتا كشف باشد نه‏ ‏تخيل و گمان كشف ، خطا و لغزش در آن امكان ندارد; زيرا در كشف ، عين‏ ‏خارجي حقيقت در معرض ديد شخص مكاشف و در حضور او قرار دارد نه‏ ‏صورت ذهني از آن ، و در حقيقت خارجي ، خطا معنا ندارد.

‏ ‏‏ ‏3 - در طريقه تفكر و انديشه ، اراده و اختيار انديشمند و متفكر پا درمياني‏ ‏دارد، و او با خواست خود در طلب علت يا دليل مطلب و تشكيل نظم بين‏ ‏معلومات خود براي رسيدن به مجهول علمي خود است ; ولي در طريقه‏ ‏كشف ، اختيار و اراده عاطل و باطلند و القاء علوم ، قهري و نمايان شدن عين‏ ‏حقيقت براي مكاشف بدون اختيار و اراده اوست و او را از پس پرده ، طوطي‏ ‏صفتش داشته اند و هرچه مرغ ازل به او نماياند و گفت : بگو، او ميگويد. به‏ ‏خاطر همين هم او يافته هاي خود را به مبدأ غيبي كه حق تعالي يا امر پنهاني ‏ ‏ديگري است مستند ميسازد. و چنانچه در طريقه كشف ، راه فكر و اراده و‏ ‏اختيار باز گردد و در هر مرحله اي - حتي در مرحله خيال و مثال -‏ ‏صورت بندي معناي عقلي و قالب گيري آن در الفاظ و عبارات مخصوص‏ ‏مثالي و خيالي به دست و اختيار و انديشه ورزي شخص مكاشف و صاحب‏ ‏وحي و الهام باشد، اسناد آن دريافت با آن قالب مخصوص به خداوند يا هر‏ ‏مبدأ غيبي ديگر و نتيجتا خود را هيچ كاره ديدن در اين عرصه ، تناقض آشكار‏ ‏است ; زيرا قوام راه كشف و شهود به نوعي از خود بي خود شدن و فناي از‏ ‏خود و انديشه است و حقيقت كشف شده بدون عصاي فكر و انديشه ،‏ ‏بي اختيار تنزيل و انزال و از بالا به پايين فرو فرستاده ميشود، اما در‏ ‏قالب ريزي و صورت بندي كردن اختياري پاي تعملات فكري در كار است . و‏ ‏بديهي است از جايي كه پاي فكر و انديشه باز گردد كشف و شهود و وحي و‏ ‏الهام رخت برمي بندد و راه خطا هم براي آن باز ميشود و كار به دست خود‏ ‏شخص متفكر ميافتد و به او مستند ميباشد. در اين باب برخي از اهل‏ ‏معرفت گفته اند:

‏ ‏"اذا كان الحق هو المكلم عبده في سره بارتفاع الوسائط كان الفهم يستصحب‏ ‏كلامه فيكون عين الكلام منه عين الفهم منك لا يتأخر; فان تأخر فليس هو كلام‏ ‏الله ". (فتوحات مكية ، باب 366).

‏ ‏يعني بدون وقفه و انديشه و تأمل و تفكر هر آنچه بر پيامبر(ص ) القاء گردد‏ ‏القاء آن همان ، و فهم و درك آن هم همان ; هر دو عين يكديگرند و يك‏ ‏حقيقت هستند، هرچند اين حقيقت به لحاظ نسبتش به فاعل و حق تعالي‏ ‏نام آن "كلام الهي " و به لحاظ نسبت آن به قابل و نفس نبوي نامش فهم و‏ ‏ادراك و مانند آن است . و اگر بين فهم و ادراك و كلام الهي جدايي افتد و پاي‏ ‏انديشه و فكر كه امري زماني است باز گردد و فهم از كلام عقب بماند و پس‏ ‏از آن باشد، ديگر آن كلام ، كلام الهي و وحي نيست بلكه كلامي بشري‏ ‏ميباشد.

‏ ‏بالاخره در پيدايش علوم و معارف بين دو روش تفكر و كشف ، تفاوتي بس‏ ‏عميق است كه يكي از وراي حجاب فكر و مفاهيم است كه خود هرچند‏ ‏به صدد برآمدن نوعي پرده برداري از چهره حقيقت است ولي در عين حال از‏ ‏جهتي هم پرده افكني برآن و دورادور به آتش حقيقت پي بردن و دستي بر آن‏ ‏داشتن است ; اما ديگري از راه صيقلي كردن روح و جان و زدودن پرده هاي‏ ‏مادي و بالاتر از آن از جلوي چشمان قلب است تا حقيقت آن چنان كه‏ ‏هست به علم حضوري ، خود به خود و بي اختيار و بدون تأمل و تعمل در‏ ‏آينه نفس از آسمان غيب برتمام اندام انسان مستعد از فرق عقل تا دامن‏ ‏خيال و ساق حس او بتابد; همان طور كه مولوي در دفتر اول مثنوي‏ ‏ميگويد:

‏ور مثــــالي خــــواهي از علم نهــــان

‏ ‏قصــــه گــــو از روميــــان و چينيان

‏ ‏چينيـــــان گفتــــند: "ما نقـــــاش تر"

‏ ‏روميان گفتــند:"ما را كــــر و فــــر"

‏ ‏گفت سلطان :امتحان خواهم دريـــــن

‏ ‏كز شماها كيست در دعوي گــــــزين

‏ ‏اهل چين و روم چون حاضــر شــدند

‏ ‏روميـــــان در علـــــم واقــف تر بدند

‏ ‏چينيـــــان گفتـــــند: يـــك خانه به مـا

‏ ‏خاص بسپاريــــد و يــــك آن شــــــما

‏ ‏بود دو خانــــه مقابــــل ، در بـــــه در

‏ ‏زان يــــكي چيـــني ســتد، رومي دگر

‏ ‏چينيان صد رنگ از شه خواستــــــند

‏ ‏پس خزيــــنه بـــــــاز كرد آن ارجمند

‏ ‏هر صـــــباحي از خزيـــــنه رنگ ها

‏ ‏چينيــــان را راتبــــه بــــود و عطـــا

‏ ‏روميـــان گفتند:نه نقــــش و نه رنگ

‏ ‏درخور آيد كــــار را جز دفع زنــگ

‏ ‏در فرو بستند و صيـــــقل ميزدنــــد

‏ ‏همچو گردون ساده و صافي شـــــدند

‏ ‏از دو صدرنگي به بيرنگي رهيســت

‏ ‏رنگ چون ابرست و بيرنگي مهيست

‏ ‏هرچه انــــدر ابر ضوء بينـــي و تاب

‏ ‏آن زاخــــــتردان و مـــــاه و آفتــــاب

‏ ‏چينيـــــان چون از عمل فارغ شـــدند

‏ ‏از پي شـــــادي دهلـــــها ميزدنــــــد

‏ ‏شـــــه در آمد ديـــــد آنجا نقشـــــــــها

‏ ‏ميربود آن عقـــــل را و فهـــــــــم را

‏ ‏بــــعد از آن آمــــد به سوي روميــــان

‏ ‏پــــرده را بــــالا كشيدنـــــد از ميـــان

‏ ‏عكــــس آن تصويــــر و آن كردارهــا

‏ ‏زد بريــــن صــــافي شـــــــده ديوارها

‏ ‏هرچـــــه آنجــــا ديــــد اينجـــا به نمود

‏ ‏ديــــده را از ديــــــد خانـــــــه ميربود

‏ ‏‏ ‏شعــــاع نامتنـــــاهي قدرت وحي كننده

‏ ‏خلاصه اين كه : همان نيرويي كه حقيقت و معناي عقلي را با كشف معنوي بر‏ ‏مرتبه عقل پيامبراكرم (ص ) فرو ميفرستد و هويدا ميكند همان آن را با‏ ‏كشف صوري تنزل و صورت داده و در عالم خيال و مثال و حس او هم فرو‏ ‏ميفرستد; و چنان نيست كه آن نيرو كه تا مراتب زيرين هستي هم حضور‏ ‏دارد تا فضاي عقل پيامبر(ص ) او را همراهي كرده و از آن پس او را و مضمون‏ ‏وحي بي صورت را رها كرده باشد تا به خاطر اينكه درك مضمون آن معناي‏ ‏بلند عقلي كه در خور فهم مردم نيست براي آنان قابل فهم گردد احتياج به‏ ‏صورت بخشي آن توسط پيامبر(ص ) باشد. مگر آن مبدأ غيبي كه وحي‏ ‏ميكند و معنا و مضمون را با كشف معنوي براي پيامبراكرم (ص ) هويدا‏ ‏ميكند عاجز از اين است كه آن معنا را تنزل داده و با كشف صوري آن را در‏ ‏ظرف خيال پيامبر(ص ) هم فرو آورد و آن را در آنجا به گونه اي ممثل كند كه‏ ‏در خور فهم همگان گردد؟ مگر هنر و قدرت پيامبر(ص ) در اين زمينه و در‏ ‏محدوده وحي بيشتر از مبدأ غيبي وحي است ؟ مگر آن مبدأ از تصاوير و‏ ‏دانشي كه پيامبر(ص ) دارد و فرهنگ مردمي كه وحي براي تكامل آنان تحقق‏ ‏يافته ، ناآگاه است ؟ به ويژه با فرض اينكه پيامبر، سابق بر آن امي و درس‏ ‏ناخوانده و تعليم نايافته از ادبيات عربي و غير آن باشد.

‏‏ ‏فراتري پيامبر(ص ) از جبرئيل در قوس صعود

‏ ‏البته اين امر منافاتي هم با اين ندارد كه پيامبراكرم (ص ) به لحاظ ارتقاء و‏ ‏تكاملي كه در قوس صعود پيدا كرده است در غير از محدوده و هنگامي كه به‏ ‏او توسط ملك و جبرئيل وحي گردد مقامي فراتر از جبرئيل داشته باشد به‏ ‏حدي كه جبرئيل هم به او ميگويد: "رو رو من حريف تو نيم " و "لو دنوت‏ ‏أنملة لاحترقت ". زيرا اندام وجودي پيامبر(ص ) و شخص مكاشف به لحاظ‏ ‏حالات گوناگوني كه برايش به وجود ميآيد قبض و بسط دارد. پس آن نيروي‏ ‏غيبي كه بر صدر و ذيل نظام آفرينش احاطه دارد ميتواند آن معناي عقلي را‏ ‏چنان ماهرانه در سطح فهم همگان نزول دهد كه همان متن و مرتبه تنزل يافته‏ ‏آن هم كه در دسترس مردم قرار ميگيرد سكوي پرش تأويل و دسترسي به‏ ‏باطن و مضمون عميق آن متن گردد و قوس صعود وحي از اين طريق براي‏ ‏كسي كه مانند اولياي بزرگ الهي هنر تأويل و عبور از آن را داشته باشند، طي‏ ‏گردد.

‏‏ ‏نقش فاعل وحي و نقش قابل آن

‏ ‏و به طور كلي هرچند شخص مكاشف از درختي كه خود غرس نموده ميوه‏ ‏ميچيند - همان طور كه برخي گفته اند: "فمن شجرة نفسه جني ثمرة غرسه " (فصوص الحكم ، فص شيء) - ولي با نظر به اطلاق حق تعالي و نامتناهي بودن‏ ‏هستي او و تقييد و متناهي بودن نفس شخص مكاشف ، محوريت و نقش‏ ‏اساسي كه هر مكاشف و مشاهد و صاحب وحي و الهام در پذيرش و‏ ‏دريافت حقيقت دارد تنها محوريت و نقش قابلي و پذيرنده است نه نقش‏ ‏فاعلي و تأثيرگذار يا هر دو نقش در يك رتبه ، تا اينكه لازم آيد اگر مثلا‏ ‏پيامبر(ص ) را "كاملا بشر" دانستيم كتاب الهي او را هم بشري بدانيم و او در‏ ‏صورت گري معنا و رنگ آميزي آن مؤثر بوده باشد يا حالات نفساني او‏ ‏همانند خوشحالي يا بدحالي ، معنا را متناسب با خود دگرگون كند; بلكه‏ ‏برعكس ، آن معنا و صورت دريافتي در عالم عقل و خيال شخص مكاشف و‏ ‏صاحب وحي و الهام است كه او را متناسب با معنا و صورت ، مسرور يا‏ ‏غمگين مينمايد. و اساسا حالات نفساني كه مشغله نفس هستند مانند‏ ‏شادماني از چيزي يا غمگين بودن از آن كه - از صفات ذات الاضافه و‏ ‏طرفيني هستند و حتما بايد چيزي مورد توجه باشد كه نفس از آن شادمان يا‏ ‏غمناك باشد و علاوه بر آن خودشان مشغله نفسي ميباشند - با آن فنائي كه‏ ‏در حال كشف به خصوص كشف تام و اتم نبوي بايد وجودداشته باشد‏ ‏چندان سازگاري ندارد تا در نتيجه آن حالت بتواند در رنگ دادن به حقيقت ‏ ‏دريافت شده ، نقش ايفا نمايد; هرچند ممكن است موضوع آن حقيقت ‏ ‏كشف شده ، خصوص قضيه و چيزي باشد كه قبل از حالت كشف و وحي ،‏ ‏ذهن و نفس را به خود مشغول داشته يا نسبت به آن سرور يا اندوه وجود‏ ‏داشته است .

‏ ‏و به صرف اينكه وحي امري حادث باشد نمي توان گفت كه : براساس اين‏ ‏قاعده كه "هر حادثي مسبوق به ماده و مدت است " وحي هم بايد مسبوق به‏ ‏ماده و مدت باشد و در نتيجه مطابق با شرايط موجود مادي كه شخص‏ ‏گيرنده وحي دارد، رنگ و لعاب وحي هم همگون شده و وحي اثر ميپذيرد;‏ ‏زيرا وحي كننده خداي قديم و ازلي است و هرچند تحقق و خارجيت آن‏ ‏علاوه بر وحي كننده متوقف بر وجود گيرنده وحي است كه وجود او در نظام‏ ‏وجود مسبوق به ماده و مدت يعني وجود آباء و اجداد طاهرينش مي