به  سایت  کاتب  هزاره  خوش  آمد ید


K A T E B   H A Z A R A

تماس با ما همکاران قلمی آرشیف زنان حقوق بشر اخبار مقالات جدید هدف صفحه اصلی
 


مقالات جدید
 

 

يوسف عارفي

رموز جاودانگی قرآن كريم

عمق و ژرفا

هم­سويي با فطرت

 هماهنگي با عقل

بيان حقايق ثابت

 مصونيت از تحريف

خاتميت قرآن

نگارش: يوسف عارفي

﴿بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيمِ﴾

اشاره

يكي از ويژگي­هاي قرآن جاودانگي آن است و مراد از جاودانگي اين است كه قرآن به زماني خاص، يا ملت و گروهي ويژه اختصاص ندارد و با تمام اقوام و ملل و زبان­ها و مليت­ها به گفت­وگو مي­پردازد و پيام و گفتار خداوند را در دسترس مستقيم­شان قرار مي­دهد. «قرآن براي هدايت جهانيان نازل شده تا آنان رابه ضروريات اعتقادي، اخلاقي و عملي راهنمايي كند و معارف نظريي را كه بيان كرده، حقايقي است كه به حالت خاص و زمان مشخص اختصاص ندارد و هر فضيلت يارذيلتي را كه ياد كرده يا حكم عملي را تشريع نموده، به فرد خاص و عصر معيني مقيد نيست؛ چون تشريع عام است».[1]

بازار بحث و گفت­وگو ازاين ويژگي قرآن كريم مدتي است كه با به روي پرده آمدن نظرياتي چون: «بسط تجربه­ي نبوي» و «قبض و بسط تئوريك شريعت» و «بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن» كه به نوعي جاودانگي قرآن يا حد اقل پاره­ي تعليمات آن را زير سؤال مي­برد، رونقي بيشتري گرفته است، ­ ولي به هيچ­عنوان، نوپديد نيست؛ بلكه چنانكه ازاحاديث و روايات كه درلابلاي بحث خواهد آمد، برمي­آيد، ازهمان قرون اوليه مطرح بوده است.

اين نوشته درصدد رد و ابطال نظرياتي كه به نوعي جاودانگي قرآن كريم و تعليمات آن را زير سؤال مي­برد، نيست (در نوشته­ي ديگري ازسوي نگارنده، ­­اين كار انجام شده است)؛ بلكه سعي اين است كه پاره­اي از رموز و اسرار يا عوامل جاودانگي بررسي شود و در حد وسع زماني و علمي به اين سؤال كه رمز جاودانگي قرآن در چيست و چه عناصر و ويژگي­هايي آن را جاودانه ساخته است؟ پاسخ گفته شود و برخي از اسرار و ويژگي­هايي كه سبب جاودانگي قرآن شده است، بسيار گذرا و مختصر تحليل و تبيين گردد؛ از اين رو از ويژگي­هايي چون: عمق و ژرفا، هم­سويي با فطرت انساني، هماهنگي با عقل، خاتميت قرآن، محتواي مشتمل بر حقايق ثابت و مصونيت از تحريف؛ چون به نظر مهم­تر مي­آمد بحث شده است. منتها به برخي، مانند«عمق وژرفا» باتوجه به حجم­ اين ­نوشته به دليل بگومگوهاي­ كه وجود­ دارد، بيشتر ­توجه شده ­است؛ گرچه به هيچ عنوان اداي­ حق­ نگرديده ­است.

الف) عمق و ژرفا

بيانات قرآن در نگاه بدوي ساده و همه­فهم جلوه مي­كند؛ اما تدبر و تفكر در آن، پرده از عمق و ژرفناي كران­ناپيدايش برمي­دارد و روشن مي­سازد كه قرآن از سطوح و لايه­هاي متعدد معنايي برخوردار است و شناخت لايه­ها و سطوح دروني آن از بسياري از افهام بالاتر است. اين ويژگي همان «ظهر و بطن» داشتن قرآن كريم است و بر اساس اين گفته­ي پيامبر(ص):

«هيچ آيه­اي از آيات قرآن بدون ظهر و بطن نيست»،[2] در سراسر قرآن و در تمام آيات، جاري و ساري است؛ «قرآن از نظر معنا، مراتب مختلفي دارد، مراتب طولي كه مترتب و وابسته به يكديگر است و همه­ي آن­ها در عرض واحد قرار ندارند تا كسي بگويد: اين مستلزم آن است كه يك لفظ در بيشتر از يك معنا استعمال شده و استعمال لفظ در بيشتر از يك معنا صحيح نيست و يا ديگري بگويد: از باب لوازم متعدد براي ملزوم واحد است، نه، بلكه همه­ي آن معاني، معاني مطابقي است و لفظ آيات بر آن معاني به صورت مطابقي دلالت دارد، چيزي كه هست، هر معنايي مخصوص به افق و مرتبه­اي از فهم ودرك آدمي است».[3]

قرآن از جهت داشتن سطوح گوناگون معنايي و اين كه اسرار و حقايق بسياري از آن تا حال از دسترس افهام به دور مانده، مانند طبيعت است؛ همان­گونه كه در طبيعت، كشف اسراري ناپيدايي درون هريك از پديده­هاي طبيعي سال­ها و قرن­هاي متمادي تعمق، تكاپو و تحقيق را به همراه داشته است و هرچه علم پيش مي­رود، افق­هاي ناگشوده بيشتر پديدار مي­گردد، قرآن نيز چنين است. هرچه كه توفيق دستيابي به بطون قرآن و لايه­هاي زيرين معنايي آن بيشتر باشد، فهم و درك اين حقيقت كه عمق و ژرفاي قرآن، كران­ناپيداست، روشن­تر است؛ از اين رو است كه امير مؤمنان(ع) از قرآن به عنوان: «دريايي كه ژرفايش ناپيدا و دست نايافتني است»[4] ياد مي­كند و در بيان ديگري قرآن را به دريا، چشمه­سارها و آبشخورهايي مانند مي­كند كه برداشتن، كشيدن و گرفتن آب از آن­ها اندك تغييري در آبشان ايجاد نمي­كند و به ته نمي­كشاند. «قرآن، دريايي است كه بردارندگان آب، آن را خشك نگردانند و چشمه­سارهاست كه آب كشندگان، آب آن را به ته نرسانند و آبشخورهاست كه درآيندگان آب آن را كم نكنند».[5]

توصيف قرآن به اين اوصاف بيانگر عمق و ژرفاي شگفت­انگيز قرآن و سطوح مختلف معنايي آن است و مي­رساند كه علوم و معارف قرآن، پايان­ناپذير است و هرچه از آن برگيرند كاستي نمي­يابد و تا دامنه­ي قيامت حقايق و معارف تازه براي انديشمندان و پويندگان راه خدا دارد. «ظاهر قرآن زيبا و باطنش ژرف و ناپيداست، عجايب آن سپري نگردد و غرايب آن به پايان نرسد»،[6] ناپيدايي باطن قرآن و همانندي آن بادرياي عميقي كه عمقش ناپيدا و دست نايافتني است، دليلي وجود اسرار و دقايق ناپيدايي در قرآن است كه فراتر از انديشه­هاست و با انديشه نمي­توان به آن ساحت­ها راه يافت؛ بلكه هركس به اندازه­ي طهارت روح و وسعت وجودي خود به آن اسرار و دقايق راه مي­يابد:

﴿إِنَّهُ لَقُرْآنٌ كَرِيمٌ﴾، ﴿فِى كِتَابٍ مَّكْنُونٍ﴾، ﴿لاَّ يَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ﴾[7]: «همانا كه آن، قرآن كريمي است، كه در كتاب محفوظي جاي دارد، و جز پاكان نمي‏توانند به آن دست زنند [دست يابند]».

وجود اين ويژگي درقرآن و برخورداري قرآن از اين خصوصيت موجب شده است كه آيات زيادي با تعبيرها و بيان­هاي مختلف به تدبر و تفكر در قرآن و آيات آن، فرا بخواند و بر آن تأكيد كند: ﴿اَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ اَمْ عَلـٰي قُلُوبٍ اَقْفَالُهَا﴾[8]: «آيا آن­ها در قرآن تدبّر نمي‏كنند، يا بر دل­هايشان قفل نهاده شده است؟» و ﴿كِتَابٌ اَنزَلْنَاهُ إِلَيْكَ مُبَارَكٌ لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ اُوْلُوا الاَلْبَابِ﴾[9]: «اين كتابي است پربركت كه بر تو نازل كرده‏ايم تا در آيات آن تدبّر كنند و خردمندان متذكّر شوند» و ﴿اَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِندِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلاَفاً كَثِيراً﴾[10]: «آيا درباره قرآن نمي‏انديشند؟! اگر از سوي غير خدا بود، اختلاف فراواني در آن مي‏يافتند».

برخي از سور و آيات از چنان عمقي برخوردار است كه روايتي، مخاطب آن­ها را تنها مردان متعمق و ژرف­انديش در آخرالزمان مي­داند: «چون خداوند متعال مي­دانست در آخرالزمان مردمان ژرف­انديش پديد خواهد آمد، سوره­ي توحيد و شش آيه­ي نخست سوره­ي حديد را براي آنان فرو فرستاده است».[11]

برخورداري از عمق و ژرفا از اين جهت به قرآن دوام و جاودانگي مي­دهد كه انديشمندان در هيچ عصري، معارف و مفاهيم آن را پايان يافته نمي­دانند و با گذشت هر عصري خود را نيازمند كاوش هرچه بيشتر در قرآن و معارف آن مي­بينند؛ و­از اين رو كه افق معارف قرآن ژرف و دور از دسترس است، انديشمندان هماره خود را در برخورد با قرآن تشنه مي­يابند و احساس مي­كنند براي رفع عطش خود بايد پيوسته از زلال معارف آن بهره گيرند و پيداست كه اگر قرآن اين عمق را نمي­داشت پس از گذشت روزگاري با به دست­آمدن كرانه­هاي معارف آن، ديگر به كناري گذاشته مي­شد و هرگز حضور فعال و پويا در جوامع بشري نمي­داشت.

اين مطلب از ترتب «لاَ تَفْنَى عَجَائِبُهُ، وَلاَتَنْقَضِي غَرَائِبُهُ» بر «وَبَاطِنُهُ عَمِيقٌ» در سخنان امير مؤمنان(ع) استفاده مي­شود و مي­رساند كه منشأ سپري نگرديدن شگفتي­ها و به پايان نرسيدن غرايب قرآن، عمق باطن قرآن است و همين خصوصيت موجب جاودانگي آن.

چنان كه از مجموع اوصافي كه در اين بيان امير مؤمنان(ع) براي قرآن آمده اين مطلب قابل استفاده است: «قرآن نوري است كه چراغ­هاي آن فرونميرد، چراغي كه افروختگي­اش كاهش نپذيرد، و دريايي كه ژرفاي آن، كس نداند، راهي كه پيمودنش رهرو را به گمراهي نكشاند و پرتوي كه فروغ آن تيرگي نگيرد و فرقاني كه نور برهانش خاموش نشود و تبياني كه اركانش ويراني نپذيرد ... پس قرآن معدن ايمان است و ميان­جاي آن، و چشمه­سار دانش است و درياهاي آن ... و دريايي است كه بردارندگان آب آن را خشك نگردانند، و چشمه­سارهـاسـت كـه آب كشندگان، آب آن را به ته نرسانند و آبشخور­هاست كه در آيندگان آب آن را كم نكنند».[12]

ابن ميثم در شرح اين كلمات مي­گويد: مراد از جمله­ي «بحر لايدرك قعره» اين است كه اسرار و حقايق قرآن از عمقي برخوردار است كه دست افهام به آن نمي­رسد و پاي عقول از رسيدن به ژرفاي آن حقايق و اسرار لنگ است؛ چنان كه جملات «و بحر لاينزفه المستنزفون» و «عيون لاينضبها الماطحون» و «مناهل لايغيضها الواردون» استعاره از اين است كه فوايد و مقاصدي كه از قرآن استنباط مي شود بي نهايت است.[13]

بر­اين­اساس،­چون حقايق­ و اسرار قرآن آنچنان عميق است كه دست افهام از رسيدن به آن كوتاه و پاي عقول از گذار به آن سرا لنگ است و فوايد و مقاصدي كه از قرآن به دست مي­آيد آن­چنان بي­شمار و اندازه است كه سر به بي­نهايت مي­سايد، پس­، «نوري است كه چراغ­هاي آن خاموشي ندارد و افروختگي­اش كاهش نمي­پذيرد و فروغش تيرگي نمي­گيرد و...»[14] و اين همان جاودانگي مترتب بر عمق و ژرفاست كه سخن در آن است.

توهم ناسازگاري عمق و ژرفا داشتن قرآن با نور و برهان بودن آن قرآن، خود را به عنوان «تبيان لكل شيء»[15]: ﴿وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَاناً لِّكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَي لِلْمُسْلِمِينَ﴾: «و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه­چيز، و مايه هدايت و رحمت و بشارت براي مسلمانان است» ، «برهان»: ﴿يَا اَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ﴾[16]: «اي مردم! دليل روشن از طرف پروردگارتان براي شما آمد» و «نور»: ﴿وَاَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً﴾[17]: «و نور آشكاري به سوي شما نازل كرديم» و ﴿قَدْ جَاءكُم مِّنَ اللهِ نُورٌ وَكِتَابٌ مُّبِينٌ﴾[18]: «از طرف خدا، نور و كتاب آشكاري به سوي شما آمد»؛ معرفي مي كند. برهان به چيزي گفته مي­شود كه روشن باشد و هيچ­گونه تيرگي و ابهامي در آن نباشد؛ از اين رو دليل ظاهر و باهر كه در اداي رسالتش گويا و قطعي باشد، برهان ناميده مي­شود؛ چنان كه نور آن است كه خود، روشن، و روشني­بخش باشد و نور و برهان بودن قرآن در صورتي صادق است كه هم معارف آن روشن و مصون از ابهام و تيرگي باشد و هم مخاطبان خود را از هرگونه تيرگي و تاريكي برهاند و براساس اين اوصاف و ويژگي­ها بايد قرآن، ظاهر و روشن و معارفش سهل­الوصول وهمه فهم باشد و هيچ­گونه تيرگي و مشكلي در به دست آوردن معارف و مقاصد آن وجود نداشته باشد و اين با بيان پيش گفته كه براي قرآن عمق و ژرفايي اثبات مي­نمود كه فهم معارف و مقاصد آن را در برخي موارد به دليل اشتمال بر آن ويژگي، مشكل و دست نايافتني قلمداد مي­كرد؛ سازگار نيست.

براي پاسخ گفتن به اين سخن ذكر چند نكته ضروري است:

1ـ در روايات اين نكته بارها تكرار و تأييد شده است كه قرآن علاوه بر ظاهر بطوني دارد: «ان للقرآن ظاهراً و باطناً»[19] و در برخي روايات هفت بطن در برخي ديگر هفتاد بطن براي قرآن ذكر شده است[20] و به گفته­ي بسياري از انديشمندان، مقصود از هفتاد بطن و مانند آن، كثرت بطون است نه آن كه عدد مخصوصي در نظر باشد.[21] بنابراين قرآن ظاهري دارد و باطني و ظاهر قرآن همان معنايي است كه در دسترس همه است و همگان مي­توانند پس از تلاوت يا استماع، با تعقل و تفكر به آن دست يابد و همين معناي ظاهري در عين اين كه خود، متعلق اراده است، نماد براي معاني باطنيي است كه نمي­توان آن­ها را جز از اين طريق بيان كرد. «بيانات قرآن مجيد نسبت به بطوني كه دارند، جنبه­ي «مثل» به خود مي­گيرد؛ يعني نسبت به معارف الهيه­اي كه از سطح افهام عاديه بس بلندتر و بالاتر مي­باشد، مثل­هايي هستند كه براي نزديك كردن معارف نامبرده، به افهام زده شده است».[22] از اين رو تمامي بيانات قرآن جنبه­ي مثل و نماد دارد، «همه­ي بيانات قرآني نسبت به معارف عاليه كه مقاصد حقيقي قرآنند، امثال مي­باشند».[23] و اين معاني تماماً از كلام اراده شده و به گونه­اي است كه معناي ظاهري، معاني باطني را و بالعكس، معاني باطني معناي ظاهري را طرد و نفي نمي­كند.

2ـ قرآن كريم حبل الهي است و مرحله­ي نازله­ي آن در كسوت واژگان گويشي زبان عربي ظهور و بروز يافته است و خداوند براي انتقال مقاصد خود اين قالب واژگاني را استخدام نموده، از ادبيات و قواعد زباني، زبان عربي بهره برده است و در سخن گفتن سطح دريافت عامه مردم را لحاظ نموده، و به گونه­اي سخن گفته است كه براي آنان غريب، ­نامفهوم و نامأنوس نباشد. بايد هم­چنين باشد؛ زيرا مخاطب قرآن عموم مردم است و قرآن براي هدايت همه نازل شده است، پس بايدهمه فهم باشد؛ ولي وجود ويژگي­هايي چون برخورداري از يك رشته حقايق و معاني فراحسي و فرامادي، وجود تأويلات و متشابهات و جنبه­ي تمثيلي داشتن آن نسبت به بطوني كه دارد؛ قرآن را از هم­سطحي با افهام عادي و آلوده به آلودگي­هاي مادي و همانندي با كلام بشري برتر و بالاتر مي­دارد؛ از اين رو، براي در دسترس فهم قرارگرفتن معارف غيبي، چاره­اي جز اين نبوده است كه با استفاده از قالب زباني و ساخت­هايي چون تشبيه، مجاز، كنايه، استعاره، تمثيل، ظهر و بطن، آن معارف بلند را كه بسي وسيع­تر و بالاتر از اين قالب­هاست، در سطوح مختلف و ساحت­هاي گوناگون به صورت چندلايه وچندسطحي و تودرتو، عرضه كند.

3ـ عمق و ژرفا و بطون داشتن و برخورداري ازسطوح و مراتب مختلف، غير از ابهام، تيرگي، «لغز» و معماست كه در مقابل نور و برهان است. قرآن در عين اين كه كتاب عميق و داراي بطون­است، نور و برهان است؛ زيرا محتواي ضروري و لازم قرآن در دسترس فهم ودرك همگان قرار دارد و هيچ مطلبي نيست مگر آن كه توسط مجموعه­اي آيات مربوط به آن روشن و واضح شده است و عمل و اعتقاد به آن مقداري كه روشن است نوري مي­شود براي صعود به فهم مرتبه و سطح بالاتر؛ بنابراين بيان معارف غيبي و فراحسي در قالب زبان بشري با اين كه آن معارف بسي وسيع­تر و بالاتر از اين قالب­ها بوده است، سبب شده كه بيانات قرآن جنبه­ي «مثل» به خود بگيرد و داراي سطوح، بطون و لايه­هاي تودرتو گردد؛ ولي اين، موجب نشده كه قرآن از نور و برهان بودن بيفتد و در ابهام و تيرگي فرورفته، جنبه­ي لغز و معما به خود گيرد؛ زيراچنانكه گفته شد، محتواي لازم و ضروري قرآن براي همگان قابل درك و فهم است و تمام مطالب مورد نياز از مجموعه­ي آيات مربوط، به روشني قابل استخراج. و همين­طور، عمل و اعتقاد به آن مقدار واضح و تدبر و تفكر در جايي كه كارآيي داشته باشد سبب صعود به فهم مرتبه و سطح بالاتر، تا برسد به مراحلي كه با فكر عادي بشري قابل دريافت نيست. «قرآن كريم مراتبي دارد و بعضي از مراحل بلند آن در دسترس فكر و علم حصولي صاحب نظران نيست؛ زيرا كه آن مرحله از سنخ مفهوم و ماهيت و تصور تصديق نيست. اين مراحل، با فكر عادي بشر قابل دريافت نيست مگر آن كه خود انسان عروج كند و به آن موطن رفيع برسد و حقيقت قرآن را در آن مقام شامخ بيابد».[24] پس قرآن در هرصورت نور و برهان است، هم نسبت به آن­چه كه در دسترس درك همگان است و آن همان مقدار ضروري و لازم است هم نسبت به آن­چه كه در پرتو عمل و اعتقاد و تفكر و تدبر به دست مي­آيد. از اين گذشته، بسياري از معارف، فوايد و مقاصد قرآن در زمينه و زمانه­ي خاص، بهتر قابل دريافت است و تا آن زمينه و زمانه فراهم نباشد آن فوايد و مقاصد نيز به خوبي درك و دريافت نمي­گردد؛ زيرا قرآن براي تمام افراد بشر در تمام زمان­ها و سخني كسي است كه از علم و قدرت بي­نهايت بهره­مند است و چنين كسي اگر سخني بگويد كه همگان را مفيد افتد، قطعاً علاوه بر توجه به شرايط مخاطبان حاضر، شرايط مخاطبان بعدي را نيز لحاظ مي­كند و مورد توجه قرار مي­دهد و متناسب باهمه­ي مخاطبان در تمام اعصار سخن مي­گويد؛ از اين رو امام صادق(ع) فرمود: «خداوند قرآن را براي زمان و قوم خاصي قرار نداده است و لذا در هر زماني تازه و تا روز قيامت در نزد هر قومي با طراوت و شاداب است».[25]

ب) هم­سويي با فطرت

فطرت از ماده «فَطَرَ» است و اصحاب لغت آن را به معناي شكافتن،[26] گشودن و ابراز آن،[27] ابتدا و اختراع،[28] شكافتن از طول، ايجاد و ابداع،[29] گرفته است. «فطرت از ماده­ي «فَطَرَ» به معناي به وجود آوردن از عدم محض است و فطرت بر وزن «فِعلَه» به معناي نوعي ويژه و نحوه­ي خاصي از خلقت و آفرينش است».[30] «فطرت به معناي سرشت خاص و آفرينش ويژه­ي انسان است و امور فطري، يعني آن­چه كه نوع خلقت و آفرينش انسان اقتضاي آن را داشته و مشترك بين همه­ي انسان­ها باشد».[31]

ويژگي­هاي فطرت و تفاوت آن با غريزه و طبيعت

فطرت به معناي عام شامل طبيعت نيز مي­شود و هر موجودي طبيعي، از آن جهت كه مفطور خداوند است، داراي فطرت است؛ ولي فطرتي كه در قرآن براي انسان مطرح است آن سرشت خاص و آفرينش ويژه­اي است كه او را از بقيه مخلوقات متمايز مي­سازد و اين فطرت به روح مجرد او برمي­گردد كه در مقابل طبيعت و بدن مادي قرار دارد و غير از غريزه است كه در حيوانات و در انسان در بعد حيوانيش يافت مي­شود و انسان به وسيله­ي فطرت به اين معناست كه فراطبيعي را فهم و درك مي­كند و به ربوبيت خدا اعتراف دارد و نسبت به خداوند، كمال نامحدود و هستي محض، كشش و گرايش دارد. فطرت به اين معنا داراي ويژگي­هايي است:

1ـ امور فطري مقتضاي آفرينش انسان است و اكتسابي نيست؛ يعني معرفت و بينش فطري و گرايش­هاي عملي انسان در نهاد او تعبيه شده و از بيرون نيامده است.

2ـ تغيير پذير نيست؛ بلكه هماره ثابت و پايدار است؛ گرچه شدت و ضعف مي­پذيرد.

3ـ فراگير و همگاني است و در تمام انسان­ها يافت مي­شود؛ زيرا حقيقت هر انساني با اين واقعيت سرشته شده است.[32]

دين فطري انسان است

دين مجموعه عقايد، اخلاق و احكام است و بر اساس قرآن، اين مجموعه خواسته­ي فطرت است و لذا پس از استدلال براي اثبات مبدأ و ضرورت معاد مي­گويد: ﴿فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَةَ اللهِ الَّتِى فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذٰلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ اَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ﴾[33]: «چهره­ي جانت را به سمت دين الهي (مجموعه معارف و قوانين) كه حنيف است متوجه نما و استوار بدار و اين دين همان فطرتي است كه خداوند مردم را با آن سرشته است»؛ بنابراين دين كه همان اسلام است،[34] و غير از اسلام پذيرفته نيست،[35] پاسخ مثبت به نداي فطرت است نه تحميل بر فطرت و لذا قرآن خود را در آيات متعدد به عنوان تذكره معرفي مي­كند: ﴿إِنْ هُوَ إِلاَّ ذِكْرَي لِلْعَالَمِينَ﴾[36]: «اين قرآن جز تذكري براي جهانيان نيست». ﴿كَلاَّ إِنَّهَا تَذْكِرَةٌ﴾[37]: «اين قرآن تذكر و يادآوري است». ﴿فَمَا لَهُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ﴾[38]: «چرا آن ها از تذكر (قرآن) رويگردانند؟». تذكره بودن به اين معناست كه خطوط كلي معارف دين در نهان بشر و فطرت اوست و قرآن كه همان وحي الهي است مي­كوشد، فطرت انسان را شكوفا و بيدار كند و آن­چه را كه در نهان و جان او سرشته شده، يادآوري كند: «اعتقاد به خداي يكتا و اشتياق به معاد و قيامت و جهان ابد، و شوق ارتباط بين خلق و خالق كه همان وحي و نبوت و رسالت و پيك الهي است در روح و جان و فطرت بشر نهفته، و اثر مهم وحي و نبوت آن است كه اولاً انسان رابه ذخاير نهفته­اش آگاه مي­كند و ثانياً راه رسيدن به آن اهداف والا و كمال­هاي مطلق و نهايي را ارائه مي­دهد و پرده­هاي غفلت را كه در اثر اشتغال به طبيعت بر روي فطرت بشر نشسته كنار مي­زند و به عهد ديرين الهي­اش توجه مي­دهد».[39]

پس اصول معارف قرآن، كه همان خطوط كلي دين است در فطرت تمام انسان­ها نهفته است و قرآن براي شكوفاي فطرت و يادآوري آن­چه كه در نهان آدمي است از جانب خداوند نزول يافته است و چون فطرت انسان­ها هماره ثابت، پايدار و زوال ناپذير است، چنان كه در ويژگي­هاي فطرت گفته شد، پس قرآن و تعاليم آن كه هم­سوي با فطرت و تذكر و يادآوري اوست، پايدار و جاودانه است.

ج) هماهنگي باعقل

در قرآن كريم، ادعا به همراه دليل و دعوت در سايه­ي برهان است؛ بدين جهت خداوند آن را «نور و برهان» ناميده است: ﴿يَا اَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُم بُرْهَانٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَاَنزَلْنَا إِلَيْكُمْ نُوراً مُّبِيناً﴾[40]: «اي مردم، در حقيقت براي شما از جانب پروردگارتان برهاني آمده است و ما به سوي شما نوري تابناك فروفرستاديم». برهان چنانكه گفته شد، به معناي ظهور و آشكارگي است و به چيزي كه روشن و بدون ابهام و تاريكي باشد گفته مي­شود و به دليل گويا و قطعي به جهت ظاهر بودنش در اثبات مطلوب برهان مي­گويد.[41]

قرآن برهان است. به اين معني كه هم از نظر شكل و قالب بيان به صورت برهاني و روشن است و هم تمام تعليمات و گفته­هاي او همراه با دليل و برهان و هماهنگ با عقل است؛ از اين رو مي­بينيم كه مكرراً به تعقل، تفكر و تدبر در تعليمات و گفته­هاي خود فرا مي­خواند و در مواردي فهم و درك گفته­هاي خود را ويژه­ي عقلاي عالم مي­داند: ﴿وَتِلْكَ الاَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلاَّ الْعَالِمُونَ﴾[42]: «اين­ها مثال­هايي است كه ما براي مردم مي‏زنيم، و جز دانايان انديشمند آن را درك نمي‏كنند».

بنابراين، قرآن، هماهنگ و هم­سو باعقل و بلكه سبب بالندگي و تهذيب اوست؛ زيرا او كتاب هدايت انسان است و او را در تمام ابعاد وجودي و استعدادهاي نهفته در وجودش راهبر و هاديست و عقل به عنوان برترين داشته­ي انسان در زير چتر هدايت و رهبري قرآن قرار دارد و گويا پاره­اي از آيات براي اين مقصود و به جهت پرورش و بالندگي فكر وعقل انساني، منظور و تنظيم شده است و بلكه بر اساس برخي از آيات، نزول قرآن براي تعليم انسان و ترويج و توسعه­ي تفكر و تعقل و پرورش آن دو، دانسته شده است: ﴿وَاَنزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾[43]: «و ما اين ذكر [قرآن‏] را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوي مردم نازل شده است براي آنها روشن سازي و شايد انديشه كنند». ﴿وَتِلْكَ الاَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ﴾[44]: «اين­ها مثال­هايي است كه براي مردم مي‏زنيم، شايد در آن تفكر و انديشه كنند». ﴿إِنَّا اَنزَلْنَاهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ﴾[45]: «ما قرآن عربي نازل كرديم، باشد كه تعقل و انديشه كنند».

در اين دسته از آيات غايت انزال قرآن و زدن مثل­هاي قرآني، تفكر و تعقل دانسته شده است و مي­رساند كه هدف قرآن، مثل­ها و تعليمات آن، عاقل و متفكر نمودن انسان است و لذا تا دامنه­ي رستاخيز، بشر نيازمند او و او قائم به هدايت انسان است، و اين يعني جاودانگي.

د) خاتميت قرآن

قرآن كريم آخرين كتاب آسماني است كه در معيت و همراهي خاتم پيامبران(ص) بر بشر نازل شده است و به دليل اشتمال بر بالاترين معارف و برترين اصول و قواعد حيات­بخش و انسان ساز، مي­تواند براي هميشه هدايت وسعادت انسان را تضمين كند؛ پس كتاب و شريعتي بعد از آن نخواهد بود؛ زيرا هدف از انزال كتب و وحي، هدايت و راهنماي انسان و پاسخ­گويي به نيازهاي اوست. در صورتي كه اين هدف تأمين باشد و كتابي بتواند براي هميشه پاسخ­گوي نيازهاي او، و سامان بخش اجتماعات انساني باشد، نياز به كتاب و شريعت ديگر نيست؛ بنابراين قرآن خاتم كتب آسماني، كامل­ترين آن­ها و نسخه­ي هدايت جاودانه است.