به  سایت  کاتب  هزاره  خوش  آمد ید


K A T E B   H A Z A R A

تماس با ما همکاران قلمی آرشیف زنان حقوق بشر اخبار مقالات جدید هدف صفحه اصلی
 


مقالات جدید
 

 

بصیر احمد دولت آبادی

روابط استراتژيك افغانستان با امريكا واژه جديد از طرح كهنه!

تذکر:

خوانندگان گرامی ، مقاله زیر چند سال قبل زمانی که روابط استراتژیک افغانستان و امریکا مطرح بود ، نوشته شده و در مجله سراج شماره 22-23در ایران به اسم مستعار" نور علی ترکستانی " به نشر رسیده است .از آنجایی که دو باره موضوع ارتباط  این دو کشور و خاصتا در مورد حضور نظامی سر زبان ها افتاده و اعضای مجلس سنا خواستار زمانبدی خروج این سربان حاضر در کشور شده اند. لازم دیدیم که  این مطلب با ر دیگر برای مطالعه علاقمندان، اما این در سایت کاتب هزاره ، عرضه شود. البته این بار به اسم  خود نویسنده .                                             

  با احترام

بصیر احمد دولت آبادی                                                                    

نورعلى تركستانى

اشاره : خوب به ياد دارم زمانى كه تازه به مكتب ابتدايى قريه مان گام نهاده بوديم، معلمان جوان به جاى اينكه به شاگردان درس دهند و آنها را به مسائل كشور و مشكلات ناشى از فقر و تبعيض و بى عدالتى ها و... آشنا سازند تا خود پس از با سواد شدن فكرى به حال خود و خانواده و كشور كنند، همواره مى كوشيدند تا از سيوسياليزم بگويند و ذهنيت همه را به طرفدارى از روسيه شوروى و نظام كمونيستى آماده سازند. ثمره اينگونه تبليغات و زمينه سازى ها را همه بعد از كودتاى هفت ثور 57 و بعداً با تجاوز آشكار نظامى ارتش سرخ به افغانستان مشاهده كرديم كه همان كشت و كشتار، غارت، ويران گرى و در نهايت نابودى همه چيز وطن بود. حتى بسيارى از همان معلمان نيز در رقابت ها از بين رفته و يا توسط مجاهدين سر به نيست شدند.

حال با گذشت چند دهه از آن دوره، درست همان ذهنيت سازى روى دست گرفته شده، اما اين بار وظيفه ى معلمان جوان ديروزى را راديوها، تلويزيون ها، مطبوعات و در كل رسانه هاى خبرى به عهده گرفته اند. همانطوريكه، استراتژيست هاى گذشته، تمام هم و غم شان اين بود كه كشور را به شوروى وابسته و نزديك بسازند تا با دنيا برابر شود و از فقر و ستم نجات يابد، امروز تلاش بر اين است كه كشور را به امريكا نزديك و متكى بسازند تا امنيت حفظ شود، اقتصاد رونق گيرد و افغانستان يك كشور آباد، مستقل و سر بلند گردد، و در بين كشورهاى همسايه قدرتمند باشد تا آنها بار ديگر طرف اين كشور چپ نگاه نكنند!

اگر خوشبينانه قضاوت كنيم و دو طرف (هم مبلغان جوان ديروزى و هم تلاشگران پر انرژى امروزى) را عمال بيگانه و داراى نظر سؤ ندانيم، اينطور مى توان برداشت نمود كه استراتژيست هاى وطن ما، متأسفانه هميشه نگاه به بيرون دارند و به جاى درك اين واقعيت كه مشكل درونى را حل كنند و يا راه حل ملى پيدا كنند، هميشه كوشيده اند با عمده كردن مسائل خارجى به آنچه در داخل كشور مى گذرد، سرپوش بگذارند. طبق ضرب المثلى معروف «درد از خود، مقصر همسايه را مى دانيم».

ما معتقديم تا مشكل درونى جامعه افغانستان حل نشود، نه ارتباط استراتژيك با امريكا مشكل را حل مى كند و نه هم ارتباط سرد با كشورهاى ديگر. چنانچه تاريخ گذشته اين كشور و مردم نشان داده كه ارتباط استراتژيك اين كشور با انگليس، ثمره اش حكومت عبدالرحمن بود، كه آثارش همان كله منارها و آوارگى مردم كشور و در نتيجه تفرقه و بدبينى مفرط قومى و نژادى، زبانى و مذهبى كه تا امروز آثار شوم آن باقى است. ثمره ارتباط استراتژيك افغانستان با شوروى را همه در چهره حكومت تره كى و امين و بعدها تجاوز آشكار ارتش سرخ ديديم. چنان بر زخم هاى بر جا مانده از تيغ عبدالرحمن نمك پاشيده شد كه انتظار التيام آن به اين زودى ها بيهوده است.

و سرانجام، مردم ما حتى دنيا شاهد تجربه تلخ ارتباط استراتژيك افغانستان با كشور همسايه اش حامى مجاهدين يعنى پاكستان بود كه محصول آن در پايان كار به گروه طالبان ختم شد. گروهى كه در قساوت و بى رحمى و ويرانگرى دست تمامى استراتژيست هاى گذشته را از پشت بستند. حال با اين پيشينه ى تجارب استراتژيك با كشورهاى مختلف جهان و پيامد آنها، بهتر نيست صرف به جاى پرداختن به موضوع خارجى كمى هم نگاهى به درون داشته باشيم و هميشه مشكل و راه حل آن را در بيرون جستجو نكنيم؟

با اين مقدمه، مى پردازيم به اصل موضوع ارتباط با امريكا كه آيا ارتباط استراتژيك با اين كشور بزرگ و قدرتمند جهانى سبب بقا و دوام دموكراسى و حقوق بشر كه دو شعار عمده اين ابر قدرت جهانى است، در افغانستان خواهد شد و يا اينكه اين ارتباط و درگير شدن بيش از حد، تجارب تلخ دو ابر قدرت جهانى گذشته را (انگليس و شوروى) كه سرانجام منجر به تجزيه خودشان شد، تكرار خواهد نمود! اميدواريم اين بار استراتژيست هاى اين ابر قدرت جهانى، براى بقاى قشر محدود نور چشمى، مردم ما و منافع جهانى خود را قربانى نسازند! و بار ديگر انتقام عقده حقارت شكست طرح ها، از مردم مظلوم ما گرفته نشود.

ارتباط استراتژيكى يا تحت الحمايگى؟

در شرايط كنونى ما كم و بيش به سرنوشت ميرزا كوچك خان جنگلى گرفتار شده ايم. او زمانى كه پس از سال ها جنگ و گريز در شهر ما سوله در شمال ايران محاصره شد، در كنار زيارتى آرام گريست و با خود نجواكنان گفت: اگر بجنگم به نفع دشمن داخلى يعنى استبداد تمام شود، اگر نجنگيم به نفع دشمن خارجى يعنى متجاوزين، حال ما نيز با همان سرنوشت با تفاوت جبهه جنگ و شرايط زمانى و مكانى: مواجه هستيم. اگر بنويسيم به نفع كسانى تمام شود كه شعار دفاع از حق مردم را وسيله حفظ منافع شخصى و زر اندوزى خود ساخته اند و اگر ننويسم و ساكت باشيم به نفع كسانى تمام شود كه هويت مردم ما را كتمان مى كنند! بنابراين، انتخاب يكى از اين دو راه، واقعاً مشكل است.

با اين برداشت كه وقتى پاى منافع ملى ومسائل كلان كشور به ميدان كشيده مى شود، همه ناگزيريم كه عكس العمل نشان دهيم، چه مثبت و چه منفى. البته اين قلم عادت ندارد كه با آوردن واژه هاى نا مأنوس و لغات خارجى و بعد ترجمه و تفسير آن به مردم كشور كه اكثرا يا بى سواداند و يا اينكه فرهنگ لغات در اختيار ندارند، تفاخر و ابراز فضل نمايد، بلكه همواره صاف و پوست كنده و عوام فهم نوشته و مى نويسد كه معنى و مفهوم ارتباط استراتژيك كه امروز فضل فروشان كشور ما در رسانه ها عنوان كرده اند، همان اصطلاح قديم «تحت الحمايگى» است كه همه با محتوا و پيامد آن كم و بيش آشنايى دارند. همان التماس برادر كوچك در باره ى برادر بزرگ كه در بيرون به وابستگى و در درون به حركت فاشيستى انجاميده است.

خدا رحمت كند رهبر شهيد بابه مزارى را كه بارها به ما مى گفت: كودكان از همان دوران بازى بچگانه نبوغ خود را به نمايش مى گذارند. كودكى كه خود باور است و استعداد خدادادى دارد، وقتى به كوچه بر آمد مى گويد: بچه ها، كه طرف من مى شود تا بازى كنيم، ولى كودك سر خورده و عقده اى و خود كم بين، هميشه چشمان خود را ماليده با حال تملق مى گويد: مه طرف كه شوم! گرچه اين يك مثال عاميانه بود كه بابه مزارى ما را تشويق مى كرد كه در كارها خود ابتكار عمل داشته باشيم و نبوغ خود را نشان دهيم، ولى در صحنه عمل بخصوص در صحنه سياسى و در ميدان برد و باخت ديپلوماسى، نيز اين مثال يك اصل مى نمايد. متأسفانه حكومتگران افغانستان چه در گذشته و چه در حال، هميشه با اصل «مه طرف كه شوم» در صحنه رقابت جهانى وارد شده اند.

بنا نيست كه در اين مقاله وارد بحث تاريخى شويم، ورنه برخورد امير دوست محمد خان، يا قبل تر از او اولاده تيمورخان، بعدها عبدالرحمن را تا امروز با سند و مدرك ذكر مى كرديم كه چگونه زمامداران و يا طرف هاى خواهان زمامدارى هميشه از روحيه تملق كار گرفته اند نه اتكاء به نيرو و توان مردم خود. اينك كه اين شعار كهنه با ماسك روشنفكرى وارد صحنه سياسى كشور شده، به طور گذرا و فهرست وار انگيزه ها و عوامل اين ارتباط استراتژيك يا همان اصطلاح قديمى «تحت الحمايگى» با چشم داشت برادر كوچك از برادر بزرگ را همراه با آثار و پيامد آنها در دوره هاى مختلف مورد بررسى قرار مى دهيم.

در اين باره كسى شك ندارد كه صاحب نظران و مؤرخان مدعى اند كه مردم افغانستان هميشه قربانى استعمار خارجى بوده و همواره به عنوان قربانى دم توپ رفته اند، ولى اين قلم با درك اين واقعيت تلخ تاريخى و كنكاش در گفته ها و شنيده ها به اين باور است كه نه تنها مردم افغانستان قربانى دم توپ بوده كه حتى خود استعمار هم در افغانستان قربانى استبداد و ستم داخلى شده اند!. به اين مفهوم كه استعمارگران و متجاوزين خارجى هميشه قربانى عقده هاى درونى تعداد رانده شده از ملت و يا ناسازگار با روحيات مردم خود قرار گرفته اند، كه در نتيجه هم مردم افغانستان تباه شده و هم آبروى استعمار و متجاوزين خارجى در جهان ريخته است.

با اينكه قول داديم وارد بحث تاريخى نشويم، ولى چون اين قلم همواره نگاهى به گذشته دارد، حال و آينده را هميشه با چراغ گذشته مى نگرد، ناگذير مى شود كه براى روشنى مطلب امروز، مثال را از گذشته انتخاب كند. اين تكرار مكرر به خاطر آن است كه مردم ما سخت خوش باوراند و از يك سوراخ بارها گزيده شده ولى باز باور نمى كنند و يا فراموش مى كنند كه سوراخ همان سوراخ گزنده باشد.

ملت افغانستان و استعمار خارجى گرفتار در دام عقده حقارت

اگر تاريخ دو صد و پنجاه ساله افغانستان را يك بار ديگر با دقت ورق بزنيم و اين برداشت پيش ساخته و كليشه اى را كنار بگذاريم كه ما ملت قهرمان هستيم، دندان استعمار را كشيده ايم و شاخ متجاوز را شكسته ايم، شكم اشغالگر را پاره كرده ايم. چنين و چنان كرده ايم! كه هرگاه با حوصله تاريخ ديگر ملت ها را هم بخوانيم. همين واژه ها را مى يابيم، پس اين شعارها صرفاً مصرف داخلى داشته و در دنياى امروز كه شعار جهانى سازى سر داده مى شود نه تنها خريدارى ندارد كه، زمان مصرف شعارهاى كليشه اى نيز رو به اتمام مى رود. اما اين واقعيت در تاريخ افغانستان كمتر مورد توجه قرار گرفته كه چرا هميشه مشكلات اين مردم به بيرون ارتباط داده مى شود. از آنجايى كه در افغانستان از خيرات سر زمامداران عقده اى، دكتر و درمان نبود، بسيارى امراض به جن و بلا و آل خاتو و غيره نسبت داده مى شد، براى اينكه بى كفايتى و تبعيض و ستم حكومتگران برملا نشود، مشكلات اقتصادى و سيه روزى مردم به تقدير و قسمت، پيرگيرى و نفرين مرده ها و... ارتباط مى يافت.

بنابراين، وقتى پرده ها كنار رفت و دكتران وارد صحنه شدند، ديدند كه نه جنى است و نه بلايى، هرچه هست از جهالت و نادانى است كه گريبانگير مردم بخت برگشته شده و از نگاه اقتصادى هم دريافتند كه نه پيرگيرى است نه خشم مرده ها، بلكه دام تزوير خائنينى است كه پس از سالها خيانت باز مدال افتخار خدمت مى گيرند! و ريشه همه اين بلايا به همان فن مارگيرى مارگيران تاريخى كشور ما بر مى گردد كه سر آغاز و ريشه آن با مداخلات استعمارگر بزرگ جهانى انگليس پيوند مى يابد. و شاخه هاى آن شكوفه و ميوه هاى تلخ استبداد داخلى است كه به كام مردم مى ريزد.

1 ـ انگليس در دام عقده ها

همه شاهديم سه بار تجاوز آشكار و برهنه امپراتورى قدرتمند بريتانيا كه آفتاب در قلمرو حكومت لندن غروب نمى كرد، در كشور فقير و عقب افتاده چون افغانستان بوديم كه، جز خالى كردن عقده حقارت چيزى نبوده و ثمره اى براى آن امپراتورى نداشته است. در حقيقت حكومت انگليس در هند، بازيچه دست كسانى شد كه با مردم خود مشكل پيدا كرده بودند. شناخت انگليس ها از افغانستان و مردم اين كشور متكى بر داده هاى همان افرادى بود كه از سوى مردم كشور رانده شده به هند پناه مى بردند. لذا انگليسى ها تمام مردم اين كشور را در قياس با همان چند نفر و يا چند خانواده طرفدار و مريد خود مى پنداشتند. آداب ورسوم آنها را، آداب و رسوم كل جامعه مى پنداشتند.

بطور مثال وقتى با شاه شجاع قرارداد همكارى استراتژيك بسته و دعوت او را براى ورود به افغانستان پذيرفت، به اين گمان بود كه افغانستان يعنى سرزمين اولاد تيمور خان و مردم كشور يعنى بازماندگان چند خان! چون مى دانستند كه تيمورخان سيصد زن داشته و هر زن اگر سه پسر زاييده باشد، نزديك به هزار مرد جنگى مى شود و با فرزندان و نواسه ها و اقوام سببى و نسبى خود مى تواند يك ارتش بزرگ شوند. چون به انگليسى ها گفته بودند كه افغانستان يعنى سرزمين افغانها و افغانها هم خلاصه مى شد به همان چند قوم و قبيله ارتباطى كه اكثريت شان را به زعم خود طرفدار خود مى دانستند. اما وقتى وارد افغانستان شدند، ديدند قضيه كاملا فرق مى كند، غير از خانواده تيمور خان و سدوزايى ها، خانواده پاينده خان و محمد زايى ها هم هستند، اين بار فريفته استراتژيست هاى اين خانواده شدند و جانب اينها را گرفتند. باز تجاوز و شكست و عقده بيشتر. و سرانجام عقب نشينى و برخورد عقده اى با اين كشور و مردم آن كه صفحات تاريخ پر است از برخوردهاى دو طرف كه چگونه دشمنى تا عمق جان دو ملت جا گرفت.

انگليسى ها با اينكه قسمت عمده جهان را در اختيار داشتند، ولى شناخت درستى از افغانستان نداشتند، شناخت شان خلاصه مى شد به گزارشات افراد اطلاعاتى شان كه آنها هم تحت تأثير تبليغات زمامداران عقده اى اين كشور، هميشه گمراه مى شدند، در نهايت 8 دهه ارتباط استراتژيك افغانستان با ابر قدرت جهانى آنروز يعنى انگليس، جز ويرانى كشور و عقب ماندگى مردم، هيچ ثمرى به بار نياورد. علت آن اين بود كه ابرقدرت آنروز منافع خود را در گرو منافع يك قشر خاصى مى ديد كه جاى پا بين مردم نداشتند و يا بامردم دشمنى داشتند.

در حقيقت همان طورى كه زمامداران مستبد و خود كامه افغانستان دشمن مردم كشور خود بودند. انگليس نيز با حمايت خود از اين دسته و قشر به دشمنى خونى مردم افغانستان تبديل شدند. هم استبداد داخلى و هم استعمار خارجى، هيچگاه در پى آشتى با مردم نكوشيد، چرا كه استبداد داخلى مجال آنرا نه به مردم داد كه با استعمار مستقيم مواجه شوند و نه هم استعمار را فرصت داد كه مردم و خواسته مردم را درك كند! در اين بازى هم مردم باخت و هم استعمار رسوا گرديد. حاصل اين بازى دوامدار فقط عيش و نوش كوتاه مدت و دوره اى تعداد محدود بود كه به نام كل يك ملت بر اقتدار خود پا مى فشردند، هرگاه عهدنامه هاى شاه شجاع، دوست محمدخان، عبدالرحمن و يعقوب خان را با انگليس مطالعه نماييم به اين واقعيت تلخ روبرو مى شويم كه زمامداران افغانستان بر خلاف زمامداران ساير كشورها هيچ مفهومى براى منافع ملى نمى شناخته اند. هميشه از طرف قدرتمند خواسته اند كه از افغانستان چه مى خواهند نه اينكه افغانستان چه مى خواهد!

2ـ روسها دنباله رو سياست انگليس:

همزمان با خارج شدن رسمى پاى انگليس از صحنه سياسى افغانستان، تعدادى به اين فكر افتادند كه بايد ارتباط استراتژيك با شوروى ابر قدرت نو ظهور داشته باشند كه شعارهاى جذاب سر مى دهند، روسها نيز مثل انگليسى ها در پى يافتن طرفدارانى در اين كشور برآمدند، اما آنها هم در همان دامى گرفتار آمدند كه قبلاً انگليس گرفتار شده بود، ولى روسها خواسته خود را گرفتار ساخت چرا كه اين كشور پس از اشغال آسياى ميانه با افغانستان همسايه در به ديوار شده و از بسيارى واقعيت ها آگاهى كامل يافته بود، اما حمايت روسها تحت پوشش نيروهاى مترقى بر پايه ى همان پاليسى بود كه استعمار انگليس طراحى كرده بود، روسها با تصور اينكه كه انگليس ها اشتباه نمى كنند، آنرا ادامه دادند در حاليكه خطاى انگليس از عدم آشنايى شان بود نه آگاهى.

اين روش حمايت يك جانبه از قشر خاص تا زمان تجاوز آشكار نظامى ادامه يافت. در جريان تجاوز بود كه روسها دريافتند كه بيش از نيم قرن در دام اوهام قرار گرفتار آمده اند، لذا پاليسى حمايت از يك قشر را تغيير داد و با بيرون شدن از صحنه عقده هاى حقارت نيم قرنه را به نمايش گذاشت. واضح تر بگوئيم روسها از عقده ى هاى رانده شده از جامعه سنتى و عصيانگران در برابر نظام بسته ى سنتى و استبداد خانوادگى به حمايت برخاسته بود، ولى باهمان فرمول انگليس ها زمانى كه به افغانستان وارد شد، متوجه گرديد كه عقده يى ها چه كلاهى سرشان گذاشته است، لذا نه تنها به حمايت ادامه داد كه انتقام شكست خود را باز از مردم گرفت.

همانطوريكه سرانجام انگليسى ها دريافتند كه تنها خانواده تيمور خان و پاينده خان مردم افغانستان نيستند، ديگران هم در اين كشور زندگى مى كنند، روسها هم بسيار دير فهميدند كه غير از حزب دموراتيك خلق ديگران نيز در اين كشور حضور دارند. ولى حزب دموكراتيك خلق مثل زمامداران گذشته رابطه ى ملت و متجاوزين خارجى را كاملاً قطع كرده بود. اينجا بود كه دشمنى مردم اين بار از انگليس ها با روسها منتقل شد. روسها هم كارى را انجام دادند كه انگليسى ها موفق به انجام آن نشدند تشديد اختلافات قومى، مذهبى، گروهى و...

3 ـ استفاده پاكستان از آب گل آلود

پاكستانى ها در روزهاى درماندگى افغانستان، خواستند آن عقده حقارت چند قرنه را كه در برابر مردم اين كشور شكست خورده بودند، جبران كنند. لذا با استفاده از فضاى جهاد ضد روسى مردم افغانستان در صدد بر آمد كه اقتدار خود را به آزمايش بگذارد. در حقيقت پاكستانى ها نيز گمراه شدند چون گمان مى كردند افغانستان يعنى همين قندهار و مردم افغانستان يعنى همين چند هزار طلبه عقده اى كه در مدارس اين كشور تربيت يافته اند. گروههاى مجاهد را كه در روزهاى نيازمندى تابع خود فكر مى كردند، رام شده تلقى مى نمودند.

ديديم ثمره اين ارتباط استراتژيك نيز با قتل عام مردم كشور، ويرانى شهرها وزمين سوخته به نمايش گذاشته شد. دو عقده (عقده داخلى از سوى طالبان و عقده خارجى از سوى پاكستانى ها) چنان با هم گره خورد كه بازشناسى آن نه تنها براى مردم افغانستان كه حتى براى جهانيان نيز مشكل شد كه آيا طالبان پاكستان را فريب داد يا پاكستان طالبان را! هرچه بود اين بار بر خلاف سرنوشت دو مداخله گر گذشته، تاوان يك طرفه از سوى مردم افغانستان پرداخت شد. يعنى انتظار مى رفت كه پاكستان خود نيز در اين بازى تجزيه شود، اما اين اتفاق به خاطر حمايت امريكا از اين كشور عملى نشد. شايد دلايل آن بعدها روشن گردد.

4 ـ آمريكا و روابط استراتژيك با افغانستان

البته نمى توان پيش گويى هاى مردمان پيتَونشين را كاملاً قبول كرد، ولى نمى توان به كلى هم ناديده گرفت، چرا كه سالها قبل از اينكه اتحاد جماهير شوروى تجزيه شود، شايعه تجزيه آن امپراطورى سر زبانها افتاده بود و پيش گويان افغانستان را آخرين كشور مورد اشغال مى دانستند. و ديديم كه سرانجام اين پيش گويى ها به واقعيت انجاميد. شوروى كه نيمى جهان را زير سلطه داشت نه تنها در افغانستان پيروز نشد كه خود نيز تجزيه شد و امروز همان روسيه سابق به زور خود را سر پا نگاه داشته است. با سقوط امپراطورى شوروى شعار دفاع از حقوق توده ها كاملا از بين رفته و تنها يك شعار در جهان شنيده مى شود كه همان حقوق بشر امريكا است.

امريكا با اين شعار و به دعوت هميشگى قشر عقده اى از جهاد مترصد فرصت ورود به افغانستان بود كه به بهانه مبارزه با تروريزم و طالبان وارد صحنه سياسى نظامى افغانستان شد. امريكا هم مثل ديگران (انگليس، روسيه و پاكستان) تا وقتى مستقيم درگير قضايا نبود، برداشت شان از اين كشور و مردم متكى به داده هاى همان افراد فرنگ رفته بود كه نه جاى خود را در رژيم كمونيستى يافته بودند و نه هم در صف جهاد مردم جا داشتند. ولى به محض ورود به افغانستان با اين واقعيت آشنا شده كه غير از آنچه در رسانه هاى رسمى جهان تبليغ مى شود، چيزهاى ديگرى نيز در افغانستان وجود دارد كه جهان از آن كاملاً بى اطلاع نگهداشته شده است.

بنابراين، امريكا نظر به همان خصلت واقعيت نگرى خود، زودتر از ابرقدرت هاى پيشين (انگليس و روسيه) به پايان كار مداخله خود آگاهى يافت. امروز از غرب برگشته هاى افغانستان مثل امراى سابق و حكومتگران معاصر با التماس از امريكا مى خواهند كه در اين كشور باقى بماند و آنها را تنها نگذارند! چون سرنوشت گذشتگان نشان داده كه پس از خروج نيروهاى بيگانه چه بر سر وابستگان آنها آمده است. اما امريكا در ماندن خود ناز مى كند و بهاى سنگين مى طلبد و نشان مى دهد كه به خير خواهى آمده است.

امريكا با ورود به افغانستان به زودى متوجه گرديد كه با انتخاب سختى روبرو است و تنها همين قشر برگشته از خارج نيستند كه مدعى قدرت اند، بلكه سران مجاهدين و گروههاى زيادى خواهان قدرت اند كه پايگاه هاى مستحكمى در بين مردم خود دارند. لذا طرح اصلى در اولين حكومت (موقت و انتقالى) بيشتر روى دولت ائتلافى بود تا زمينه براى حكومت تكنوكرات هاى طرفدارشان آماده تر گردد. اما در مرحله عملى حكومت تكنوكرات ها با مشكل ديگرى مواجه شد كه از آن بوى حكومتى با روش قديم و اقتدار يك قوم به مشام مى رسيد. اينجا بود كه آقاى خليل زاد به عنوان چشم و چراغ حكومت امريكا در افغانستان، از اين كشور مى رود تا جاى خود را به كسى بدهد كه تعلق قومى با هيچ يك ازاقوام افغانستان نداشته باشد و اين ابهامات كه امريكا طرفدار كدام جناح قومى است، رفع گردد.

التماس ناشيانه اى برخى حلقات سراقتدار از امريكا كه آقاى خليل زاد را در كابل باقى بگذارد، امريكايى ها را بيشتر حساس نمود و آنها را كه كم و بيش با واقعيت هاى افغانستان آشنايى يافته بودند، به موضع شان مصمم تر ساخت. بى اعتنايى آقاى بوش به قسمت عمده در خواست هاى آقاى كرزى در سفر ماه مى سال جارى به امريكا نشان داد كه اين ابر قدرت راه خود را خوب بلد است وبا مسائل افغانستان آشنايى كامل پيدا كرده اند.

ولى با تمامى ريز نگرى و احتياط لازم، آمريكايى ها با همان مشكل يك جانبه نگرى گرفتار شدند كه مداخله گران قبلى به آن مواجه بودند و نمود آن را در انتخابات رياست جمهورى و بعدا تركيب كابينه و پست هاى حساس كليدى مشاهده كرديم. اين غفلت بود يا تعمد كل سياست امريكا را زير سؤال برد. امروزه همه افغانستانى ها به اين شك افتاده اند كه هدف امريكا نيز چون مداخله گران گذشته حمايت از يك قشر خاص و تأمين منافع خود از ناحيه يك قشر است! نه آنچه شعار داده مى شد كه براى امريكا همه اقوام افغانستان يكسان اند. البته اكثريت مردم صرفا به اين خاطر كه آمدن امريكا، منجر به سقوط طالبان شد، از اين حركت راضى بودند، ولى اينكه امريكا صرفا در صدد ايجاد پايگاه نظامى براى خود باشد به اقتصاد كشور عقب افتاده افغانستان كمكى نكند، كاملاً با شك و ترديد مى نگرند.

امريكايى ها با درك اين واقعيت كه حضورشان در افغانستان زير سؤال واقع شده، ناشيانه تلاشهاى توجيه گرانه ى را شروع كردند، لذا آقاى كرزى را وادار ساختند كه قبل از تشكيل پارلمان با جمع كردن افراد لويه جرگه هاى گذشته، حضور امريكايى ها را قانونى بسازند. اين تلاش چنان شتاب آلود صورت گرفت كه آقاى بوش در سفر آقاى كرزى در امريكا رسماً اعلام كرد كه ما به در خواست حكومت افغانستان، وارد اي&