|
مقالات جدید
غلام يحيي حسيني
تحقيقي دربارهي تاريخ تشيع-هزارهها در افغانستان
فرستنده:
ظا هر دقیق
تشيع در افغانستان
با
طلوع خورشيد فروزان اسلام در پهنه تاريك و ظلماني
جهان، بارقههاي آن تشعشع نوراني با سرعتي خيره
كننده سرزمينهاي پهناور را از شرق تا غرب درنورديد
و تا پايان قرن هفتم در بخش بزرگـي از آسياي ميانه
و آفريقاي شمالي پيش رفت. اما در خصوص نحوه ورود
اسلام به افغانستان، تاريخ اين گـونه حكايت ميكند
كه اسلام از دو مسير كاملا جداگـانه وارد
افغانستان گـرديد: مسير شمال از طريق هرات و مرو و
مسير جنوب از طريق سيستان.
در
جبهه شمال، اولين نبردهاي اعراب و ساكنان محلي به
وسيله عبداللّه بن عامر در سالهاي 28 الي 33 هجري
فرماندهي ميشد. بعضي از نواحي با درگيري و جنگ و
بعضي نيز با قرارداد صلح به سرزمينهاي اسلام ملحق
ميشدند. از آن جمله شهرهايي چون پوشنگ، بادغيس و
هرات در غرب افغانستان كنوني با امضاي قرارداد صلح
و با اين فرمان عبداللّه در شمار سرزمينهاي شرقي
اسلام در آمدند:[1]
بسم اللّه الرحمن الرحيم اين فرماني است كه
عبداللّه بن عامر به سوي مهتر هرات، پوشنگ و
بادغيس فرستد، وي را فرمان دهد كه از خداي بترسد و
مسلمانان را ياور رهنمون باشد و سرزمينهايي كه در
دست خويش دارد، آبادان كند.
شهر
مرو نيز بر اثر صلح و در ازاي پرداخت هزار هزار
درهم و دويست هزار جريب گـندم و جو فتح شد. پس از
تسخير مرو، احنف بن قيس[2] به دستور عبدالله، عازم
باقي نواحي طخارستان[3] شد. او در پي جنگـهاي
مداوم سرانجام در سال 33 هجري شهر باستاني بلخ
پايتخت طخارستان را فتح نمود. در همان ايام
دروازههاي طالقان و فارياب نيز به دست امير بن
احمر گـشوده شد. تمامي اين فتوحات در عصر عمر و
عثمان رخ داد.
در
روزگـار معاويه عبداللّه بن عامر بار ديگـر عامل
بصره شد و از آنجا كه دارالحكومه بصره بر خراسان
نيز حكومت داشت، وي ابتدا قيس بن هيثم را در سال
41 هـ / 621 م بر خراسان گـمارد؛ اما ورود قيس با
شورشهاي مردم بادغيس، هرات، پوشنگ و بلخ همزمان
بود.
به دستور قيس آتشكده نوبهار بلخ كه معبدي مورد
احترام بود ويران شد و بلخ بار ديگـر مجبور به صلح
گـرديد.
پس ازبازگـشت قيس، عبدالله بن عامر شخص ديگـري به
نام عبدالله بن خازم را عامل آن نواحي كرد.
عبدالله با مردم هرات، پوشنگ و بادغيس از در صلح
درآمد و بار ديگـر اين نواحي به سرزمينهاي اسلامي
ملحق شدند.
در
ابتداي همين بحث اشاره كرديم كه اسلام از دو مسير
جداگـانه به افغانستان وارد شد. از راه شمال، پس
از فتح طخارستان و از راه جنوب، پس از فتح قندهار
در زمان صفاريان. شايدعلت اينكه طخارستان در
همان نيمه قرن اول هجري در قلمرو اسلام درآمد،
وجود مراكز مهم تمدن و آباداني در آن مناطق بود كه
اعراب را به دستيابي آن ديار تشويق مينمود.
ولي
در جنوب، اين علاقه به فتوحات جديد به شدت كم بود
تا جايي كه مناطق جنوبي و جنوب شرقي افغانستان
كنوني تا اواخر سده سوم هجري همچنان بر آيين و
رسوم اجدادي خود و بدون حكومت اعراب پابرجا بودند.
وجود محدوديت در آب و آبادي و مهمتر از آن، جدايي
از بخشهاي شمالي به دليل وجود كوهستانهاي صعب
العبور مركزي و بيابانهاي خشك جنوبي علت اين امر
بود. البته بايد متذكر شد كه از دوران معاويه
تا سالهاي 257 ـ260 هجري جنگ و گـريزهاي
موقت بين حاكمان كابل و اعراب انجام ميشد.
اما اولين حملات مسلمانان به مناطق جنوبي
افغانستان كنوني كه منجر به تسليم شدن كامل ايشان
به اعراب و پذيرش اسلام شد، در حوالي سالهاي 257
هـ توسط صفاريان صورت پذيرفت؛ مقر اصلي صفاريان
سرزمين سيستان بود، شهرهاي اصلي سيستان آن
روزگـار، زرنج و بُست[4] ناميده ميشدند. مردم
مسلمان سيستان پس از يك دوره آرامش نسبي در دوران
طاهريان، دچار لشكركشيها و جنگـهاي ممتد يعقوب ليث
صفاري، بنيانگـذار سلسله صفاريان، گـشتند.[5]
در همان جنگـها و درگـيريهاي يعقوب ليث با حاكم
غزني، پسر ژنبيل، بود كه اسلام براي اولين مرتبه
وارد ساحات كابل و قندهار شد و همين يعقوب بود كه
بتهاي طلايي به غنيمت گـرفته شده از كابل را به
عنوان هديه به سوي دربار خليفه عباسي فرستاد.
بدين ترتيب، تقريباً تمامي خاك افغانستان، به
استثناي دو منطقه كه نام خواهيم برد، تحت بيرق
اسلام درآمدند. يكي از آن دو منطقه كه تا سال
1314 هـ / 1896م همچنان بر آيين بودايي خود باقي
مانده بود، منطقه فعلي نورستان است كه با شمشير
امير عبدالرحمان به دين اسلام در آمد و نام آن از
كافرستان به نورستان تغيير نام داد.
منطقه ديگـر كه اتفاقاً بخش عمدهاي از مباحث
شيعه، در افغانستان را به خود اختصاص خواهد داد،
منطقه غور باستان است. شرح روشن و واضحي از نحوه
ورود اسلام بدين منطقه و تاريخ اسلام آوردن آن
وجود ندارد.[6]
نحوه ورود آيين شيعه به افغانستان
اين
موضوع از مسائل مورد اختلاف مورخان و صاحب نظران
مسائل اسلامي و مذهبي است. ما از ميان اين به سه
نظريه مشهورتر اشاره ميكنيم. براي نيل به مقصود
نيز در واقع بايد درباره زمان ورود تشيع به
هزارهجات سخن بگوييم.
طبق
تعريفي كه از سرزمين غور در كتب جغرافيايي قديمي
به دست آمده است، به احتمال قريب به يقين، اين
سرزمين همين سرزمين هزارهجات كنوني است كه مقر
اصلي شيعيان در افغانستان است اما آنچه نظر مشهور
مورخان است و شواهد و قرائن تاريخي نيز تا حد
بسياري آن را تأييد مينمايد، همزماني ورود اسلام
و تشيع به اين ناحيه است. بحث بيشتر در اين زمينه
را به مبحث بعدي همين مقاله واگـذار ميكنيم.
با
توجه به بافت سنتي و قبيلهاي كه از ساليان دور
همچنان بر جامعه افغانستان حاكم بوده است، ورود و
پذيرش هر آيين و مسلكي با مسائل جمعي و قومي و
قبيلهاي آميخته ميشده است و به ندرت ميتوان
مواردي را يافت كه اعتقادات مذهبي يك منطقه قومي
در ديگـر مناطق توفق و رواج يابد. در خصوص پذيرش و
ورود آيين تشيع به افغانستان نيز اين مسئله صدق
ميكند. چگـونگـي ورود تشيع مورد اختلاف مورخان
است، اما آنچه مورد قبول همة آنان است، موقعيت
جغرافيايي شيعيان است. ناحيهاي كه پايگـاه و
جايگـاه اصلي شيعيان در افغانستان محسوب ميشود،
غور است كه اكنون از آن به نام هزارهجات ياد
ميشود: سرزميني در قلب افغانستان؛[7] آباديها و
شهرهايي در دامنه يا بر فراز كوههاي هندوكش،
ازغزني در شرق افغانستان تا مرزهاي هرات در غرب و
از بلخ تا مرزهاي شمالي قندهار.
همانگونه كه در بافت اجتماعي افغانستان يادآور
شديم، هزارهها دومين يا سومين گـروه بزرگ قومي
محسوب ميشوند كه از قضاي روزگـار قوم اصلي شيعي
در افغانستاناند.
بنابر اين، هر محققي بخواهد در تشيع و موضوعات
شبيه آن تحقيق كند، به ناچار بايد توجه خويش را به
سوي هزارهجات و هزارهها معطوف نمايد.
هزاره به نام يكي از چهار قوم اصلي ـ در كنار
پشتونها، تاجيكها و ازبكها ـ است. كلمه مترادف
هزاره در جامعه افغانستان
�شيعه�
است. يعني اگـر بخواهند از كلمه هزاره استفاده
كنند، از
�شيعه�
ياد ميكنند. هزارهها در طول حيات سياسي ـ
اجتماعي خود همواره مورد ظلم و اجحاف ديگر اقوام
مخصوصاً پشتونها قرار داشتهاند و تبليغات عليه
آنها به حدي بوده است كه حتي شبهات و سؤالاتي در
ذهن جمعي مردم افغانستان پديد آمده است كه
هزارهها قومي بيگـانه, متجاوز و تحميلي به
افغانستاناند.
اما
بر خلاف غرض ورزان و دشمنان شيعه و اهل بيت, اين
گـروه قومي از بوميان اصلي افغانستاناند. نظر
اكثر مورخان هم اين است. از جمله مورخان ميتوان
به عبدالحي حبيبي اشاره كرد كه تحقيقات خوبي در
اين خصوص انجام داده است. ايشان معتقد است
هزارهها يكي از اقوام قديمي افغانستاناند كه
مقاومتشان در مقابل اسكندر مقدوني (در قرون قبل از
ميلاد) در تاريخ ثبت شده است.
در
خصوص ريشه كلمه
�هزاره�
نيز بايد گفت كه اين كلمه يا مأخوذ از
�هزاله�
است، چنان كه بطلميوس آن را در كتاب خود ثبت
نموده، يا مأخوذ از
�هوساله�
است كه هوانگ تسانگ، مورخ معروف چيني، آن را در
سفرنامه خود ذكر كرده است.[8] فريه، جهانگـرد
فرانسوي، نيز مينويسد: مراد از آنچه كونت كورث
مورخ يوناني، درباره سفر اسكندر مقدوني به اين
نواحي نوشته، سرزمين
�هزارهها�
بوده است.[9]
نظريات مربوط به ورود آيين تشيع به افغانستان
الف) ورود تشيع در دوران صفويان
بعضي از مورخان بر اين اعتقادند كه اين ناحيه در
زمان سلسله صفويان و عليالخصوص دوران پادشاهي شاه
عباس، همراه با ديگـر نقاط ايران آن روز، مذهب
شيعي را به واسطه حاكميت صفويان پذيرفته است. ولي
تاريخ اين مطلب را بر اساس دلايل و شواهد بسيار رد
ميكند كه در اينجا به يكي از آنها اشاره ميكنيم.
هنگـامي كه بخواهيم اولين نشانههاي ورود سادات به
افغانستان را جست و جو كنيم، خواهيم يافت كه ايشان
اغلب بعد از سركوب قيام سربداران، در حد فاصل
سالهاي 737 الي 788 ق از سبزوار به سوي ديگـر
مناطق مهاجرت نمودهاند.[10]
با
توجه به اوضاع و شرايط زماني آن روز، آنان مسلماً
نميتوانستند در هر جا و مكاني كه بخواهند سكنا
گـزينند و به ناچار به مناطق شيعه نشين كوچ
ميكردند.
تاريخ نيز نشان ميدهد كه خانوادههاي بزرگ سادات
سبزوار در شهرهاي باميان، سنگـلاخ، وردك و شمال
قندهار اقامت اختيار نمودند. البته ما نقش صفويه
را در پيشرفت و شكوفايي اين آيين انكار نميكنيم،
زيرا ايشان با فرستادن علما و مبلغان شيعه به اقصي
نقاط كشور، باعث عميقتر شدن فهم مردم از اين آيين
و مذهب شدند از آن جمله ميتوان به گـماشتن شيخ
حسن عاملي، پدر شيخ بهايي، به عنوان شيخ الاسلام
هرات اشاره كرد. همچنين عبدالحسين خاتون آبادي در
سال 1082 ق از عدهاي از شيعيان افغانستان ياد
ميكند كه به همراه هدايا و وجوه شرعيه به حوزه
مشهد آمده بودهاند و درخواست روحاني
داشتهاند[11] البته اين نظريه طرفداران معروفي
همچون محمد اسماعيل مبلغ و مدرس افغاني نيز
دارد.[12]
ب) همزماني ورود اسلام و تشيع به هزارهجات
اين
نكته يكي از موارد بسيار نادري است كه در آغاز
حيات تمدن اسلامي در سرزمين هزارهجات (غور) اتفاق
افتاده است.
غور نام ولايتي است نزديك به غزنين و غرجستان كه
اهالي آن در ايام خلافت حضرت علي (ع) شرف اسلام
يافتند و به خط مبارك حضرت حكم گـرفتند.[13]
علي اكبر تشيد در كتاب خود،
�هديه
اسماعيل�
در خصوص تشيع بلاد غور گـفته است:
�غور
از ابتدا مركز شيعيان بوده است، زيرا ايشان بين
سالهاي 35 ـ 40 ق در زمان خلافت حضرت علي (ع) به
اسلام ايمان آوردند و حضرت علي (ع) نيز خواهر زاده
خود، جعدة بن هبيرة مخزومي، را به ولايت خراسان
گـماشت. به علت كردار و رفتار اسلامي جعده با مردم
خراسان و غور، ايشان از مواليان و محبان حضرت
گـشتند و اطاعت خود را از آن حضرت اعلان نمودند.
حضرت نيز در مقابل، حاكمان سنتي آن ديار، يعني آل
شنسب، را با فرمان دستنويس خود بر حكمراني آن
مناطق ابقا كرد. آل شنسب نيز آن حكم را همچون
ميراثي پرافتخار از نسلي به نسل ديگـر انتقال
ميدادند تا اينكه سر انجام در سال 401 ق همزمان
با حمله سلطان محمود غزنوي به غور، آن سند نيز
ناپديد شد.[14]
بعد از شهادت حضرت علي (ع) در عهد معاويه و حكام
بني اميه كه سب و لعن حضرت در منابر و مساجد عالم
اسلامي انجام ميشد، ملت هزاره در سرزمين غور از
اين فرمان معاويه سرپيچي كردند و آن عمل را ترك
گـفتند.
قاضي منهاج السراج جوزجاني نيز در كتاب
�طبقات
ناصري�
چنين ميگـويد:
به
گـمان قريب به يقين، امير شنسب، والي غور، در زمان
خلافت حضرت علي (ع) اسلام آورد و حاصل اين شد كه
وي به واسطه عهد و فرماني بر ولايت غور باقي
بماند. آن فرمان نيز دست به دست در ميان امرا و
جانشينان شنسب ميگشت و مهر تأييدي بر حكومت و
امارت غور بود. ايشان از مواليان و محبان علي (ع)
و اهل بيت رسول (ص) بود و عقيده بسيار محكم و
استواري در اين امر داشت.[15]
ديگـر سندي كه در اختيار ماست، شعري از شاعر
گـرانمايه، فخر الدين مبارك شاه، در مورد محبت و
ولاي اهل غور به اهل بيت (ع) است: [16]
در
آن سالها تشيع هنوز به اين صورت متمايز و مشخص
شناخته نشده بود و از تشيع فقط همان تعريف اوليه
مبني بر ولا و محبت حضرت علي (ع) استنباط مي شد.
اين تشرف به دين اسلام در همان سالهاي نخستين و
مقارن آن پذيرش آيين تشيع و محبت شديد اين مردمان
به اهل بيت (ع) و عدم سب و لعن حضرت علي (ع) در
بسياري از كتب ديگـر هم ذكر شده است و البته
نشانههاي وجود اين حقايق را حتي ميتوان در
نقلهاي عاميانه و فولكوريك نيز يافت. از آن جمله
ميتوان به اين مطلب اشاره كرد كه بربر شاه,
سلطان آن روزگـار هزارستان، تسليم حضرت علي
(ع) ميشود و از آن پس از موالي حضرت ميگـردد. كه
البته اين گـفته صحيح نيست، زيرا دليلي در دست
نيست كه گذر حضرت علي (ع) به اين ناحيه افتاده
باشد.
گـذشته از همه اين مطالب، هزارستان، سرزمين شيعيان
غيور، از همان اوان پذيرش اسلام و قبول ولايت و
محبت اهل بيت (ع) تا دوران حاضر گرفتار غيض و كين
دشمنان آل رسول الله واقع شدهاند.**
اولين برخورد فيزيكي منجر به جنگ و خونريزي مربوط
به زماني است كه معاويه سپاهي را به فرماندهي حكم
بن عمر بدين ناحيه فرستاد. در آن جنگ معاويه به
زعم خود تصميم داشت كه اين رافضيان را خاموش كند،
ولي با مقاومت دليرانه غوريان تن به شكست داد. از
آن پس، هر حاكمي كه از سوي سنيان بر خراسان
گـماشته ميشد، حتماً در طول دوران فرماندهي خود
يك يا چند بار با ساكنان و امراي اين ناحيه به
همان اتهام رافضي بودن درگـير ميشد. بزرگترين
اين زد و خوردها مربوط به حمله سنگـين سلطان محمود
غزنوي در سال 401 ق به غور (هزارهجات) است. شعار
اصلي نبرد سلطان، همچنان كه از تاريخ بر ميآيد،
جنگ با كفار بود. وي حملات شديدي هم به آنجا نمود
كه باعث تضعيف بسيار سلسله شنسب شد، ولي نتوانست
آن خاندان را به كلي نابود كند. در نهايت هم همين
غوريان زخم خورده، در سال 582 ق سلسله غزنويان را
از بين بردند.[17]
ج) اسلام آوردن و پذيرش تشيع در دوران حكومت
ايلخانيان
نظريه سوم كه شباهت بسياري با نظريه دوم دارد، بر
آن است كه هزارهها در همان زمان گـرويدن به
اسلام، مذهب شيعه را قبول كردند؛ اما با اين تفاوت
كه گـرويدن ايشان در قرن سيزدهم ميلادي و نه در
همان اوان گـسترش اسلام صورت گرفته است. اين
نظريه را اولين بار تيمور خانف، محقق روسي، ارائه
كرد. به نظر او هزارهها بت پرست (بودايي) بودند و
حدود سي سال پس از مرگ هولاكوخان، فرزند بزرگ
چنگـيز خان، (1256 م) به اسلام گـرويدند.
به
نظر رشيد الدين فضل اللّه، غازان خان، فرزند بزرگ
هولاكو خان و هفتمين فرمانرواي ايلخاني ايران
(1304 ـ 1395)، اولين خاني بود كه در سال (1394 م)
به اسلام گـرويد و ده هزار سرباز مغول نيز از او
تبعيت كردند. گـفته ميشود او از همان آغاز به
مذهب شيعه تمايل داشت پس از مرگ او ابوسعيد (1317
ـ 1335 م) سنت وي را ادامه داد. بدين ترتيب،
مذهب شيعه توسط غازان خان، برادرش اولجايتو و
فرزندش ابوسعيد در افغانستان كه در آن موقع بخشي
از امپراتوري ايلخاني بود، ترويج و تشويق شد.
حال
در مواجهه با اين آراي متفاوت ولي مهم، تنها راه
حلي كه باقي خواهد ماند، جمع نمودن هر سه نظريه
است. به قول استاد سيد عسكر موسوي[18] ميتوان
چنين گـفت كه همة اين نظريات صحيحاند؛ يعني ممكن
است بعضي از هزارهها توسط غازان خان و ابوسعيد به
مذهب شيعه گـرويده باشند، و اين با آن نظريه كه
صفويان عامل ترويج بيشتر اين مذهب بودند، الزاماً
در تضاد نيست. افزون بر اين، از همان آغاز تكون
شيعه در افغانستان و ديگـر بلاد اسلامي، كساني
بودندكه به دليل محبت علي (ع) و آل او، با سنيهاي
حاكم مخالفت داشتند. تبعيدهاي سياسي شيعيان و
تمركز آنها در زمان امام رضا (ع) در خراسان آن روز
هم مي تواند دليل محكمي بر وجود شيعيان قبل از
ايلخانان و صفويان باشد.
خلاصه ميتوان گـفت كه گـرويدن افغانها و به خصوص
هزارهها به مذهب شيعه در دوره مشخصي اتفاق
نيفتاده است. در واقع چنين تجزيه و تحليلهاي
ميكانيكي از هر پديده تاريخي و اجتماعي كاري
نادرست است. هر تغيير در جامعه انساني در طول يك
دوره زماني نه چندان كوتاه به وقوع ميپيوندد كه
طي آن فرايند توسعه را خود را ميپيمايد. شيعه شدن
اين مردمان نيز مانند ديگـر پديدههاي اجتماعي و
تاريخي، طي يك دوره زماني طولاني صورت گـرفته است.
افغانستان معاصر ( 1747م تا عصر حاضر)
اين
دوران در واقع سرآغاز تشكيل سرزمين افغانستان به
صورت رسمي و بين المللي و با نام مشخص افغانستان
در جغرافياي ملل است.
احمد شاه درّاني
سال
1747 م در تاريخ سياسي جهان مقارن با موجوديت
سياسي افغانستان با حكومتي كاملاً مستقل از امراي
صفوي، ايراني و مغول هند است. اين جهش تاريخي توسط
احمد شاه دراني و در سالهاي 1747 ـ 1772 م پايه
گـذاري شد. البته قبل از آن، قيامي در سال 1709
م توسط ميرويسخان غلجائي انجام پذيرفت كه سراسر
افغانستان جنوبي و حتي اصفهان را در سال 1722 م از
اختيار صفويه بيرون آورد و انقراض سلسله صفوي را
در پي داشت. آن قيام به دست نادر شاه افشار سركوب
شد، ولي پس از مرگ او بار ديگـر افغانستان
دچار كشمكشهاي دروني شد و آن جريانات منجر به ظهور
چندين سلسله محلي گـشت. سرانجام در 9 ژوئن 1747 م
احمد شاه ابدالي با تأييد لوي جرگـه[19]، به صفت
اولين پادشاه افغانستان در قندهار بر تخت نشست. او
پس از دريافت لقب
�درّ
درّان�،
سلسله خود را از ابدالي به درّاني تغيير داد.
امپراتوري او نيز از بلخ و بدخشان تا درياي عمان و
از سمنان[20] تا كنارههاي رود گـنگ در هند گسترده
بود.[21] امپراتوري درّاني تا چندين دهه قدرت غالب
منطقه به شمار ميآمد.
احمد شاه و شيعيان
معمولاً تشكيل و ايجاد دولت و حكومت، با تغييراتي
مثبت در ساختار سياسي ـ اجتماعي كشور همراه است.
ولي متأسفانه در خصوص تشكيل سرزمين افغانستان،
از همان ابتدا معمار آن خشت اول را كج نهاد
و بعد هم ديوار تا ثريا رفت كج. بلافاصله بعد
از به قدرت رسيدن احمد شاه، ظلم و اجحاف او به
شيعيان آغاز شد و در غصب و تملك اراضي حاصلخيز و
قطع ارتباط آنان با مراكز علمي شيعه نمود يافت.
البته تملك املاك و اراضي شيعيان به ويژه هزارهها
در نواحي مختلف كشور از جمله قندهار، تاريخ طولاني
و غمباري ـ همچون حيات خود تشيع ـ دارد كه از قرن
هشتم هجري آغاز شد و در دوران حكمراني هوتكيان، با
فتواي تكفيري كه ميرويس هوتكي ازبك از برخي علماي
وهابي حجاز بر ضد شيعيان گـرفت، شدت بيشتري يافت.
احمد شاه نيز بر روند ياد شده افزود و به آن شكل
قانوني داد.[22]
البته بار ديگـر غرور مذهبي شيعيان برانگـيخته شد
و ابتدا درويش علي خان هزاره، شخصيت اول اقوام
هزاره و ايماق غرب كشور، ايراد و خردهگـيري از
اعمال درّانيها را آغاز نمود. وي پس از زنداني
شدن در زمان تيمور شاه در سال 1185 ق اعدام شد و
به شهادت رسيد.
از
ديگـر قيامهاي شيعيان ميتوان به قيام عنايت اللّه
خان دايكندي حاكم دايكندي (از مناطق ولايت
ارزگـان) اشاره كرد. او در سال 1177 ق قيام خود را
آغاز نمود و جمع كثيري از مردم دايكندي او را
همراهي كردند و به شهادت مورخ درباري احمد شاه،
�چنان
پايداري نمود كه گـوي تهور از رستم ربود�
و همراهان شيعي مذهب و هزاره وي نيز
�مردانه
پيكار نمودند�.
سرانجام، عنايت الله خان مفقود الاثر شد و سپاهش
شكست خورد.[23]
تيمور شاه
پس
از مرگ احمد شاه، پسر ارشد او تيمور شاه قدرت را
در سالهاي 1772 ـ 1793 م به دست گـرفت و در
اقدامي كاملاً سياسي براي جلب نظر اقوام غير پشتون
اقداماتي انجام داد كه مهم ترين آن انتقال پايتخت
از قندهار به كابل در سال 1775 م بود. او با
اين اقدامات باعث رنجش سران اقوام پشتون گـرديد كه
پس از مرگ او در 18 مي 1793 م، تأثيرات خود را
آشكار كرد و باعث نيم قرن هرج و مرج در كشور شد.
امير دوست محمد
اين
وضع نابسامان تا سال 1836 م كه امير دوست محمد (
1863 - 1819م) رسماً لقب اميرالمومنين را
اختيار نمود، ادامه داشت. در همان زمان بود كه
اولين مداخلات انگـليسيها در افغانستان آغاز شد.
آنها توانستند با توطئههاي فراوان در سال 1839 م
نوكر حلقه به گـوش خود، يعني شاه شجاع، را به
سلطنت برسانند، ولي از آنجا كه مردم افغانستان هيچ
گـاه از دخالت بيگـانگـان در امورشان خرسند
نبودهاند، تاريخ، اولين جنگ افغان و انگـليس را
در 1841 م بر صفحه خود ثبت نمود. در طي آن جنگ
لشكر 16000 نفري بريتانيا كاملاً نابود شد.
در پنجم آوريل همان سال، شاه شجاع اعدام شد و امير
دوست محمد خان دور دوم سلطنت خود را
آغاز كرد. او با در پيش گـرفتن ديپلماسي
جديد، كشور را از تجزيه نجات داد و ظرف مدت
تقريباً 10 سال به ايجاد مملكتي توفيق يافت كه
مرزهاي آن كما بيش تا امروز باقي مانده است. امير
دوست محمد در نهم ژوئن 1863 م در گذشت.
امير دوست محمد خان و شيعيان
امير دوست محمد خان در ادامه اجراي نقشههاي
انگـليس در افغانستان كه ايجاد نفاق مذهبي، قومي و
فرهنگـي بود، در صدد بر آمد تا شيعيان را كه در آن
روزگـار به آگـاهي و تحرك اجتماعي مناسب رسيده
بودند، متفرق سازد. از اين رو، وي شيعيان كابل
را كه قزلباشها نمايندگـان آنان بودند، با دادن
مناصب و وعده و وعيدهايي به دولت خود متمايل
گـرداند و از وجود آنها براي سركوب شيعيان
هزاره سوء استفاده نمود. ولي با همه نقشههاي
شوم و خطرناكي كه بر ضد هزارههاي شيعه مذهب به
اجرا در آورد، برخي شيعيان درباري، او را به عنوان
چهرهاي غير متعصب و طرفدار تشيع تبليغ ميكردند.
سوء استفاده از قزلباشها در سركوب ديگـر اقوام
شيعي، در خاموش نمودن شمع وجود مير يزدان بخش
بهسودي (1200 ـ 1248 ق) متجلي شد.
همان گونه كه گـذشت، انگـلستان در جنگ اول خود به
سختي از افغانها شكست خورد و در اين ميان شيعيان
نقش بسيار مهمي داشتند. ولي امير با همه فداكاري و
شايستگـي كه شيعيان در صحنههاي گـوناگـون نشان
داده بودند، به آنان بدبين و بدگـمان بود و
ميدانست كه شيعيان كابل كه وسيله به قدرت رسيدنش
را فراهم كرده بودند، ميتوانستند وسيله سقوطش نيز
باشند. از اين رو، سياست براندازي سران روحاني و
سرداران ملي شيعه[24] را مد نظر قرار داد.
مير يزدان بخش بهسودي، يكي از سرداران ملي بود كه
به تدريج در محدوده بهسود و دايزنگـي به شهرت
رسيد. او رفع محروميت هزارهها و اتحاد داخلي و
مشارك |